ستاره سوخته
زندگی که دود شد و به هوا رفت

ستاره سوخته

نویسنده : ati

ستاره دختر خوب و شادی بود با کلی آرزوهای بزرگ در سرش. همیشه دوست داشت معلم شود و آخرش به آرزویش رسید و شد دبیر ریاضی. حالا یک آرزوی دیگر داشت، تقسیم زندگی‌اش با مرد رویاهایش. ستاره خواستگاران زیادی داشت و بالاخره تصمیم گرفت با یکی ازخواستگارانش که شغل و وضعیت مالی خوبی داشت ازدواج کند.

با خوشحالی همه چیز را برای عقد و عروسی اماده کردند. خانواده ستاره برای دخترشان از هیچ چیز دریغ نکردند و بهترین جهیزیه را بهش دادند تا در خوشبختی از آن‌ها استفاده کند. جشن عروسی باشکوهی برگزار شد و همه برای ستاره آرزوی خوشبختی کردند؛ آرزویی که هیچ وقت محقق نشد!

 

سه روز از زندگی مشترک‌شان گذشته بود که ستاره ازمحل کار به خانه برگشت (آن‌ها تصمیم گرفته بودند فعلا ماه عسل نروند و آن را برای موقعیت بهتری بگذارند). در حالی که با خوشحالی به سمت واحدشان که در طبقه همکف بود می‌رفت، پسر صاحب‌خانه (آقای یاوری) جلویش را گرفت و گفت: سلام ستاره خانم؛ ببخشید ما گناه کردیم خونه دادیم به شما! گفتیم تازه عروس و دامادین...

ستاره گفت: چی شده؟ من متوجه نمی‌شم؟

آقای یاوری گفت: ببینید! ساکنان این ساختمون همه با کلاس و خوش نام هستن و دکتر و مهندس. ما هم به حساب این‌که آقای مهندس شغل باکلاس و پردرآمدی دارن، این‌جا راهتون دادیم، اما اگه می‌دونستیم ایشون معتاد هستن صدسال خونه نمی‌دادیم!

ستاره با شنیدن حرف متعجبانه گفت: درست حرف بزن؛ معتاد یعنی چی؟! ما هنوز دو هفته نیست رفتیم آزمایشگاه. اصلا آرش معتاد نیست. تهمت بی‌خود می‌زنی...

آقای یاوری گفت: آره اصلا نیست! خانم شوهر شما اعتیاد شدید داره. هر روز که شما می‌ری، بوی موادش خونه رو برمی‌داره...

 

ستاره متحیرانه به سمت خانه رفت و حرف‌های آقای یاوری در سرش می‌چرخید. این امکان نداشت؛ اعتیاد آرش! جواب آزمایش که منفی بود. حتما آقای یاوری دروغ می‌گفت اما اگر راست بگوید چه؟

وارد خانه شد. آرش جلو تلویزیون بود. ستاره به محض ورود شروع کرد به کشیدن نفس‌های عمیق. آرش با تعجب گفت ستاره خانم چه‌کار می‌کنی؟ ستاره گفت هیچی؛ چه خوشبو کننده‌ای زدی، چه خبره هر روز خوشبو کننده می‌زنی! آرش گفت مگه بده؟ ستاره گفت: نه ..

و به سمت آشپزخانه راه افتاد. خریدهایش را داخل قفسه‌ها گذاشت. سرگرم آشپزی شد. همین طور به ارش خیره نگاه می‌کرد و سعی می‌کرد بفهمد آیا او معتاد است یا نه. اما او که تا آن روز معتاد ندیده بود پس به نتیجه نرسید.

 

فردا جمعه بود و ستاره تصمیم گرفت لوازمش را مرتب کند، همین‌طور که مشغول مرتب کردن بود، یک دفعه درِ جا بخاری به زمین افتاد. ستاره خواست در را سرجایش بگذارد که متوجه پلاستیکی در آن‌جا شد. با تعجب به محتویاتش نگاه کرد و گفت: اینا چیه؟قیره، اینجا چکار می‌کنه؟

پلاستیک را برداشت و به در خانه صاحب‌خانه رفت. پسر آقای یاوری در را بازکرد. ستاره گفت: ببخشید من تو جابخاری یه چیزی پیداکردم، گفتم شاید مال مستاجر قبلی یه

پسر آقای یاوری گفت: چی؟ ستاره پلاستیک را به سمتش گرفت. پسر آقای یاوری چند قدمی عقب رفت. گفت: دیونه شدی؟! چرا اینا رو دست گرفتی؟ اینا مواد هستن! مال شوهر خودت! 

ستاره پلاستیک را پرت کرد. مواد؟! اینا موادن؟یا قیرن؟

پسر اقای یاوری پلاستیک را به ستاره داد و رفت. ستاره مانده بود چه کارکند. مواد را مخفی کرد و منتظر عکس العمل آرش شد. روز بعد که به خانه آمد؛ آرش خانه را به هم ریخته بود. ستاره گفت: دنبال چی می‌گردی؟

آرش گفت: تو ندیدیش؟ ستاره اگه دست توئه بده من. آفرین... ببین من چند دقیقه دیگه حالم بد می‌شه... هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.

ستاره گفت: چی می‌خوای.

آرش گفت: مطمئنم دستته! بده من لعنتی! بده من، حالم بده.

ستاره گفت: پس راسته مال توئه؛ تو معتادی. نمی‌دم؛ همه رو ریختم دور. تو فریبم دادی، لعنتی.

آرش با شنیدین این حرف به ستاره حمله کرد. ریختی دور؟ کی گفت به‌شون دست بزنی. الان می‌کشمت. تو حق نداشتی برشون داری. صدای جیغ و فریاد ستاره همسایه‌ها را به خونه کشید، آن‌ها با هر زحمتی بود در را باز کردن و ستاره را قبل از این‌که توسط آرش خفه شود، از زیر دستان آرش نجات دادند.

 

روز پنجم ازدواج‌شان بود که ستاره به خانه پدر برگشت. با قلبی شکسته تقاضای طلاق داد. در دادگاه مشخص شد برادر آرش جای او ازمایش داده و خانواده آرش از این موضوع اطلاع داشتند و به خاطر درمان آرش برایش زن گرفتند و ستاره بعد از 2 سال بالاخره موفق شد از آرش جدا شود. الان 12سال است که تنها زندگی می‌کند و آرش هم بعد از اخراج شدن از کارش، ناپدید شد و هنوز معلوم نیست که روزی جنازه‌اش در کدام خیابان پیدا خواهد شد.

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
چقدر متاسف شد م واقعا دخترها با کلی امید و آرزو میرن خونه شوهر اگه قرار باشه اینطوری فریب بخورن که نمیشه از این واقعیتها زیاده خانواده آرش اشتباه بزرگی کردن که به قیمت از بین رفتن زندگی دختر جوونی شد : (
ati200
ati200
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
اره طفلی .خیلی الان افسرده س.و غمگین
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
تاسف و دیگر هیچ...مطلب جالبی بود...مرسی از نویسنده
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٩/١١
١
٠
ای بابا ...بنده خدا!!!! مگه این آزمایشا نشون نمیده ؟؟؟ من شنیدن بعضی از مواد مث شیشرو نشون نمیده!!!!! ای بابا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آدم این داستانارو میخونه میره تو آمپاس ...اونم نه آمپاس ....آمپااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااس
نوشا
نوشا
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
دلم واسه ستاره میسوزه اخه اون چرا باید بدبخت میشد... نچ نچ نچ:(
ali007
ali007
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
مرسی از شما.........زیبا بود!!!!!!!!!!!!!
Niva
Niva
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
این روزها از این داستان ها زیاد میچنویم و میبینیم کاچ همه چچماچون رو بیچتر باز کنن مخصوصا موقع ازدواج و فقط به خاطر اینکه طرف آچناست ..یا همسایه هست یا حتی فامیله تحقیقات کامل انجام ندن... راستی اتی خودت نوچته بودی؟
ati200
ati200
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
بله بااجازتون
mahshid
mahshid
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
الهی........
v-qavam
v-qavam
٩٢/٠٩/١١
١
٠
مگه این که برادر دوقلوش بوده باشه چون موقع آزمایش گرفتن نظارت میکنن
ati200
ati200
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
نمی دونم...فقط میدونم برادرش جاش ازمایش داده..
v-qavam
v-qavam
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
اون موقعی که انگلیسی ها تریاک رو مجانی میدادن و سوخته شو ازمون میخریدن مردم بهشون میخندیدن و مسخرشون میکردن اما حالا؟؟ سیاستشون نتیجه داد
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
واااااقعا موااااااااااافقم . بیشتر اختلاف ها سر همین مواد و تریاک دیگه *:(
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
سلام ... اينها به انگليس كاري نداره
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
آخیییییییییی طفلی ستاره ، بمیرم براش *:( ای کاش بیشتر دقت میکرد ، همش تقصیر اون آزمایشگاه بوده *:(
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٩/١١
١
٠
سلام ... دوتا جمله براي من اهميت داشت خط دوم«شغل و وضعیت مالی خوبی داشت» و خط آخر «روزی جنازه‌اش در کدام خیابان پیدا خواهد شد.» /// اينها نشان مي‌دهد تصميم گيري بر اساس خواب و خيال بوده . آرزوي موفقيت براي آرش دارم خانمها هم براي ستاره دعا نمايند چون خانم است و اگر همسرم بفهمد پدرم را در خواهد آورد.
ati200
ati200
٩٢/٠٩/١١
١
٠
ارزوی موفقیت .........ارش ...ناپدید شده ..حتی پول تهیه مواد نداشت..خانوادش طردش کردن..می گفتن وضعش خیلی بده ..ببینی نمی شناسی...موفق چطوری ممکن بشه؟تاحالا حتما سقط شده ..
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
اینقد مغزم پره ازین وقایع تلخ که حد نداره....تو یکی از نزدیکامون پسره از همون اول معتاد %
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٩/١١
١
٠
اینقد مغزم پره ازین وقایع تلخ که حد نداره....تو یکی از نزدیکامون پسره از همون اول معتاد بوده و هر جور شده جواب آزمایشو ماست مالی میکردن خونوادش....دختره هم وقتی میفهمه که شوهرش دزد هم شده بوده اونم از خونه مادر زنش دوباری طلا دزدیده!با یه بچه 5ساله توافقی طلاق گرفتن....خونوادشم خیلی راحت گفتن زن گرفتیم براش که سرش گرم زندگی شه....ببخشیدا ولی خاک بر سر آدمای بی عقل که با توجیحای مسخرشون با احساسات و زندگیه یه نفر اینقد راحت بازی میکنن خدا ازشون نگذره
neyosha
neyosha
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
اخیییییییییییییییییییییییییییییییییی گناهکی.................:(((((((((((
neyosha
neyosha
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
واقعی داستان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ati200
ati200
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
بله
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
:(((( چه داستان غم انگیزی...این اعتیاد واقعا چیز وحشتناکیه...امیدوارم واسه هیچکسی پیش نیاد :(((....
maede
maede
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
اعتیاد همه چیز یه آدمو ازش میگیره.خانواده-غرور-شخصیت-زندگی....علاوه بر خودشون نزدیکان این افرادم نابود میشن متاسفانه.خانواده اشم خیلی مقصر بودن.اون از بدبخت کردن یه دختر اونم از ول کردن بچه اشون!
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
این داستان واقعی بود؟هنگ کردم سر صبی :|
ati200
ati200
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
بله
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
نمی دونم واقعیه یا نه ولی خب چیزی که هست به یک آزمایش نباید دل خوش کرد دوستان و آشناین طرف خیلی مهم هستن تو ازنجور مواقع! بعدشم دوران نامزدی رو برای فهمیدن همین چیزا گذاشتن دیگه! تقصیر خودشم بوده...
ati200
ati200
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
گفتم واقعی یه ...دوره نامزدی نداشتن...عقدو عروسی رو باهم گرفتن سر یه هفته.......بعدم همه ارش و تائید کرده بودن..کسی نمی دونست معتاده
mo_so
mo_so
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
چه تراژیک
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
سرد و بی تفاوت

وقتی به زمین رسیدم

٩٥/٠٩/٠٩