چکمه‌هایی که از پا بیرون نمی‌آیند!
ماجرای خلاص شدن من

چکمه‌هایی که از پا بیرون نمی‌آیند!

نویسنده : ف.ش

یا قریبا غیر بعید

عقربه‌های ساعت دارند به هفت و نیم صبح نزدیک می‌شوند. باز هم وقت رفتن است. سرویس به کسی یک دقیقه هم امان نمی‌دهد! هنوز پنج دقیقه‌ای وقت هست و عجله‌ای در کار نیست. چکمه‌ام را پا می‌کنم و سر به هوا و بی‌دقت -مثل همیشه- زیپش را بالا می‌آورم. اما گویا خیلی بالا آورده‌ام! سرزیپ می‌افتد در دستم! کنده شد!

همان لحظه به این فکر می‌کنم که تا عصر باید پایم در چکمه باشد و نمی‌توانم درش بیاورم! همان لحظه به این فکر می‌کنم که نماز جماعت ظهر در دانشگاه از دست رفت! همان لحظه به این فکر می‌کنم که وقتی بعد از ظهر از دانشگاه برگردم چطور باید پایم را از چکمه در بیاورم! همه این‌ها همان لحظه که سر زیپ کنده شد، به ذهنم رسید. سرزیپ را در جیبم می‌گذارم و راه می‌افتم.

 

ظهر اذان می‌گویند و من نمی‌توانم نمازخانه بروم. طبیعتاً پایم از چکمه بیرون نمی‌آید. بعد از ناهار هم اتاقی‌ام را سر کلاس می‌بینم. هرچه زور می‌زند، نمی‌تواند درستش کند، بدون این‌که زیپ را پاره کنیم. از کلاس که بر می‌گردم، سرزیپ را از من می‌گیرد و باز هم زور می‌زند که بازش کند، هر چه بیشتر تلاش می‌کند، بی‌نتیجه می‌ماند. چاقو و امثالهم هم جواب نمی‌دهد. آخر سر می‌گوید باید بیخیالش شویم و دو سر زیپ رو بگیریم و پاره کنیم. چاره‌ای نیست!

می‌گویم خسته شدم! هر کاری می‌کنی بکن، فقط پامو نجات بده. زیپ را پاره می‌کند، راحت می‌شوم، نفسی می‌کشم، مثل همه نفس‌هایی که این روزها باید بکشم و نمی‌کشم.

 

موقعیت‌هایی در زندگی هست که عین همین چکمه می‌ماند. هرکار می‌کنی، نمی‌توانی درشان بیاوری! سفت و محکم به پایت چسبیده‌اند. بیرون بیا هم نیستند. هی زور می‌زنی و هی خسته‌تر می‌شوی ولی سفت و محکم ایستاده‌اند و تکان نمی‌خورند. باید پاره‌شان کرد! چاره‌ای نیست. تا پاره‌اش نکنی، پایت آزاد نمی‌شود. حاضری هرکاری بکنی، اما پایت را از مخمصه بکشی بیرون. مهم نیست که بعدا باید بروی بگردی و بگردی کفاشی پیدا کنی که راست و ریس‌اش کند. مهم این است که وقتی رها می‌شوی، نفس می‌کشی...

بعضی وقت‌ها این زندگی، همان چکمه‌ای می‌شود که فقط باید قسمتی‌اش را برداری، دو سرش را بگیری و پاره‌اش کنی تا خلاص بشوی. تا نفس کشیدن یادت نرود، کفاش بالایی، راست و ریس کردن را خوب بلد است.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
v-qavam
v-qavam
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
خیلی خوشم اومد...مثال جالبی بود...قشنگ نوشته بودین و قشنگ هم نتیجه گیری کردین/ممنون
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
سلام ... ياد ماجراي ادم خوش بين بدبين و واقع بين افتادم
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٩/١٢
١
٠
کفاش بالایی راستو ریس کردنو خوب بلده شکی نیست ...فقط اون صبر منه که یکم کمه زودی سر میره با اون چیکا کنم!
ف.ش
ف.ش
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
صبر با هیچی به دست نمیاد جز تمرین
سحر بانو
سحر بانو
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
مطلب جالی بود :)
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
مثالتون برام جالب و ملموس بود ....ممنون.... حالا چکمه تونو دادید کفاش درست کنه ؟
ف.ش
ف.ش
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
ممنون. / آره دادم. کفاش پیدا کردن برای تعمیر آن هم در سعادت آباد کار چندان راحتی نبود... اینجا سعادت آباد است!
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
مرسی از محیط خوبو قابل لمسی برای مطلبتون استفاده کردید سپاس
ف.ش
ف.ش
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
ممنونم/ یا شما عکستونو عوض کنید یا دعا کنید زودتر بیام مشهد دلم برای حرم یک ذره شده...
neyosha
neyosha
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
مطلب قشنگی بود.....تشکر:)
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
:)) مطلب جالب بود....کاملا قابل درک بود فضاتون....ممنون :)
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
سرش را بگیری و پاره‌اش کنی تا خلاص بشوی.... :) یاد فیلم های قبل انقلاب افتادم! (کجایی که داااااشت (داداش) رو کشتن!)
ف.ش
ف.ش
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
:))
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
جالب نوشته بودید ، موافقم ...
faride
faride
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
وای الان من تو همچین وضعیتی هستم.نمیدونم باید چیکار کنم؟!:(((
ف.ش
ف.ش
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
خلاص کن خودتو! و بقیش رو بسپار به کفاش بالایی :)
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
ممنون جالب بود مثال جالبی هم زدید
آسمانه
آسمانه
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
بیچاره پوتین:)) ولی متنت جالب بود فرزانه جانم ..
ف.ش
ف.ش
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
بیچاره من! / 5تومن در گلوی چکمه ام گیر کرده بود آسمانه جانم! :)
ف.ش
ف.ش
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
بیچاره من! / 5تومن در گلوی چکمه ام گیر کرده بود آسمانه جانم! :)
ف.ش
ف.ش
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
متشکر از دوستانی که وقت گذاشتن و خوندن :)
Vania
Vania
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
قشنگ بود فرزانه جونم..ممنون..
maede
maede
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
آخخخخخخخ چقدر این کنده شدن زیپ رو اعصابه واقعن! :| کاش واقعن خلاصی از یه سری اتفاقات همینطوری راحت و شدنی بود:(
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
ایول خیلی خوب بود خوب گفتی
s_nayeb
s_nayeb
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
دمش گرم .!عجب زیپی بوده که با چاقو و غیره باز نشده.احتمالا جنس زیپ از یک آلیاژ عالی استفاده شده بوده. انشاا.. ما هم یکروزی به این آلیاژهای عالی دست پیدا میکنیم.
ف.ش
ف.ش
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
نه. ما میخواستیم کاریش نشه تا گذرمون به کفاش باشی نیفته. مشکل کنده شدن سرزیپ بود. وگرنه زیپش ازین عالی ها که شما میگید نیست
par!sa
par!sa
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
خیلی خوب گفته بودی:)) ممنون
مهدیس خانووم
مهدیس خانووم
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
خیلی بیان قشنگی داشتی مرسییییییییییییییی:)))
ali007
ali007
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
مطلب قشنگی بود...........مچکر:))))))
MILAD
MILAD
٩٢/١١/١٢
٠
٠
متن جالبی بود.به دل نشست
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣