قالیچه عمر
رج به رج می‌بافت و روی قالی طرح می‌انداخت

قالیچه عمر

نویسنده : Mahnaz

پیرمرد قالی می‌بافت. گذران زندگی‌اش با گره انداختن به نخ‌ها بود. رج به رج می‌بافت و روی قالی طرح می‌انداخت.

طرح‌های اسلیمی را بیشتر دوست می‌داشت و این باعث می‌شد که سرعت بافتش بالاتر برود. شاید هر سه ماه یک قالی را به اتمام می‌رساند. اما یک قالیچه درکنار اتاق افتاده بود که هر روز فقط یک گره به آن اضافه می‌شد. سی و پنج سال بود که آن قالی شروع شده ولی هنوز به اتمام نرسیده بود. قالی طرح خاصی نداشت و فقط سه رنگ مشکی، سبز و قرمز را شامل می‌شد. هیچ کس از راز قالیچه بدون طرح خبر نداشت و نمی‌دانست چه زمانی به اتمام می‌رسد جز پیرمرد!

آفتاب غروب کرده بود و چشمان پیرمرد دیگر سویی برای گره زدن به قالی نداشت. پیرمرد نماز مغرب و عشایش را خواند و نیم ساعت سر سجاده‌اش بدون هیچ حرکتی نشست، سپس زیر لب یک «خدا را شکر» زمزمه کرد و از جای برخاست و به سمت قالیچه رفت.

دست پیرمرد عجیب می‌لرزید. نوه اش او را زیر نظرگرفته بود و پیرمرد نمی‌توانست زیر نگاه کنجکاو او به قالیچه گره بزند. نوه منتظر بود ببیند امشب پدربزرگش کدام رنگ را انتخاب می‌کند. چند وقتی بود که در پی کشف راز قالیچه بود و در این مدت پدربزرگش در قالیچه بیشتر از رنگ سبز استفاده کرده بود. پنج گره قرمز بود و یکی سیاه. اما پایین‌های قالیچه بیشتر رنگ سیاه دیده می‌شد.

پیرمرد، مُرد و آخرین رج نصفه ماند و هیچ‌کس نفهمید هر گره یک روز از عمر پیرمرد بود و رنگ آن نشان دهنده رضایت پیرمرد از چگونگی گذران آن روز!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٢/٠٩/١٤
٠
٠
:( خودت نوشته بودی مهناز؟
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٩/١٤
٠
٠
آره خودم نوشتمش چطور بود؟
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/٠٩/١٤
٠
٠
چه جالب ممنون رویا خانوم ولی انتظار مرگ رو کشیدن خیلی ایمان و تقوا میخواد اینکه اینقدر به کمال رسیده باشی موهبت بزرگیه
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٩/١٤
٠
٠
آره واقعا..
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٩/١٤
٠
٠
جالب بود،یاشد ما هم به حساب خود رسيدگي كنيم پيش از آنكه به حسابتان رسيدگي كنند...
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٩/١٤
٠
٠
مرسی از نظرتون...
neyosha
neyosha
٩٢/٠٩/١٤
٠
٠
چه قشنگ...............کتشکرم:)
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٩/١٤
٠
٠
خواهش:)
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/١٤
٠
٠
فوق العاه قشنگ نوشته بودی آفرین خیلی
bahareh22
bahareh22
٩٢/٠٩/١٤
٠
٠
چه با معنی...زیبا بود:)
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٩/١٤
٠
٠
داستان مال خودتون بود؟؟؟؟؟....خیلی قشنگ بود...آفرین :))...ممنون
ali007
ali007
٩٢/٠٩/١٥
٠
٠
داستان قشنگی بود.....مچکر:))))
ati200
ati200
٩٢/٠٩/١٨
٠
٠
چه قدر جالب...............لایک
زینب
زینب
٩٢/١٠/٠٥
٠
٠
من ناظر بودما ک این داستانو نوشت! جالبیش اینجا بود ک سرکلاس ریاضیم بودیم!!! مهی خانوووووووم دمت جیزززززززز!
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/١٠/١٠
٠
٠
بلیا من توانایی هام زیاده...هنو کشف نشدم...خخخخخخ
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
ممنونم دوستم
H_fateme
H_fateme
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
ممنونم دوستم
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٣/٠١/٢٥
٠
٠
تولدت نــــــــــآرنجی *:)
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات