اتوبوس نحس
الان سه سال است كه اتوبوس سوار نشدم

اتوبوس نحس

نویسنده : n_ashena

اتوبوس كه ترمز زد جَلدي پريدم بالا، با اين‌كه تازه كار بودم ولي مي‌دانستم معمولا گذري‌ها كامل توقف نمي‌كنند. سلام كردم و به طرف انتهاي اتوبوس راه افتادم، از صندلي چهارم و پنجم كه گذشتم ديگر مطمئن شدم، جاي خالي ندارد، به طرف راننده برگشتم و گفتم آقا من كجا بشينم؟ این‌جا که جا نیست. شاگرد تيز بلند شد و خودش را رساند به بوفه و گفت: داداش يكم كوچيك‌تر بشينين اين آبجي مونم جا بشه. چشمانم را گرد كردم و گفتم: آخه تو كه جا نداشتي چرا وايسادي؟ من این‌جا نمی‌شینم!

ولي چاره‌اي نبود از پنجره ديده مي‌شد كه حسابي از هر چي آب و آباداني است دور شديم و در جاده‌ايم. غر غری کردم و اول کیف سنگینم را محکم کوبیدم به نزدیکترین صندلی و ژست عصباني گرفتم و رفتم بالا. سه مرد خودشان را جمع كردند و در جاي دو نفر نشستند، با ترس نگاهم كردند، نيم ساعتي نرفته بوديم كه به اولين پليس راه رسيديم، ماشين ايستاد و شاگرد و راننده پريدند پايين. با خودم فکر می‌کردم آخرین باری است که این‌طور سوار اتوبوس می‌شوم.

 

غرق در افكار خودم بودم كه يکهو متوجه شاگرد شدم كه با يک مرد جلوي بوفه ايستاده بود و مي‌گفت: آبجي يكم برو اونور اين داداشمونم بشينه ثواب داره! تو راه مونده. ديگر حرصم در آمد جاي تامل نبود، چشمانم را گرد کردم و با عصبانيت داد زدم: من نخواهم ثواب كنم كيو بايد ببينم؟ چه غلطا؛ همین طوریم کارتون جریمه داره. مشغول جر و بحث با پسرک بودم که راننده که آفتابه به دست در حال سوار شدن بود رو به ما غريد، اونجا چه خبره؟

شاگرد با دست اشاره‌اي به من و مرد كرد، با ناراحتي گفتم: آخه بي‌انصافا اين بوفه كلا جاي چهار نفره اونوقت مي‌خواهيد نفر پنجم اونم كنار من سوار كنيد؟ واقعا كه. مسافرها كه به من خيره مانده بودند به حالت پرسشي به راننده نگاه كردند، راننده بعد از يکه مكث كوتاه، كم نياورد و داد زد: بيا برو پايين دلم مي‌سوزه و واست نگه مي‌دارم اين جوابمه؟ برو پايين خانم ناراحتي سوار نشو!

كيفم را كشيدم و با عصبانيت از جلوي شاگرد و مرد كه به ستون خودشان را به صندلي‌ها چسبانده بودند، رد شدم. دلم مي‌خواست فحش بدهم ولي از راننده هیکلی ترسيدم و پريدم پايين. وقتي رویم را برگرداندم اتوبوس صدايي كرد و راه افتاد. آب دهنم را قورت دادم، بغضم گرفته بود، يک چرخ كوتاه دور خودم زدم، همه جا بیابان بود، ظهر بود و جاده هم خالي خالي! يک ساعت ديگر هم كلاسم شروع مي‌شد.

 

در حين چرخيدن چش تو چش سربازي كه وسط جاده ايستاده بود شدم، مکث نکردم، به طرفش رفتم و مثل بچه‌ای که بابایش را دیده، داستان را با هزار سوز و گداز تعریف کردم. وقتي فهميد چي شده، ژست گرفت، کلی درباره راننده و جریمه و پلیس و شکایت سخنرانی کرد. در همين حين اتوبوس ديگري رسيد، سرباز با علامتش بهش اشاره كرد و در اتوبوس را باز كرد، رو به راننده گفت: اين خواهر منم تا یه جا برسون.

رفتم بالا، اين دفعه با عزت و احترام سوارم كردند و اولين صندلي را برایم خالي كردند و وقتي نشستم اول شماره و رنگ اتوبوس قبلي را كه در يك فرصت مناسب حفظ كرده بودم، نوشتم.

بالاخره كلاس تمام شد، با سرعت خودم را به يک تلفن رساندم و شماره 110 را گرفتم و ماجرا را از سير تا پياز براي آقاي پليس آن ور خط تعريف كردم و و اسم و شماره تلفنم را با مشخصات ماشين به پليس گفتم. نفسي از ته دلم كشيدم و با آرامش به طرف خانه خاله سارا رفتم.

 

شب داشتم ماجرا را با آب و تاب برای‌شان تعريف مي‌كردم كه تلفن زنگ زد، جواب كه داديم گفت از اداره پليس است و با من كار دارد. وقتي گوشي را گرفتم آقاي مودبي بهم گفت خانم شكايت شما بررسي شد و راننده خاطي جريمه سختي شد، اين‌قدر دلم خنك شده بود كه حد نداشت. چوب خدا صدا نداره.

بالاخره يه هفته گذشت و من راهي شهرمان شدم، قبل از رفتن، خاله سارا كه تند تند داشت وسايلي كه برای مامانم كنار گذاشته بود و به دستم مي‌داد گفت: دم در چند تا پلاسيكه واسه مامانت اونارم ببر.

با ناراحتي گفتم خوب يکهو قالي‌ها رو هم جمع كنيد كول كنم ببرم ديگه! خاله خنديد و گفت: واي خاله جون؛ چقد غر مي‌زني. من كه برایت تاكسي گرفتم، وقتي رسيدي هم دربست بگير ديگر! پريدم بيرون، پلاستيك‌هاي جلوي در را بغل زدم و نشستم در تاكسي كه مثل مسلسل بوق مي‌زد.

به ايستگاه اتوبوس كه رسيدم يک اتوبوس شيك و تر و تميز و براق ايستاده بود، با عجله پلاستيك‌ها را بغل زدم و رفتم بالا و خودم را در صندلي دوم، پشت سر راننده جا دادم. اتوبوس راه افتاد و من راحت لم داده بودم و چرت مي‌زدم كه حس كردم، يک نگاهی رویم سنگيني مي‌كند. سرم را كه گرفتم بالا چشمم توی چشم‌هاي عصباني راننده هفته قبل افتاد. خودم را كشيدم پايين و كاملا به خواب زدم. راننده با صداي بلند داشت برای مسافرهاي صندلي جلو از يك دختر بي‌نان و نمك كه اول كلي در ماشينش داد و قال كرده و بعد باعث شده دو هفته ماشينش را بخوابانند و از نان خوردن بيافتد. همین‌طور مي‌گفت كه من چشمانم گرم شد و خوابم برد.

 

گرم خواب بودم كه حس كردم دستي شانه‌ام را تكان مي‌دهد. سرم را برگرداندم خانم كناري‌ام در حالي كه با دست يک قوطي خالي نوشابه را بالا گرفته بود گفت: «خانم اينا مال شماس؟ بلند شید وسايلتون ريخته کف اتوبوس» هنوز به خودم نيامده بودم كه از صندلي‌هاي عقب و جلو دست به دست برایم قوطي‌ها و ظرف‌هاي خالي مي‌آوردند. سرم را گرفتم پايين، خدايا این‌ها چیست؟ دمپايي كهنه خاله اين‌جا چه كار مي‌كرد؟ پلاستيك‌هایم را تكون دادم و نگاهی بهشان انداختم. نه اين‌ها كه آشغال خشك‌هاي خاله بودن. صدای پچ و پچ و خنده مسافرها میامد.

نمي‌تونسيتم تكان بخورم 2 تا گلدون كوچولوي سفالي پرخاك وسط اتوبوس ولو شده بود. راننده اتوبوس را كنار زد، از آينه به من كه ماتم برده بود خيره شد و گفت: دختره شر، ببين چيكا كردي. اتوبوس مردمه، موكتاش نوي نويه، حالا من چکار کنم. لبایم را گاز گرفتم، يكي دو نفر با وساطتت و التماس نشاندنش سرجایش. راننده رو به پیرمرد کناریش توضیح داد «بابا آدم می‌سوزه نحسی این بشر یک هفته است منو گرفته»

اتوبوس كه راه افتاد، فكر مي‌كردم خواب مي‌بينم. چشمانم می‌سوخت؛ اما خجالت می‌کشیدم گریه کنم. هيچي نمي‌فهميدم به جز صداي غر غر راننده و پسر جواني كه روي زمين زانو زده بود و خاك‌هاي كف اتوبوس را با كاغذ جمع مي‌كرد. نمي‌دانم چطوري رسيدم و همه وسايل ارسالي خاله را پرت كردم تو اولين آشغالي شهرداري، ولي الان سه سال است كه اتوبوس سوار نشدم.

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
sherlok
sherlok
٩٢/١١/٢٢
٠
٠
خوذتم بی تقصیر نبودی آبجی!
s_a
s_a
٩٢/١١/٢٢
٠
٠
هومممممممممممممممم عجب! طولانی بود ولی جذبش شدم تا تهش خوندم!
dr.maRYam
dr.maRYam
٩٢/١١/٢٢
٠
٠
خب اونوقت چجوری میری دانشگاه؟
ati
ati
٩٢/١١/٢٢
٠
٠
خیلی باحال بود...ولی خاله ت اینا چی بوده فرستاده؟نکنه پلاستیک و اشتباه برداشتی .ولی من تاحالا اتوبوس سوار نشدم ..تنها بی بلبط ..اخی
nika
nika
٩٢/١١/٢٢
٠
٠
اخیییییییییی ولی خودتونم تاحدودی تقصیر داشتین:)
n_fatemi
n_fatemi
٩٢/١١/٢٢
٠
٠
چقد طولانی ولی همشوخوندم. خودمونیماخودتونم مقصر بودینا:)
niyayesh_f
niyayesh_f
٩٢/١١/٢٢
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٢/١١/٢٢
٠
٠
نمیدونم چی بگم خدایی......
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٢/١١/٢٢
٠
٠
ببخشیدا ولی خیلی خنده دار بود :))
mohii-2
mohii-2
٩٢/١١/٢٢
٠
٠
ما که خوندیم دستتونم درد نکنه ولی یکم به فکر چشای ما هم باشین!خخخخ
a_tayebii
a_tayebii
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
موافقم
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/١١/٢٢
١
٠
ههمون سوار نشین بهتره برای دیگران !
MILAD
MILAD
٩٢/١١/٢٢
٠
٠
ازاین اتفاق ها همیشه که نمیفته ،زیاد سخت نگیر
a_tayebii
a_tayebii
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
دوباره باید امتحان کنی
2nyadideh
2nyadideh
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
ببخشيد من يه كم خندم گرفت.... حلال كنيد.... :))))))))) در عوض من خيلي از مسافرت با اتوبوس راضيم و لذت ميبرم :)) بيشتر هم از فيلم ديدن و به بهانه آبخوردن تو اتوبوس راه رفتن :))) شمام دوباره امتحان كنيد .. خدمات اتوبوس ها خيلي نسبت به سابق بهتر شده... راننده هام كلا بافرهنگ شدن :))
admin
admin
٩٢/١١/٢٣
٠
٠
پیچ های داستانی اش بسیار زیبا بودند. من هم حدود دو سالی هست اتوبوس سوار نشدم. ولی بیشترین وقتی که از سوار شدن در اتوبوس ترسیدم یکبار بود که سفر یک اتوبوس خالی شدم که به زاهدان می رفت. غیر از من کلن 5 تا مسافر داشت! کلن همش حس می کردم قراره بیفتم دست ریگی :)
Niva
Niva
٩٢/١١/٢٣
١
٠
خخخخخخخخ احتمالا اتوبوس حمل قاچاق بوده خخخخخخخ
Niva
Niva
٩٢/١١/٢٣
٠
١
داستان جالبی بود :) ولی خدایی ترس داره .. من که خوچحالم هیچ وقت از خونه و خانواده دور نچدم... درس خوندن در چهرهای دیگه دردسرهای زیادی داره :) ممنون
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/١١/٢٥
٠
٠
داستان قشنگی بود....ولی خودتم مقصر بودی دیگه....ممنون :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤