عشق و مرگ
دریغ که آخرین آرزویت، آرزوی مرگ بود

عشق و مرگ

نویسنده : اشکمهر آتشروان

در این داستان او را به نام «آرزو» خطاب می‌کنم به خاطر تمام آن آرزوهای کوچکی که داشت اما هرگز به آن‌ها نرسید.

 

قسمت اول: سال 1384

8 سال پیش بود که با آرزو آشنا شدم. دختر خوبی بود و زیبا. راستش زیبایی چهره او مثال نزدنی بود. همین امر باعث شده بود که من عاشق و شیفته او بشوم. برای همین خیلی زود بعد از گذشت چند روزی از آشنایی، به او پیشنهاد ازدواج دادم. قرار شد چند وقتی را برای شناخت بیشتر با هم بگذرانیم.

در آن روزها من کم‌کم متوجه خصوصیات منفی او هم می‌شدم. راستش او کمی عصبی و شکاک بود ولی این خصوصیات منفی باعث نمی‌شدند که من چشم خود را روی زیبایی ظاهری که داشت ببندم و همچنان برای ازدواج با او مُصر باشم.

برای همین کم‌کم خانواده‌های خود را در جریان گذاشتیم و قرار شد روزی را برای مراسم خواستگاری انتخاب کنیم. اما مشکلات تازه داشت شروع می‌شد. راستش یک نکته و مشکل بزرگی که وجود داشت و تا الان بیان نکرده بودم؛ اختلاف سنی زیاد بین من و آرزو بود. در واقع او 3 سال از من بزرگتر بود! همین موضوع و شایعاتی دیگر از این‌که او قبلا ازدواج ناموفق داشته باعث شده بود، خانواده من با این ازدواج و وصلت مخالفت کنند. اصرارهای من فایده نداشت، پدر و مادر من حاضر به ازدواج و حتی آمدن به خواستگاری نبودند.

 

راستش بر وجود اصرارها و تلاش‌های من، آن مراسم خواستگاری هرگز انجام نشد و در آن روز من ماندم و چشمان گریان آرزو. چند وقتی از آن ماجرا گذشت که کم‌کم زمزمه‌هایی برای جدا شدن رضایتمندانه بین من و او به میان آمد. راستش آرزو می‌گفت خانواده تو هرگز راضی به ازدواج ما نخواهند بود و تو فقط وقت خود را با اصرار به آن‌ها هدر می‌دهی؛ بهتر است بیشتر از این اصرار نکنی و هر دو این عشق را به فراموشی بسپاریم.

من که می‌دیدم در واقع حق با اوست و من دارم فقط با گذشت زمان موقعیت‌های دیگر او را برای ازدواج از بین می‌برم، بر خلاف میل باطنیم با این جدای موافقت کردم و قرار شد روزی را برای خداحافظی انتخاب کنیم. روز خداحافظی خیلی برایم سخت بود، از اشک‌ها و گریه‌های که در آن روز ریختم که بگذریم برای او آرزوی خوشبختی کردم و او هم برای من و همدیگر را برای همیشه به خدا سپردیم. با گفتن این جمله‌ها من و آرزو برای همیشه از هم جدا شدیم)

 

قسمت دوم: تابستان 1392

8  سال از از آن ماجرا و عشق نافرجام من با آرزو می‌گذشت که در تابستان همین امسال خبر خیلی ناگواری از او به من رسید. مرداد ماه بود که یکی از دوستانم به من تلفنی زنگ زد و گفت: اشکمهر تو خبر داری که دوست قدیمیت آرزو فوت کرده! راستش با شنیدن این حرف انگار دنیا روی سرم خراب شد. من اصلا در آن لحظه این خبر را باور نمی‌کردم، برای همین و بی‌معطلی به سمت خانه دوستم حرکت کردم ولی با رسیدن به در خانه آن‌ها و دیدن پلاکاردها و پارچه‌های سیاه تسلیت و تصویری از عکس او با نوار مشکی بر سر در خانه، دیگر جایی برای انکار و باور نداشتن وجود نداشت...

 

بعدها متوجه شدم آرزو بعد از جدا شدن ما از هم، ازدواج کرده ولی بر اثر اختلافاتی که با همسرش داشته (به خاطر همان خصوصیات اخلاقی بدی که داشت) همسرش از او جدا شده و او باز تنها شده و بعد از تمام این ازدواج‌های ناموفق و تنهای‌ها و فشارهای روحی که متحمل شده. تصمیم به خودکشی گرفته. او دست به خودکشی زده بود و خود را در آب غرق کرده بود! راستش من ماجرای خودکشی را اول باور نمی‌کردم ولی با دیدن فیلمی از لحظه بیرون کشیدن او دیگر همه چیز روشن شده بود (زمانی که او را از آب بیرون می‌کشیدند انگار نه انگار که مرده است. انگار که زنده بود و آرام خوابیده بود و خواب رویاهای شیرینش را می‌دید)

 

آرزو را در شهر زادگاهش به خاک سپردن و من برای مراسم چهلم او به زادگاهش رفتم. سر مزار وقتی همه رفتند من ماندم تنها و سنگ سرد مزارش. به سنگ و عکس رویش خیره مانده بودم که با دیدن تاریخ تولد روی سنگ یاد آن روزهای مخالفت خانواده‌ام که به خاطر اختلاف سنی ما بود، افتادم. دستی بر عکس روی مزار کشیدم و بوسه‌ای بر سنگ زدم و با چشمان خیس در ذهنم این جمله مرور می‌شد که؛ دریغ و افسوس که آخرین آرزویت، آرزوی مرگ بود.

=================

پ.ن: در حال نوشتن این ماجرا اشک‌ها هم مرا همراهی می‌کردند. خیلی برایم ناگوار بود وقتی می‌دیدم کسی که می‌خواستم همه عمر با او زندگی کنم به زندگیش پایان داده است. همیشه با خودم می‌گویم شاید اگر آن سال‌ها ما به هم می‌رسیدیم، امروز اون زنده بود و حداقل من به خاطر عشق و علاقه‌ای که به او داشتم، نمی‌گذاشتم این پایان تلخ برایش رقم بخورد. در پایان از شما دوستان عزیز فرستادن فاتحه‌ای را برای آمرزش و آرامش روح آن مرحوم، تمنا دارم...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
آسمانه
آسمانه
٩٢/٠٩/١٠
٠
٠
جا ندارد که شما خود را سرزنش کنید..چون ان چه عاشقش بودید چهره اش بود ! و این ظاهر بالاخره روزی طبیعی میشد برایتان و باز شما می ماندید و یک اخلاق بد! شاید اگر با شما هم ازدواج میکرد سرنوشتش همین بود که الان هست! خدا بیامرزد ایشان را ..و به خانواده اش صبر عطا کند! قرائت فاتحه تنهاکار مثبتی است که از دستم بی می اید!
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٩/١٠
٠
٠
منم موافق نظر آسمانه جان هستم...
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/٠٩/١٠
٠
٠
تشکر از همدردیتون
مهدیس خانووم
مهدیس خانووم
٩٢/٠٩/١٠
١
٠
عشق شما واس چهره ی اون بوده...نه اخلاقش... این مهمه برای زندگی...نه چهره...نمیدونم چی بگم
nasi
nasi
٩٢/٠٩/١٠
٠
٠
خدابیامرزدش............ دوستان بعضی وقت عا عرصه اونقدر به آدم تنگ میشه که فقط ترس ازخدامیتونه آدم رو به تباهی نبره.امیدوارم هیچ وقت برا شمااتفاق نیوفته چون واقعا سخت هست..
saiideh70
saiideh70
٩٢/٠٩/١٠
٠
٠
هر چیزی یه حکمتی داره شاید اگر شما هم باهاش ازدواج میکردید بازم این اتفاق می افتاد
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
آره موافقم...منم همینطور فکر میکنم
m_shekofte
m_shekofte
٩٢/٠٩/١٠
٠
٠
تلخ بود ،حالا جدی جدی واقعی بود ؟
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/٠٩/١٠
٠
٠
این آدرس خبرش هست که در یکی از سایتهای خبری گذاشته شده /میتونید برید ببینید http://www.ghatreh.com/news/nn14656332/
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
همین عکسی که برای این مطلب قرار دادن توی همون خبر هم همین عکسه!
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/٠٩/١٠
٠
٠
خدا بیامرزدش هر چند اصلا کار خوبی نکرده اما آنچه پیش اومده شاید به صلاح شمام نبوده شاید تو این مدت شمام شکست روحی بدی میخوردید راضی باشید به رضای خدا
g_mahla
g_mahla
٩٢/٠٩/١٠
١
٠
به نطرمن خدا خیلی دوستون داره که نذاشته یه همچین اتفاقی براتون بیفته...ولی من فک نمیکنم شما میتونستید ازین کارش جلوگیری کنین همون بهتر که همه چی تموم شد ظاهر بالاخره یه روز براتون کاملا عادی میشه...
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٩/١٠
٠
٠
حتما یه حکمتی داشته ... خدارحمتشون کنه *:)
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/١٠
٠
٠
چ قدر طولانیه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/١٠
٠
٠
اگر شما هم با ایشون ازدواج میکردید معلوم نبود چی میشد هیچ کسی از اینده خبر نداره خودتو سرزنش نکنید
سیاسفید
سیاسفید
٩٢/٠٩/١٠
٠
٠
شاید اگه باهاش ازدواج میکردید میتونستید جلوشوبگیرید ...شایدم نه...هیچ تضمینی وجودنداره ... وشاید اگه اون هرگزباشماآشنانشده بود این اتفاق براش نمیفتاد....
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/٠٩/١٠
٠
٠
دوستانی که گفتن من فقط عاشق ظاهر دوستم بودم و اگر ازدواج هم با او میکردم ممکن بود باز همین سرنوشت برایش رقم بخوره یا خود من عذاب میدیدم در طول زندگی//باید بگم درسته این حرف ولی همون عشقی که به خاطر ظاهر داشتم کمی باعث میشد من بیشتر از دیگران اون رو تحمل کنم/همون طور که سالهای که با او بودم این خصوصیات منفیش رو تحمل میکردم (راستش در واقع من کمی صبور بودم روی خصوصیات منفی دوستم) البته آخر داستان هم از کلمه "شاید" استفاده کردم////ولی به هر حال من این داستان رو به خاطر عشق نافرجامی که داشتم و سرگذشت بدی که دوستم برای خودش رقم زد تعریف کردم /همین
h_nim82
h_nim82
٩٢/٠٩/١٠
٠
٠
:(
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٩/١٠
٠
٠
مرسی... مطالبی که میذاریدو من میخونم .. و اینکه یه سلسله اتفاقات تلخ گاهی ... سپاس از شوما
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/٠٩/١٠
٠
٠
ممنون از شما//بله همونطور که گفتین سلسله اینها سلسله اتفاقات تلخ زندگی من هستند
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
امیدوارم حالتون قشنگ و خوب بشه آقای آتشروان :)))))))
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
چقدر اتفاقای بد برای شما افتاده :|
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
اوهوم موافق : (
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
تازه اینها گوشه ای از اتفاقات تلخ زندگی منه...اگه بخوام همرو تعریف کنم که ... ای بگذریم |:
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
منم نظر م مثل بقیه دوستانه یعنی فک میکنم نمیشه گفت اگه با شما بود الان زنده بود یا بهتر بود ... خداوند رحمتش کنه براش طلب مغفرت دارم از خداوند : ( شما هم سن برادرم هستین ومیتونم حالات رفتاری تون رو تصور کنم یه جورایی همیشه عذاب وجدان گذشته رو روی دوشتون دارین انشالله با کار و تلاش وپیدا کردن یه شریک خوب واسه ادامه راه از این حال و هوا در بییان
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
خیلی زندگیه پر ماجرایی داشتی اشکمهر :((....امیدوارم همیشه موفق باشی...ممنون
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
بله متاسفانه.....تشکر از شما/شما هم موفق باشین
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٩/١١
٠
٠
خدا رحمتشون کنه ! نمیدونم چی باید بگم ...
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٢/١٢
٠
٠
زیاد هم مثل مال من نبود.مال من نمیتونه خودشو بکشه!
r_yazdani
r_yazdani
٩٣/٠٩/٠٤
٠
٠
خدا بیامرزتشون...
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٦/١٢
٠
٠
خدا رحمتش کنه وامیدوارم خداوند ب همه ی کسانی که درد عشق رو چشیدن صبر عظیم و عاقبت خیر عطا کنه الهی آمین
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
ممنون از شما/و آمین...
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
من بعید میدانم این خانم صرفا بخاطر مشکل عاطفی خودکشی کرده باشند بهرحال شما ابن قضیه را با شناختی که از ارزو داشتید بیان کردید
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤