در گیری استادنا و قوم ذکور
اندر حکایت زود قضاوت نکردن

در گیری استادنا و قوم ذکور

نویسنده : سلما

گویند روزی از روزها آن زمان که پسری منسوب به سلما وجود نداشت و سلما بود و آسودگی خیال و فراغ بال، سلما ماشینش را روشن کرد و به جهت ادای فریضه نماز جماعت به سوی مسجد همی‌روان گشت !

اندرون مسجد نماز را ادا کرد و بعد از گفت‌وگویی با خدا، به سمتی که ماشینش را پارک کرده بود راه بیفتاد؛ اما...

صحنه‌ای دید بس محیرالعقول !خواست که به روی خود نیاورد اما نشد که نشد !مگر می‌شود ببینی دو تا آقای به ظاهر محترم ایستاده‌اند کنار ماشینت و با هم سخت مشغول گفت‌وگو می‌باشند و پاهای مبارک‌شان را به قالپاق لاستیک ِماشینت همی فرود می‌آورند و آن‌قدر گرم خیالات خودشان می‌باشند که اصلا تو و شراره‌های نهفته آتش در چشمانت را نمی‌بینند...

 

پس سلما با خود گفت خدایا چه بکنم از دست این قوم ذکور، که یکی اندر خانه و هزار هزار دیگر در اجتماع با ما سر لج دارند .

خواست که چیزی بگوید اما ناگاه پشیمان شد و فقط به تماشای ایشان بایستاد! و برای این‌که آن دو را کمی خجالت دهد فقط به پاهای‌شان همی نگاه بکرد که ناگهان صحنه‌ای بدید که نزدیک بود همان‌جا غش نماید و بیفتد از فرط خجالت ....

چشمان شهلای سلما تا به پلاک ماشین افتاد بفهمید که این ماشین ماشین ایشان نیست بلکه درست رنگ و مدلش مانند ماشینش می‌باشد .

 

پس به پشت سر آن ماشین که نظاره کرد ماشینش را بدید در کمال صحت و سلامت، دیگر درنگ را جایز ندانست و خود را همچون برق و باد درون ماشینش پرتاب نمود و راه صحرا در پیش بگرفت و نعره‌ای چند همی بزد و خود را در آن صحرا گم و گور نمود.

(از نامبرده هنوز اطلاعی در دست نمی‌باشد)

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
ati200
ati200
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
خخخخخخ...خوب بود اول میرفتی حسابی دعوا میکردی و جاروجنجال ..بعدش پلاک و میدیدی..خخخخخخخخخخخخخخ
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
خوب چ کنم من ک علم غیب نداشتم ...بدونم جلوی ماشینم ی ماشین همرنگ و مدلش پارک کردن ...ولی خیلی باحال بود ..خخخخخ
آسمانه
آسمانه
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
خوبه به چپ چپ نگاه کردن قانع شدید و نرفتید سوار ماشین بشید!:)
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
خدا دوسم داشته : ))
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
خخخخ یاد جوکی افتادم که طرف از پلاک ماشینش شروع به شستن میکرد چون دفعه قبل ماشینه یکی دیگه رو شسته بود ممنون سلما بانو برای پاسخگویی که بر میگردین : )
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
آره میبینی چ روزگاری شده ..ا این ب بعد آدم باید ماشینشو اول پلاکشو ببینه بعد سوارش شه آدم کجا باید بره موتاد شه با ای ن اوضاع : )))))))))
javad agha
javad agha
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
خخخخ سپاس از شما
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
مام سپاس از شما داریم که خوندین
admin
admin
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
من یک دفعه یادمه اینقدر حواسم پرت شد در یک ماشین دیگه رو باز کردم، سرنشین خانمش بود. یعنی کلی عذرخواهی کردم، طرف فکر می کرد می خواستم مزاحمش بشم :|
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
وای آقای نادری شوما هم : )))))) خوبه منجر به زد و خورد نشده ...جای شکرش باقیه
admin
admin
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
راستی یادم شد نظرم رو در مطلب بدم؛ این نظر منه: خخخخخخخخ
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
از نظر جامع و کاملتان سپاسگزاریم آقای نادری واقعا خیلی خیلی ممنون :)))
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
آخ جوووووووووون ظنزای سلما بانووووو(((: واستین بخونمش بعد نظرمو میگم(((:
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
عزیزمی مهتاب خانوم آیکون خجالت وسرخ شدن گونه هام : )))
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
باز خوبه صبر کردین و فقط نگاه....شاید اگه من بودم یه چیزی میگفتم بهشون....بعدش چقد آبروریزی میشدااااااا واااای
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
آخه خجالت میکشیدیم چیزی بگیم گفتیم اول کمی نگاه کنیم اگه از رو نرفتن بعد ، ولی خوب خدارو شکر که حرفی نزدیم وگرنه تا چندی سوژه اونا میشدیم
ati200
ati200
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
دوست مامانم یه بار رفته بود طرقبه.بعد رفته بود بستنی بخره..اشتباهی سوارماشین شده بود..غر زده بود به راننده چرا اینقدر اومدی عقب واستادی خب ..همون جلو وایمیستادی..یه دفعه برگشته دیده...یه خانواده متعجب بهش زل زدن..زود ازماشین پیاده شده .
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
وای چ قدر خنده دار ....چ قدر ب حال ..در این راستا خاطره دیگه ای دارم شاید نوشتمش و نشرش دادم.... مال همین چند وقت پیشه اونم خیلی خنده داره ....
hoorieh
hoorieh
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
باحال بود کمی حال کردیم ...
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
خوبه که کمی حال کردید زیادیش ضرر داره (شوخی کردما) خوشحال مبدلتو ننشست
Vania
Vania
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
جالب بود...خدا رحم کرده چیزی نگفتین خخخخخخخ ممنون
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
بسیار رحم کرد خدا : ))
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
سپاس جات فراوان //////// نظر من هم همانند رئیسه بزرگ خخخخخخخخ
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
خواهش میکنم مستر خاص جواب ما هم همان جواب رییس بزرگه خخخخخخخخخ
نوشا
نوشا
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
ممنون از متن زیبا تون
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
خواهش میکنم نوشا جان ....قابلی نداشت
ali007
ali007
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
خخخخخخخخخخ........خیلی جالب بود سلما بانو.ممنون:)
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
خواهش می شود علی آقا ....
mahshid
mahshid
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
خخخخخخخخخخخخ
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
: ))))))))))))))))))))))))))))))))))))
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
خوبه سلما جونم فقط به نگاه اکتفا کردی *:)
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
واقعنی خوب شد فقط ب هنگاه اکتفا کردم وگرنه معلوم نبود چی میشد : ))
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
یه بزن بزن باحال *:)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٩/١١
١
٠
سلام ... پيشنهاد در پارگراف اول بجاي (ماشینش را روشن کرد) از واژه قديمي استفاده شود مثل (اتول) //// اندرون مسجد نماز را ادا کرد(اندورني براي مسجد نيست) و بعد از گفت‌وگویی با خدا، به سمتی که ماشینش را (روان گشت سوي ...)پارک کرده بود راه بیفتاد؛ اما...////////////// متشكرم
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/١٢
١
٠
ممنونم آقای روشناوند بابت پیشنهادات....ان شالله دفعه بعدی ضمن اینکه در نظر بگیرید تا پسرم میخوابه تند تند میام میتایپم بیدار نشه و هر چی به ذهنم میرسه فورا تایپ میکنم(متاسفانه فرصت ویرایشی ندارم ) بازم ممنون
neyosha
neyosha
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخ:)
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
خوشحالم خندیدید
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٩/١١
١
٠
سلما بانو اینکه چیزی نیست! یه مطلب از قدیم داریم به اسم وثتی بهمنی را دزدیدند! روی تصویرم کلیک کنید!
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/١٢
١
٠
واقعا دزدیدنتون آقای بهمنی ؟ :) چ جالب باشه میخونم : ))
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
خخخخ..بازم یه طنز باحال دیگه...ادامه بدید :))))))))))
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
وای جوابتون جدا درج شد ...پایین نظر وبخونید ...شرمنده
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
چشم آقای کلد بوی ...ادامه میدهیم ..منتظر محصولات جدید ما باشید .... دین دین دین ....سلما بانو هر روز بهتر از دیروز خخخخخخخخخخخ
maede
maede
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
حالا خوبه چیزی نگفتین!اونجوری دیگه خیلی بد میشد:))))))
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
:خخخخخخخ خیلی هم خوب :دی ما همیشه مظلوم واقع می شیم :))
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/١٤
٠
٠
الان منظورتان از ما جنس ذکوره یعنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
mo_so
mo_so
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
چه اتفاق جالبی.باید منتظر گلستانی دیگر باشیم ظاهرا
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤