لذت های کوچک زندگی

لذت های کوچک زندگی

نویسنده : m_sepehri

از خیابان که رد می‌شوی راننده‌ای که حق تقدم با اوست برایت می‌ایستد وبا خوشرویی اشاره می‌کند که رد شوی. 

وقتی دیر رسیده‌ای و می‌گوید خودش هم الان رسیده است.

وقتی از ترس خواب ماندن و دیر رسیدن از خواب می‌پری و ناگهان به یاد میاوری امروز تعطیل است.

هر دو هم زمان یک حرفی را می‌زنید و بعد میگویید ((چه با هم )) و میخندید.

در خیابان از جایی می‌گذری که خاطره‌ای دور اما شیرین با خود دارد.

خسته و گرسنه به خانه میرسی و غذایی که دوست داری را در یخچال می‌بینی.

لذت خوردن یک فنجان چایی داغ وقتی از سرما نوک دماغت یخ زده است.

تماشای بچه کوچکی که با عروسک هایش  بازی می‌کند و با آنها حرف می‌زند.

وقتی نوزادی انگشتت را محکم می‌گیرد.

وقتی قاصدکی را فوت می‌کنی.

کودکی در آغوش دیگری است اما دستانش را دراز میکند تا تو بغلش کنی.

بوی اسکناس عیدی تا نخورده لای کتاب.

یا وقتی احسان خواجه امیری می‌خواند: «برام هیچ حسی شبیه تو نیست...»

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
A_mohammadi
A_mohammadi
٩١/١٠/٠١
٣
٠
موافقم.ب جز ششمی!اینکه غذای مورد علاقت تو یخچال باشه.حوصله گرم کردن داری؟!!!!! :)
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
٠
٠
:)
سهره
سهره
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
زیبا بود............ممنون.....مخصوصا اولی ودومی
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠٣/٢٤
٠
٠
خواهش میکنم:)))
آرشام ایرانی
آرشام ایرانی
٩١/١٠/٠٣
١
٠
وقتی بیدار میشی حس کنی امروز بهترین روز زندگیته...
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٨
٠
٠
لایک:)
negin_z_sh
negin_z_sh
٩٢/٠٣/١٧
٠
٠
شاید هنوز تو خوابی :((((
mahshid2
mahshid2
٩١/١٠/١٣
٢
٠
دمت گرم عالی بود
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١٠/١٦
١
٠
قابل شما رو نداشت.
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠١/٢٤
٠
٠
کودکی در آغوش دیگری است اما دستانش را دراز میکند تا تو بغلش کنی. من(با فریاد):راست می گه!راست می گه! (نویسنده ی این مطلب راست می گه ها)
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠١/٣١
٠
٠
آره.منم خودم تجربش کردم...
هم سطر ، هم سپید
هم سطر ، هم سپید
٩٢/٠٢/٢٧
٠
٠
خیلی با حاله به خدا.
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٥/٢٤
٠
٠
منم این رو لایک میکنم حسش وحشت ناک باحاله یه جور زبون درازی به طرفی که بچه بغلشه: "
هم سطر ، هم سپید
هم سطر ، هم سپید
٩٢/٠٢/٢٧
٠
٠
آخریشم خوبه ها!
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠٢/٢٩
٠
٠
آخریش که اصلا زیر و رو میکنه آدم رو:)))
چرا ناشناس مهشیدم
چرا ناشناس مهشیدم
٩٢/٠٣/٢٤
٠
٠
همش عالی بود به خصوص اون که وقتی نوزادی انگشتت را محکم میگیرد عالللللللللللللللللللللییییییییییییییییییییییییهههههههههه
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠٣/٢٤
٠
٠
آرررررررره!منم اونو خیلی دوست دارم!
پسر جهنمی
پسر جهنمی
٩٢/٠٣/٢٤
٠
٠
تشکر
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠٣/٢٤
٠
٠
خواهش میکنم:))))
negin_z_sh
negin_z_sh
٩٢/٠٤/٠٧
٠
٠
ممنون
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠٤/٠٧
٠
٠
خواهش میکنم...
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/١٦
٠
٠
لذت خوردن یک فنجان چایی داغ وقتی از سرما نوک دماغت یخ زده است همین خعلی حال میده :)))
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠٨/١٧
٠
٠
:)
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات