خطوط بردبار فنجان
اگر برگردد قول می‌دهم دیگر کنارش بگذارم

خطوط بردبار فنجان

نویسنده : F_SaLar HaSsan

با خودش گفت که فقط برای آخرین بار. اگر برگردد قول می‌دهم. قول می‌دهم که دیگر این کثافت کاری‌ها را، این خاله زنک بازی‌ها را، این خرافه پرستی‌ها را، همه‌شان را بگذارم کنار ...

بعد خودش را ول کرد روی کاناپه و به سقف نگاه کرد. به سوسکی که رفت و قایم شد توی سوراخ سیم برق. بعد دست کرد توی جیب ربدوشام تنش و ساعتش را یک نگاهی انداخت. وقتش بود، فنجون را برگرداند، سعی کرد دنبال یک شکل با معنا و مفهوم بگردد، یک درخت چنار دید و در حالی که چشمانش داشت برق می‌زد گفت: وای، ممنونم، ممنونم.

این خط‌ها همیشه نسبت به من بردبار بودند. برمی‌گردد، برمی‌گردد. بلند شد تا برای خودش یک قهوه دیگر بریزد. صدای زنگ در را شنید، همان‌طوری با همان قیافه و با فنجانی که در دستش بود، با عجله رفت تا در رو برای همسرش باز کند ...

نمای بسته؛ پله‌های ورودی سالن، یک فنجان شکسته و بدن نیمه جانی که یک پاکت دادخواست طلاق در دستانش است.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/١٠/١٥
٠
٠
عجب باحال بود هااا :)...خودتون نوشته بودین؟؟...خوب بود...ممنون :)
BeinG_a_GirL
BeinG_a_GirL
٩٢/١٠/١٥
٠
٠
اکثر مطالب از خودمه :)
علیرضا
علیرضا
٩٢/١٠/١٥
٠
٠
:| خرافات من که خیلی از این چیزا بدم میاد...
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/١٠/١٥
٠
٠
جالب بود...اما فقط به خاطر همچین چیزی دادخواست طلاق و همسر گرامیشون دادن؟؟؟؟؟؟؟؟ واقعا که....چه بی جنبه
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٢/١٠/١٥
٠
٠
خیلی داستان خوبی بود...:)...خرافات..بهش اعتقادی ندارم...مرسی از قلمتون..:)
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/١٠/١٥
٠
٠
متن واقعا عالی بود...خودتون نوشته بودین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
Paeez
Paeez
٩٢/١٠/١٥
٠
٠
نقطه اوجش همون جائی هست که می ره دم در به هوای همسرش و ..متن پخته ای بود
ali007
ali007
٩٢/١٠/١٥
٠
٠
مرسی.............جالب بود!!!!!!!!!!!!
M_BARF
M_BARF
٩٢/١٠/١٥
٠
٠
چه غمناک:((((( خرافات :|
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/١٠/١٦
٠
٠
شاید اگه زودتر خرافات رو کنار میزاشت برمیگشت :( ممنون جالب بود
2nyadideh
2nyadideh
٩٢/١٠/١٦
٠
٠
قشنگ بوود تشكر (^_^) هميشه زود دير ميشه....
maede
maede
٩٢/١٠/١٦
٠
٠
چه جالب!حقش بود!تا دیگه زندگیشو نده دست خرافات!
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات