زندانی در آسانسور
هیچ وقت مرگ را این‌قدر نزدیکم حس نکرده بودم

زندانی در آسانسور

نویسنده : مریم نیک‌پور

با افکار مشوشم طول خیابان را تند تند قدم می‌زنم، ساعت نزدیک‌های هشت صبح است! این روزها با خودم یکدم می‌جنگم! هی از خودم می‌پرسم چه می‌خواهی از زندگی، کجای زندگی ایستادی، قرار است چی شوی!؟ سال آخر و کنکور فشار مضاعف‌تری دارد برای جماعت بچه درس خوان‌ها، آن‌هایی که معدل‌شان حدودهای نوزده می‌چرخد!

من از روز اول می‌ترسیدم! از همه چیز! این‌قدر ترس و ترس و ترس که همه کارهایم را بهم بریزد! ساعت‌های خوابم، ساعت‌های بیداریم!

 

میرسم به یک ساختمان آموزشی چهارطبقه. با معلمم قرار گذاشتیم، کلاس این‌جا برگذار شود. برایم اس فرستاده است کلاس 304 طبقه چهارم. با دیدن آسانسور ذوق می‌کنم که نمی‌خواهد آن همه پله را بالا بروم. در آسانسور باز می‌شود و همین که داخلش می‌شوم دختری همسن و سال‌های خودم با یک دنیا عجله می‌آید داخل و کلیدی که رویش 3 نوشته را فشار می‌دهد من هم کلید 4 را!

به آینه آسانسور تکیه داده‌ام دارم، حساب امروز را می‌کنم. خب بعد کلاس تا خانه لغت‌های زبان را می‌خوانم، امروز باید تست‌های ادبیاتم را کامل کنم، شیمی‌ها هم مانده، باید ترم یک را تا یکی دو هفته دیگر ببندم. به خواهرم قول دادم برایش شکلات‌های رنگی بخرم!

 

آسانسور به طبقه دوم رسیده است که یکدفعه می‌ایستد! فکر می‌کنم یک مشکلی هست. هنوز از این فکر خارج نشدم که برق آسانسور قطع می‌شود و هم‌زمان جیغ آن دختر بلند. هنوز صدای جیغش در گوشم است که آسانسور حرکت می‌کند، حرکت که نه؛ حس می‌کنم دارد پرت می‌شود، دو میله را گرفته‌ام و خودم را به بدنه آسانسور چسباندم! حتی نمی‌توانم جیغ بکشم! بهت زده‌ام!

آن دختر فقط جیغ می‌کشد! برق آسانسور قطع است و انگار داریم پرت می‌شویم. یکدفعه آسانسور می‌ایستد. اصلا نمی‌دانم چه کنم. بدنم سردِ سرد است. آن دختر هنوز یک‌ریز جیغ می‌کشد، دست‌هایش را می‌گیرم و می‌گویم تو را به خدا ساکت باش. هنوز نمی‌دانم چیکار باید بکنم. گیجم. هر دو ساکتیم و هم را نگاه می‌کنیم.

همه این اتفاقها طولش پنج دقیقه هم نبود، بهت زده‌ایم، داخل آسانسور آن‌قدرها هم تاریک نیست، عین این می‌ماند که روز باشد و پرده‌های یک اتاق را بکشی و برق‌ها را خاموش کنی. هر دو سالمیم، نه زخمی، نه بریدگی، نه چیزی!

 

چشمم به کلید زنگ آسانسور می‌افتد و دستم را می‌گذارم رویش. آن دختر  صداش می‌لرزد، بریده بریده می‌گوید آتش نشانی. چرا به فکر خودم نرسیده بود، کیفم را می‌ریزم کف آسانسور و گوشی‌ام را پیدا می‌کنم. زنگ می‌زنم. همین که گوشی را برمی‌دارد بدون هیچ سلام و علیکی وضعیت‌مان را برایش شرح می‌دهم. آن وقت آن آقا می‌گوید آروم باش! به من بگو کجایید!؟ مغزم کار نمی‌کند، آدرسش چی بود!؟ خیابان فلان، کوچه سوم، پلاک... پلاک چند بود؟ هر چه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید. دختر می‌گوید هفده، آره پلاک هفده یک ساختمان سنگ است.

آن آقا می‌گوید باشد؛ فهمیدم همکارانم راه افتادند. از من می‌پرسد چند نفرید و چند وقت است آنجایید!؟ برایش می‌گویم. باز می‌پرسد که زخمی شده‌اید یا نه و این‌ها. هنوز دارم با آن آقا صحبت می‌کنم که دوباره آسانسور تکان می‌خورد و دوباره نفس هر دوتای‌مان بند می‌آید، گوشی از دستم پرت می‌شود و باطری‌اش در می‌آید. سرم به کنار در می‌خورد، یک ضربه بد. حالا دیگر صدای جیغ‌های آن دخترم نیست. این‌قدر ترسیده‌ام که فکر پاره شدن کابل آسانسور از ذهنم بگذرد، اما همین که آسانسور ثابت می‌شود با خودم می‌گویم نه کابل پاره نشده! اگر پاره شده بود، باید بدتر پرتاب می‌شدیم پایین!

 

آن دختر حالا به حال من دچار شده که نمی‌تواند جیغ بزند، این‌قدر ترسیده که حتی حرف هم نمی‌توانست بزند. خودم را جمع و جور می‌کنم، روی دو زانو، کف آسانسور روبه‌رویش می‌نشینم و می‌گویم نترس؛ آروم باش. خودم از شدت ترس به یک تکه یخ تبدیل شدم. اما فقط می‌دانم که او بدتر از من است. به گمانم یک ربعی می‌شود که این‌جاییم! هوا سنگین شده است ودیواره‌های آسانسور بخار گرفته!

گوشی‌ام را جمع و جور می‌کنم، همین که روشن می‌شود زنگ می‌خورد. حالا صدای آن اقا هم می‌لرزد، می‌پرسد: چه شد؟ بریده بریده همه سوال‌هایش را جواب می‌دهم، می‌پرسم کجایید!؟ دارد آرامم می‌کند در حالی که نگرانی در صدایش موج می‌زند! می‌گوید تا چند دقیقه دیگه همکارانم می‌رسند، آرام باشید.

نگاهم به دختر است، دارد می‌لرزد! دوباره می‌نشینم روبه‌رویش، دست‌هایش را می‌گیرم و می‌گویم: میاییم بیرون، توی راه‌اند. فقط چند دقیقه دیگه مانده غمت نباشه!

این‌ها را که می‌گویم بیشتر برای خودم است تا آن دختر! کمی آرام می‌شود، می‌خواهم به زور به حرفش بیاورم، میپرسم اسمش چیست: می‌گوید نرگس! بغضش می‌ترکد و زبان باز می‌کند. می‌پرسد به نظرت این کاپل چقدر دیگر می‌تواند نگه‌مان دارد! خودم هم جوابش را نمی‌دانم، ترس همه وجودم را گرفته! می‌خواهم بیایم بیرون. اشک‌هایم بدون این‌که بفهمم می‌ریزد. نرگس می‌گوید امروز صبح با مادرم خداحافظی نکردم.

همین را که می‌گوید یاد خانه می‌افتم. یاد قول خریدن شکلاتی که به خواهرم دادم تا برود بخوابد و بگذارد من بروم کلاس. یاد بابا که دیشب شیفت شب بود و من از دیشب ندیده‌ام او را. یاد داداشی کوچکم که صبح پتویش را کنار زده بود و با هزار زحمت که بیدار نشود رویش انداختم. یاد مامان که گفت مراقب خودت باش. من هم با هیچ کدام‌شان خداحافظی نکردم، فقط با عجله از خانه زدم بیرون، که به کلاس برسم.

این محفظه تنگ من را یاد همه فکرهای صبحم تا الان می‌اندازد یا همه ترس‌هایم از کنکور. این‌ها دیگر خیلی کوچکند در حالی که نمی‌دانم اگر این کابل پاره شود چه بلایی سرم می‌آید!

 

بیست دقیقه گذشته و هنوز خبری از ماموران آتش‌نشانی نیست، هوا این‌قدر سنگین شده که نتوانیم راحت نفس بکشیم! ته دلم خوشحالم که فعلا آسانسور ساکن است و هیچ کدام‌مان زخمی نیستیم! حتی نمی‌دانم یک ساعت دیگر هم چه می‌شود. یکدم میترسم از این کابل که پاره شود. دارم خودم را می‌سپارم به خدا. آن دختر بی‌قرارتر است، بیشتر ترسیده و هیچ بعید نیست همین الان از حال برود!

گوشی‌ام زنگ می‌خورد، دوباره همان آقاست. می‌گوید همکارانم رسیدند، دارند کابل آسانسور را بالا می‌کشند تا برسید به طبقه، تکان که خورد نترسید.

فکر این‌که از اینجا بیاییم بیرون، آرامم می‌کند. حالا دیگر صدایم گرفته، ته گلویم می‌سوزد و سخت نفس می‌کشم. حتی میخواهم کمتر نفس بکشم. حرکت آرام آسانسور را احساس می‌کنم. صدای‌شان را می‌شنوم با یک چیزی می‌خواهند در آسانسور را باز کنند. قفسه سینه‌ام درد می‌کند، دارم به زور نفس می‌کشم. همین که در باز می‌شود، انگار دنیا را به من داده‌اند. اسانسور بین دو طبقه است، تقریبا یک متری ما را بالا کشیده‌اند. انگار از بالای در آسانسور تا نصفه طبقه است و بقیه‌‌‌اش دیوار است. نرگس را بلند می‌کنم!

همین که پایم به زمین می‌رسد، فقط خدا را شکر می‌کنم. آتش نشان‌ها و یک چند نفر هم امدادگر، شاید هم پرستار، نمی‌دانم؛ با حدودا ده بیست نفری آدم دور آسانسور جمع شدند. دستم را به کناره دیوار می‌گیرم تا بتوانم بایستم، امدادگر ازم می‌خواهد آرام نفس بکشم، ماکس اکسیژن گذاشته روی بینی و دهانم. چه حس خوبیست نفس کشیدن. چقدر ندیده بودمش تا امروز. حال نرگس بد است، از حال رفته است. سه چهار ساعت بعد در خانه‌ام!

 

هیچ وقت مرگ را این‌قدر نزدیکم حس نکرده بودم. هیچ وقت نشده بود حس کنم شاید ده دقیقه دیگر نباشم. هیچ وقت نشده بود، آرزو کنم فقط یک‌بار دیگر عزیزانم را ببینم. فقط یک‌بار دیگر نور ببینم. فقط یک بار دیگر راحت نفس بکشم. هیچ وقت این‌طوری به دنیا نگاه نکرده بودم که امکان دارد چند دقیقه دیگر نباشم!

این اتفاق‌ها چیزی شبیه معجزه بود، انگار یک فرصت، انگار یک تلنگر، که بنده برایم کاری ندارد بردنت. حتی حسش کردم، خیلی نزدیک بود، خیلی نزدیک. دقیقا نیم ساعت بعد از بیرون آمدن‌مان کابل آسانسور پاره شد و از دو طبقه سقوط کرد، نمی‌دانم اگر همان اول کابل کاملا پاره می‌شد چه بر سرم می‌آمد!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
admin
admin
٩٢/١٠/١٦
٠
٠
به نظر شما چی کسی حال داره بیش از 1200 کلمه مطلب رو بخونه؟ :))
مهدیس خانووم
مهدیس خانووم
٩٢/١٠/١٦
٠
٠
وقتی نام مریم میدرخشد...همه حال خوندنم دارن..من با این خستگیم تا اخرشوو خوندم :) عالی بود...بهتون تبریک میگم آقای نادری برای وجود چنین کاربرایی
ارغنون
ارغنون
٩٢/١٠/١٦
٠
٠
من تیکه تیکه می خونم بعدا ً هم بقیش ُ :))
neyosha
neyosha
٩٢/١٠/١٦
٠
٠
من خوندم :)
ghazale
ghazale
٩٢/١٠/١٦
٠
٠
واسه مطلب مریم .. مـن ! خخ
MONA-R
MONA-R
٩٢/١٠/١٧
٠
٠
ما که حالشو نداریم!
maede
maede
٩٢/١٠/١٧
٠
٠
موافقم!مطالب خیلی زیاد خوندنشون سخته!
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/١٠/١٧
٠
٠
منم تا آخرشو خوندم يه كم ابري شدم خيلي خوب نوشته بودي واقعا نميدونم من اگر جاي تو بودم چيكار ميكردم
A_K
A_K
٩٢/١٠/١٧
٠
٠
منم خوندم
khan
khan
٩٢/١٠/١٧
٠
٠
خیلی زیاد بود... کور شدیم رفت... ولی خوب خسته نباشن دیگه...
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٢/١٠/١٧
٠
٠
من خوندم
سهره
سهره
٩٢/١٠/١٧
٠
٠
خوندم
ف-گ
ف-گ
٩٢/١٠/١٧
٠
٠
من کامل کامل خوندم! خیلی هیجان انگیز بود :)
m-nik110
m-nik110
٩٢/١٠/١٨
٠
٠
برای آقای نادری:ببخشین!کوتاه مینویسم!آقا هنوز یک عالمه آرزو دارم منو نزنین/برای بقیه دوستان:ممنون که خوانید!با بت زیاد شدنش عذر خواهم/برای مهدیس:بابا اینجوریاهام که شما میگید نیست!من چه کنم با اینهمه لطف!؟/برای قضاله:آفرین دخمرم حمایتت عشق است!مگنوم برات میخرم!خخخخ
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٢/١٠/٢٠
٠
٠
من هم با تاخیر چند روزه خوندم ...
admincheh
admincheh
٩٢/١٠/١٦
٠
٠
هآآآ؟:|
admincheh
admincheh
٩٢/١٠/١٦
٠
٠
چه لحظات پر استرسی...
مهدیس خانووم
مهدیس خانووم
٩٢/١٠/١٦
١
٠
عالی نوشتی...اونقدر قشنگ فضارو توصیف کردی که حس کردم خودمم اونتو بودم..... حالا از فضا سازی قشنگتو ادبیات قویت که بگذرم باید بگم نوشتت واقا تکون دهنده بود... اونقدر که بد خوندنش به صفه مانیتور خیره بودم و فکر میکردم.... خدارو شکر که سالمی..... خدا بضی بنده هاشو خیلی دوس داره که از این تلنگرا میزنه.....تا بیدار شن..تا آگاه شن :)
m-nik110
m-nik110
٩٢/١٠/١٨
٠
٠
و من واقعن نمیدانم در جواب اینهمه لطف چی بنویسم!گاهی به من و این قلم ناشی تازه کار قوت قلب میدهید برای نوشتن!یک دنیا ممنون!
سهره
سهره
٩٢/١٠/١٦
٠
٠
وایییی......چه قدر ترسناک....خوب خدارو شکر که اتفاقی از این بد تر براتون نیفتاد
korosh
korosh
٩٢/١٠/١٦
٠
٠
به جان خودم وارد مطلب که شدم سرم گیج رف ؟؟؟؟ باید برم دکتر یه ب کمپلکس ب 12 تجویز کنه :|||||||
m-nik110
m-nik110
٩٢/١٠/١٨
٠
٠
بچه مردم کشتیم!خخخخخخخخخخ
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/١٠/١٦
٠
٠
خیلی طولانی بود من اینجور نخوندمش/یعنی من برایاینطور مطالب یک روشی دارم فقط خط اول و آخرشو میخونم تا فقط بفهمم جریان چی بوده و آخرش چی شده !!! (در ضمن به نظرم بیش از حد ترسیدین و بزرگش کردین انقدرها هم ترسناک نبوده نشون میدن طرف 1 ماه تو کوهها با یخ و سرما گیر میکنن یا توی یه چاهی چیزی میفتن یا تو بیابون گم میشن وبی اب و غذا و دوم میارن ... شما الکی توی شهر این اتفاق افتاده انقدر ترسیدین!!!
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/١٠/١٦
٠
٠
منم یه بار این اتفاق واسم افتاده بود :(( شما شانس آوردی گوشیت آنتن داده من که آنتن نمیداد تنها هم بودم :(((((( انقدر به در و دیوار زدم که آخر یکی صدامو شنید و بقیشم که مث همین اتفاق ... الان اون لحظاتِ بد اومد جلو چشام :( کاملا درک میکنم!!
m-nik110
m-nik110
٩٢/١٠/١٨
٠
٠
اینقد به گوشی من میگین خز!!نیگا کنید آنتن داده!خخخخ!!گوشی ناز نینم!
نگارا
نگارا
٩٢/١٠/١٦
٠
٠
وااااای!خدای من چه وحشتناااک.من که تا آ[ر خوندم خیلیم باحال بود
neyosha
neyosha
٩٢/١٠/١٦
٠
٠
عالی بود........خیلی عالی بود و اما قشتگ و ترسناک. خدارو شکر اتفاقی برایتان نیوفتاد:)).......متشکرم:))
h_nim82
h_nim82
٩٢/١٠/١٦
٠
٠
خداروشکر که خوبین :)
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/١٠/١٦
٠
٠
خیلی عالی نوشتیطن و ادبیاتش عالی بود. واقعا آدم میرفت تو حس مرسی
ghazale
ghazale
٩٢/١٠/١٦
٠
٠
آره واقعا بضی وقتا فک می کنم ده سال دیگه مثلا این چیزیای کوچیک ک نگرانشونم برا مهم ان ؟
m-nik110
m-nik110
٩٢/١٠/١٨
٠
٠
بعله!!آیکون خعلی متفکر بودن!
MONA-R
MONA-R
٩٢/١٠/١٧
٠
٠
خیلی طولانیه!!!!!!! کاش خلاصه تر مینوشتین!
m-nik110
m-nik110
٩٢/١٠/١٨
٠
٠
و باز هم عذرخواهم بابت طولانی بودنش!!!
hoorieh
hoorieh
٩٢/١٠/١٧
٠
٠
عالی بود مخصوصا توصیف صحنه اش که ادمو مجبور به ادامه دادن داستان می کرد
m-nik110
m-nik110
٩٢/١٠/١٨
٠
٠
تشکر دوست مهدکودوک همدست!!!
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/١٠/١٧
٠
٠
ن به نظرم بیش از حد ترسیدین و بزرگش کردین انقدرها هم ترسناک نبوده نشون میدن طرف 1 ماه تو کوهها با یخ و سرما گیر میکنن یا توی یه چاهی چیزی میفتن یا تو بیابون گم میشن وبی اب و غذا و دوم میارن ... شما الکی توی شهر این اتفاق افتاده انقدر ترسیدین!!!
m-nik110
m-nik110
٩٢/١٠/١٨
٠
٠
تا زمانی که در خود حادثه قرار نگیرید متوجه اون استرس و ترس نمیشید از اون گذشته صحبت بی آب و غذا ماندن و دور بودن از شهر نیست صحبت این ایست که در یک چهاردیواری گیر کنی سخت نفس بکشی و بین زمین و هوا معلق و با خودت فکر کنی اگه کابل پاره شود چه میشود!؟/از همه اینها گذشته نگاه ها و آدمعا متفاوتند!!
جارچی
جارچی
٩٢/١٠/١٧
٠
٠
راستش من برای امتیازش اومدم....
m-nik110
m-nik110
٩٢/١٠/١٨
٠
٠
شما به خاطر صداقتتون بیست امتیاز مثبت میگیرین!!خحخخخخخخ
جارچی
جارچی
٩٢/١٠/١٧
٠
٠
ماشاالله همه حالشو ندارن البته خودمم هستم..
A_K
A_K
٩٢/١٠/١٧
٠
٠
ممنون....خخ چ چیزا
سحر بانو
سحر بانو
٩٢/١٠/١٧
٠
٠
خیلی زیاده :|....یکی چکیدش رو بگه به من لطفا :|
m-nik110
m-nik110
٩٢/١٠/١٨
٠
٠
عو باز هم عذرخواهم بابت طولانی شدنش!!اگر چکیده بور نمیتوانستم همه چیز را وصف کنم!!!
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٢/١٠/١٧
٠
٠
من دچار وضعیت مشابه شده بودم تو 7 سالگیم تو یکی از برجای تهران تو طبقه یازدهم موبایلم نداشتم :| خودت حدس بزن اوج استرسو دیگه :|
m-nik110
m-nik110
٩٢/١٠/١٨
٠
٠
خعلی لحظات بدیه!
2nyadideh
2nyadideh
٩٢/١٠/١٧
٠
٠
اينبار نوبت منه گلايه كنم! نه؟؟ قرار نشد مار بي خبر از خودتون بذاريد....سپيدار پـــــــــــر آيا؟؟
m-nik110
m-nik110
٩٢/١٠/١٨
٠
٠
آخرش 011بگذار!
ف-گ
ف-گ
٩٢/١٠/١٧
٠
٠
عااالی! پر از التهاب و کشش! و البته تکان دهنده! ...دستتون درد نکنه! و خوشحالم که صدمه ندیدین
m-nik110
m-nik110
٩٢/١٠/١٨
٠
٠
تشکر!منم خوشحالم که باب میلتان بوده!خودمم خوشحالم صدمه ندیدم!خخخخخ!!!!
علیرضا
علیرضا
٩٢/١٠/١٨
٠
٠
:||||||||||||||| خیلی حادثه بدی بوده... بخیر گذشته | متاسفانه اینا همش تقصیر ضعف ایمنیه... وگرنه آسانسور نباید در مواقع برق رفتگی حرکت بکنه مگر این که کسی (مثلا آتشنشان ها) حرکتش بدن و همینطور باید کابل آسانسور از استحکام بالایی برخوردار باشه که به این راحتی ها پاره نشه!! باز هم خدارو شکر که افراد بیشتری تو آسانسور نبودن...
m-nik110
m-nik110
٩٢/١٠/١٩
٠
٠
واقعن خدارراشكر سنگين نبوديم!
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٢/١٠/٢٠
٠
٠
خوب دیگه اینجور مواقعست که میگیم همه چیمون به همه چی میاد ....در جواب این که گفتین کابل نباید پاره بشه وقتی برق میره
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٢/١٠/٢٠
٠
٠
خدا رو شکر که سلامتیت ...متنتون خیلی عالی بود و آدم رو واقعا درگیر میکرد گرچه من با تاخیر دیدم و خوندمش اما امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشید ..
-2_mahsa
-2_mahsa
٩٢/١٠/٢١
٠
٠
من خوندمش خیلی قشنگ بود....
ali007
ali007
٩٢/١٠/٢٢
٠
٠
یا خدا............چقدر زیاد بود...............ولی ممنون
rad007
rad007
٩٣/٠١/١٨
٠
٠
کی از خواب بیدار شدین؟
پربازدیدتریـــن ها
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
این روزها همه چیز به تو مربوط است

نامه هایی به همسرم / نامه چهارم

٩٦/٠٥/٢٣
یکی باید بیاید

ویرانه دل ماست

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
تو مکمل منی

بوسه های نگفته

٩٦/٠٥/٢٣
فنجان چای

ایهام

٩٦/٠٥/٢٨
نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟

توحش ناشی از بی‌ پولی

٩٦/٠٥/٢٩
عمریست برایت می نویسم

گمنام خاص

٩٦/٠٥/٢٣
کوچه تان خالی از آن ها مباد!

معصوم نیوز

٩٦/٠٥/٢٨
تو دلت چه می خواهد؟

تاوان دلتنگی

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

معنی فاصله این نیست که از آنِ همیم

٩٦/٠٥/٢٤
حس خوب شعر

شاعرانه ها

٩٦/٠٥/٢٥
همین برایم کافیست

نشانه عاشقی

٩٦/٠٥/٢٨
خرده شیشه دارند

ارتباط دوستی و آینه های قدی

٩٦/٠٥/٢٦
ذهن من پر شده است از دیگران

خودم چی پس؟

٩٦/٠٥/٢٣
راس ساعت 8

تردید

٩٦/٠٥/٢٤
چند خطی برای امام مهربانی ها

تو هدیه امام خوبم هستی!

٩٦/٠٥/٢٥
نمی‌دانم مرا چه شده است؟

آگه بخوان...

٩٦/٠٥/٢٥
تبلیغات