ماجرای دختر استاد!
قلبی شکست و...

ماجرای دختر استاد!

نویسنده : a-pooryousof

خود کارش بی‌هدف روی کاغذ می‌لغزید. خودش سر کلاس بود ولی حواسش جای دیگر، دانشجویان با هم صحبت می‌کردند. کولرها هم روشن بودن ولی هوا را نمی‌توانستند سرد کنند و فقط دل گرمی بودند برای دانشجوها. هر چند کسی حرفی نمی‌زد ولی همه این سوال را داشتند که این استاد همان استاد همیشگی است که این طور آرام است؟

خلاصه خود دانشجوها صبرشان سر آمد و پرسیدند؟ چه شده استاد چرا درس را شروع نمی‌کنید؟جوابی شنیده نشد. دوباره صدا زدن استاد، استاد چرا جواب نمی‌دهید؟ و استاد که گویا تازه متوجه صدا زدن‌ها شده بود. جواب داد چی شده؟ یکی از دانشجویان گفت: پس چرا درس را شروع نمی‌کنید؟ و استاد که تازه حواسش آمده بود سر کلاس شروع به درس دادن کرد ولی معلوم بود که با آن شور و حال همیشگی درس نمی‌دهد و در آخر هم درس را خلاصه کرد و گفت: من این هفته باید بروم مشهد؛ ادامه‌اش را خودتان مطالعه کنید، اگر مشکلی داشتید جلسه بعد جواب می‌دهم.

 

آن کلاس هرطوری بود تمام شد ولی همه دنبال جوابی بودند برای این غیب شدن‌های گاه و بی‌گاه استاد و رفتار امروزش. چه اتفاقی توانسته بود، این طوری بهمش بریزد؟ بچه‌ها رفته بودند سراغ یکی از دانشجوها که می‌‌دانستند یک جورهایی با استاد قوم می‌شود و موضوع را از او سوال کرده بودند و او هم شکسته بسته گفته بود مثل این‌که دخترش چند وقتی است که مریض است و تازگی‌ها هم دکترها ازش قطع امید کردند. بچه‌ها وقتی جریان را شنیدند رفتند در شوک و تا چند دقیقه بعدش هیچ حرفی  جز خدافظی بین آن‌ها رد و بدل نشد.

 

 هفته بعد که رفته بودند سرکلاس اسناد از همه زودتر آمده بود. وقتی همه جمع شدند، استاد ماژیک را برداشت و پاسخی برای همه سوال‌های بی‌جواب بچه‌ها نوشت و ماژیک را گذاشت و رفت.

قلبی شکست و دور و برش را خدا گرفت

نقاره می‌زنند؛ مریضی شفا گرفت

================

پ.ن: از دانستن نقدهای‌تان خوشحال می‌شوم

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٢/٠٩/١٣
١
٠
چقدر آخر داستان قشنگ بود اون تیکه شعر...:)...ممنونم داستان قشنگی بود..:)
neyosha
neyosha
٩٢/٠٩/١٣
١
٠
خیلی قشنگ بود........تشکر میشود:)
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٩/١٣
١
٠
داستان خودتون بود؟؟؟؟؟؟خیلی خوب بود....اون شعر آخرشم اگه از خودتون بوده که دیگه حرفی برای گفتن ندارم
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
اون آخر داستان :ینی استاده می دونسته که دانشجو ها میدونن دخترش مریضه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بعد استاده به چه حقی کلاسو تعطیل کرده؟؟؟؟؟؟حق الناسه..........خخخخخخخخخ
ARASH
ARASH
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
خیلی داستان زیبایی بود.ممنون.
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
اشکم دراومد هاااا....الان چیو باید نقد کنیم؟....ممنون
mahshid
mahshid
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
خیلی زیبا بود
faeze
faeze
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
اخییی...خیلی قشنگ بود بسی سپاس:)
ati200
ati200
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
داستان جالبی بود.........فقط منم این سوال و داشتم..استاد ازکجا میدونست دانشجوها فهمیدن که یهو بره اینو بنویسه؟شاید اون قوم و خویشه بهش گفته.ولی درکل خوب بود..
ati200
ati200
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
درضمن .وقتی در نوشته هاتون..از کسان دیگری چیزی می نویسید...مثل یه جمله از حرفاشون ..یا یه بیت شعر...یا چندخط ازکتابشون......امانتداری حکم م یکنه که حتما حتما حتما ..کنارش یه علامت بزارید و در پی نوشت توضیح بدید که این بیت مثلا از فلان شاعر هست..یا این چندخط ازفلان کتاب...........و شما دراین نوشته امانتداری رو رعایت نکردی.......باید در پی نوشت می نوشتی این بیت شعر از شعر جایی که دل شکست و مریضی شفا گرفت......از اقای رحمان نوازنی هست........ایشالا دفعه بعد این کارو حتما انجام بده ..مرسی
ati200
ati200
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
دارم قدم قدم به تو نزدیک می شوم شعرم تمام فاصله ها را فرا گرفت دارم به سمت پنجره فولاد می روم جایی که دل شکست و مریضی شفا گرفت
mahsa-s
mahsa-s
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
........معرکه بود........
m_shekofte
m_shekofte
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
داستان زیبا و تأثیر گذار بود
مهدیس خانووم
مهدیس خانووم
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
چقدر جالب بود :)))
ghazale
ghazale
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
زیبا و تاثیر گذار بود ! دوستان گفتن همه مقدا رو:)) فقد یه خرده غیر واقعی بودش !:) در کل خوب بود :))
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
سپاس
F-jafari
F-jafari
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
واقعا زیبا بود مرسی.
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
داستان جالبی بود و خیلی هم خوب تموم شد :) فقط چرا بعد از این که اون شعر رو نوشته رفته ؟ مگه کلاس تموم شده بوده !؟ :))
s_a
s_a
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
خیلی خیلی تاثیرگذار بود....
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
آخییییییییییی خیلی قشنگ بود عین همه ی متن های قبلی *:) خیلی شعر آخرش قشنگ بود ! از بس که امام رضا(ع) ی مهربونی داریم ما *:)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
سلام ... نقاره می‌زنند؛ مریضی شفا گرفت انشاالله
M_At
M_At
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
خداروشکرکه شفاگرفت
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/١٤
٠
٠
جالب بود ممنون ...
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/١٤
٠
٠
حالا داستان بود یا واقعی ؟
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٩/١٤
٠
٠
واقعی بود؟؟؟...خیلی قشنگ بود و عالی تموم شد...ممنون :)
ali007
ali007
٩٢/٠٩/١٥
٠
٠
ممنون...........خیلی داستان زیبایی بود:)))
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
تبلیغات
تبلیغات