کمی با کفش های یکدیگر راه برویم
این به جای هم بودن ها

کمی با کفش های یکدیگر راه برویم

نویسنده : نیلوفر عیدی

از بچگی یکی از مهیج ترین تفریحاتم این بود که خودم را جای آدم های اطرافم تصور کنم و با خودم فکر کنم که خب حالا باید چه کار کنم؟ مثلا در ده سالگی گاه به گاهی خودم را جای بقال محل می‌گذاشتم و تصور می‌کردم اگر من به جای او بودم حتما بعد از اتمام هر روز کاری از خوردن آن همه هل و هوله دل پیچه‌ی بدی گرفته بودم. در واقع با فکر کردن به این جای قصه خودم را از صرافت به جای «او» بودن می‌انداختم. یا مثلا گاهی که به دیدن پدر بزرگم مشرف می‌شدیم، با خودم فکر می‌کردم اگر من جای پدر بزرگ بودم حتما همیشه قبل از سر رسیدن نوه ها نگران این بودم که نکند نخود کشمش‌های توی جیبم کفاف همه‌را ندهد و بعد فی‌المثل برای آرام کردن نوه‌ای که سرش بی‌کلاه مانده مجبور شوم تا بقالی بالا خیابان پیاده راه بروم و درد پاهایم را به روی بچه نیاورم. راستش خودم را با این فکر از صرافت جای پدر بزرگ بودن هم می‌انداختم! نوجوان که شدم خودم را جای فلان سلبریتی می‌گذاشتم و حتی گاهی روی استیج برای مشتاقان فرضی‌ام افاضه‌ی فضل می‌کردم! اما در نهایت با کوچک ترین فکر، در سریع ترین صورت ممکن، خودم را از صرافت اینکه جای تک تک‌شان باشم می‌انداختم. دامنه‌ی این «جای دیگران بودن»‌ها بزرگ‌تر که شدم همراهم قد کشید انگار! خودم را نه فقط برای لحظاتی تخیل و در نهایت بی‌خیال آن تخیل شدن که برای انتخاب رفتار، جای اطرافیانم می‌گذاشتم. مثلا بدخلقی بقال محل برای نسیه دادن به زن پیر همسایه را خوب می‌دانستم باید به پای نداری و جیب‌های خالی‌اش و به بند بودن همه‌ی زندگی‌اش به همین بقالی سه در چهارِ سر کوچه گذاشت. یا باید از درد پای پدر بزرگ باخبر بود و حتی برای آب خوردنی زحمت راه رفتن را به آقاجان نداد. 

تمام تخیلات دوران کودکی‌مان همین‌طورند، بدجور به درد یک‌جای بزرگسالی‌مان می‌خورند! همیشه در هر موقعیت بحثی قبل از اینکه دادهایم را بزنم، خودم را کاملا به جای طرف مقابلم می‌گذارم و فکر می‌کنم خب اگر من جای او بودم چه رفتاری می‌کردم؟! باور کنید این به جای هم بودن‌ها بیشتر از اینکه به نفع طرف مقابل‌تان باشد به سود خودتان تمام می‌شود! آرامتان می‌کند و جلوی رفتاری که بعدها پشیمان‌تان کند را می‌گیرد. راستش را بخواهید من فکر می‌کنم اگر فقط نصف آدم‌هایی که در دام عصبانیت‌شان افتاده‌اند یا چوب رفتاری در گذشته را سال‌ها خورده‌اند، اگر یک لحظه شش یا هفت ساله شده بودند و دل‌شان خواسته بود به جای طرف مقابل‌شان باشند، حالا حتما گوشه‌ی دفترچه یادداشت یا دست کم ته ذهن‌شان این جمله ثبت شده بود: خدا را شکر!

برچسب ها
خودمان را جای هم بگذاریم
به جای هم بودن
راه رفتن با کفش دیگران
فکر کردن
قضاوت کردن
نظرات کاربران
کد امنیتی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٦/١٢/٠٩
٧
١٧
دل نوشته بود؟ بعد دلیل استفاده از این همه کلمات قلمبه سلمبه چی بود؟ و سوال آخر اینکه فکر نکنم حتی سید حسن خمینی در خاطراتش از رفتن به خونه پدربزرگش با واژه مشرف یاد کنه!!!
pari_kiani
pari_kiani
٩٦/١٢/١٠
٣٠
١
اگر بنا به انتشار دلنوشته در این بخش سایت هست؛ به نظرم مطالب یک سری کاربران خیلی شایسته تر هستن برای انتخاب. اصلا نفهمیدم چی میخواید بگید و هدف این نوشته چی بوده
نیلوفر عیدی
نیلوفر عیدی
٩٦/١٢/١١
٠
٠
سلام، در یادداشت نویسی مبحث بیان تجربیات شخصی رو هم داریم و در اون حیطه می‌تونیم با بیان تجریبات شخصی مون تا سقف ۷۰۰ کلمه یادداشت بنویسیم. ضمن اینکه نتیجه‌گیری بطور مستقیم در یادداشت ها نقطه ضعف محسوب می‌شه و معمولا مشابه تنظیم بعضی گزارش های توصیفی نقش مخاطب پر رنگ تره برای برداشتِ نتیجه و طبیعتا هم یادداشت ممکنه نتونه همه‌ی مخاطب هاش رو به نتیجه برسونه! انتقادتون راجع به محتوای توصیفیِ یادداشت مغتنم و محترمه اما به لحاظ فنی، مطلب یادداشته نه دلنوشته. ممنونم:)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٦/١٢/١٠
٠
٠
درسته صرافت کلمه قشنگیه، ولی وقتی خیلی استفاده بشه دل زننده میشه! میتونم به همون دلایلی که دیروز اون یادداشت رو رد کردم، این یادداشت رو هم رد کنم! متاسفانه و شرمندانه...
نیلوفر عیدی
نیلوفر عیدی
٩٦/١٢/١١
٠
٠
درست می‌گی از مترادف هاش هم می‌تونستم استفاده کنم. اما بیشتر جایی دل می‌زنه که عبارت ها کوتاه و نزدیک به همن و دفعات تکرار اونقدر زیاده که از یه جایی به بعد سرسام اور می‌شه دیدنِ دوبارش! اینجا فقط سه بار ازش استفاده کردم، تازه اونم تهِ سه تا جمله‌ای که فاصلشونم زیاد بود از هم😈✋
نیلوفر عیدی
نیلوفر عیدی
٩٦/١٢/١١
٠
٠
سلام آقای خطیب:) خیلی ها به من این خرده رو می‌گیرن که قلمبه سلمبه حرف می‌زنی و از کلمات ثقیل استفاده می‌کنی اما خودم اصلا حسش نمی‌کنم، شاید چون عادتم شده!
پربازدیدتریـــن ها