+ مثبت
از کودک واکسی یاد گرفتم!

+ مثبت

نویسنده : arman_talebiyan

ساعت هشت و نیم شب بود، آخرین اتوبوسی بود که از پایانه حرکت می‌کرد. نشسته بودم و به بارانی که بر شیشه می‌ریخت، نگاه می‌کردم. به در خیره شدم. کودکی تقریبا هفت یا هشت ساله با لباس‌هایی که در تنش گشادی می‌کرد با یک کیسه بزرگ سفید که از خودش بزرگ‌تر بود، سوار شد و در صندلی روبه‌روی من نشست. کیسه‌اش را کنار پنجره گذاشت و به آن تکیه کرد.
سرمای شدیدی از در وارد می‌شد. راننده در را بست و شروع به حرکت کرد. دوباره به کودک نگاه کردم. خوابش برده بود. به همین زودی! خستگی از سر و رویش مانند بارانی که بر پنجره می‌خورد، می‌بارید. بیشتر به او دقت کردم. کیسه‌اش کمی پاره بود و یک برس کفاشی از آن بیرون زده بود. دست‌های کودک هم سیاه بود. فهمیدم که واکسی است و در طول روز، زیر باران برای بدست آوردن مقداری پول چه عذاب‌ها که نکشیده.

به کنارم نگاه می‌کنم. کودکی را با پدرش می‌بینم که می‌خندند با هم. چرا خنده از لبان کودک واکسی رفته بود؟ نمی‌خواهم مقصر را پیدا کنم. نمی‌گویم این کودک چرا به این روز افتاده. می‌خواهم این را بگویم که این کودک، با همان کم سنی‌اش، هنگامی که نشست، قاطعانه گفت:ر«خدایا شکرت».
چرا زمانی که شاد هستیم، که خوشیم، همین‌که کوچکترین مشکل در زندگی‌مان به وجود می‌آید، با خدا قهر می‌کنیم و زمین و زمان را به هم می‌دوزیم و خدا دیگر فلان و ...! چرا در زمان مشکل به این فکر نمی‌کنیم شاید از این بدتر می‌شد. شاید این امتحان خداست. بیایید در مشکلات بگوییم: باز هم خدا را شکر.
اگر همیشه مثبت فکر کنیم در زندگی هیچ‌گاه دچار حسرت و اندوه نمی‌شویم. حرفم را با یک داستان تمام می‌کنم. ادیسون زمانی که می‌خواست لامپ را اختراع کند، از آلیاژهای مختلفی استفاده کرد. با آلیاژ اول لامپ روشن نشد. آلیاژ دوم هم همین‌طور. سوم، چهارم، خیر! جواب نداد. او دو هزار آلیاژ را امتحان کرد ولی به نتیجه نرسید. شاگردش با ناامیدی به او گفت: ما دیگر شکست خوردیم، باید دست از کار بکشیم. ادیسون با لبخند، در کمال خونسردی به او گفت: «اشتباه می‌کنی، ما فهمیدیم که دو هزار آلیاژ هست که نمی‌توان از آن در لامپ استفاده کرد.»

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٩/٢٠
٠
٠
اول اول اول *:) اوهوم چه کودک فهمیده ای بزرگ مرد کوچک *:)
arman_talebiyan
arman_talebiyan
٩٢/٠٩/٢٠
٠
٠
اول یا ایول؟؟؟ خخخخخخ من که نگفتم کودک پسره یا دختر !!!! ممنون از اینکه وقت گذاشتید و خوندین
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٩/٢١
٠
٠
نه اون که اول ِ *:) بعدش هم گاهی وقت ها یک دختر هم عین ِ یه مرد ِ *:) ... خواهش میشه ...
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٩/٢٣
٠
٠
سلام ... اگر جنسيت شما مشخص نمي‌بود از روي اين جمله «به کنارم نگاه می‌کنم. کودکی را با پدرش می‌بینم که می‌خندند با هم. » متوجه مبشويم در قسمت آقايان نشسته ايد
f_etemadi
f_etemadi
٩٢/٠٩/٢٠
٠
٠
درسته ولي گاهي ادم تو شرايطيه كه منطقش كار نميكنه ،همون وقتايي كه دلش شكسته و ناراحته... ممنون
arman_talebiyan
arman_talebiyan
٩٢/٠٩/٢٠
٠
٠
پس سعی کنیم ازین به بعد حتی تو شرایط بد هم منطقمون فعال باشه.ممنون از نظرتون
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٩/٢٠
٠
٠
مرسی جالب بود
arman_talebiyan
arman_talebiyan
٩٢/٠٩/٢٠
٠
٠
خواهش میکنم
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٢/٠٩/٢٠
٠
٠
زیبا بود و درست تشکر ازتون
arman_talebiyan
arman_talebiyan
٩٢/٠٩/٢٠
٠
٠
ممنون از نظرتون
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٩/٢٠
٠
٠
خیلی قشنگ بود...من همیشه واسه اینجور بچه ها جسرت میخورم...شاید خیلی از اونا اگه موقعیت مارو داشتن به خیلی جاها میرسیدن....ممنون :)
arman_talebiyan
arman_talebiyan
٩٢/٠٩/٢٠
٠
٠
متشکر از نظرتون
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٩/٢٠
٠
٠
واقعا مرسی !!!! از همه قشنگ تر حرف ادیسون بود!!! هر وقت میخونمش میفهمم من کجام و این دانشمندا کجا!!!!!!!!!!!!!
arman_talebiyan
arman_talebiyan
٩٢/٠٩/٢٠
٠
٠
واقعا خواهش میکنم: D خخخخ.والا منم کم از دانشمندا ندارما!!!
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩٢/٠٩/٢٠
٠
٠
چه نتیجه گیری جالبی ..ممنون
arman_talebiyan
arman_talebiyan
٩٢/٠٩/٢٠
٠
٠
خواهش میکنم
M_BARF
M_BARF
٩٢/٠٩/٢١
٠
٠
خیلی جالب بودممنون آقا آرمان:))
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/٢١
٠
٠
عجب کودکی بوده و عجب حرفی زده ادیسون دمش گرم : )
faeze
faeze
٩٢/٠٩/٢١
٠
٠
ممنون عالی بود:)دستتون درد نکنه:)
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩٢/٠٩/٢١
٠
٠
دنیای بی رحم...و غریب...ما
ali007
ali007
٩٢/٠٩/٢١
٠
٠
مرسی..............بسیار زیبا و تاثیر گزار بود:))))))))))
نوشا
نوشا
٩٢/٠٩/٢١
٠
٠
خیلی تاثیر گذار بود
h_nim82
h_nim82
٩٢/٠٩/٢١
٠
٠
ممنونم جالب بود
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٩/٢٣
٠
٠
سلام ... در اين ماجرا اديسون هيچ كاري نكرده ولي مخترع واكس خيلي براي اين بچه كمك بوده است
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٩/٢٤
٠
٠
خداوندا بخاطر تمام ناشکری هاییم مرا بخشش... | نمیدونم شاید از بی معرفتی ماست ...
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می روم شهر را بی خاطره قدم بزنم

دختری قید موهای خود را زد

٩٥/١٢/٠٧
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
کاش به خودمان بیاییم

پیش به سوی نابودی

٩٥/١٢/٠٨
حس تلخ تنهایی

گاه می توان خوب نبود

٩٥/١٢/٠٦
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
زندگی کردن با نقاشی ات را دوست دارم

بابا لنگ دراز عزیزم

٩٥/١٢/٠٨
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
بخشندگی و دل بزرگی

عارضه های میانسالگی

٩٥/١٢/٠٧
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
من هم یکی از آن 99 نفر هستم!

مجلس تحریم یا مجلس ترحیم؟

٩٥/١٢/٠٧
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات