لنگیدن در مسیر دانشگاه
یک روز در چهار پرده

لنگیدن در مسیر دانشگاه

نویسنده : سیده نعیمه زینبی

** پرده اول

درست همان وقت‌هایی بود که از زمین و زمان شاکی بودم! ناراحت و عصبانی از این‌که چرخ گردون یک دو روزی به کام ما نرفته است، غافل از این‌که دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور!

روز؛ روز رفتن به دانشگاه بود. ساعت کلاس 10 تا 12. سوار اتوبوسی بودم که انفجار جمعیت در آن‌جا معنای تازه پیدا کرده بود! دلم یک صندلی می‌خواست که بتوانم خمودگی سر صبحم را رویش پهن کنم ولی خبری نبود! نیمه‌های راه دختر معلولی با دو عصا که در بر داشتن گام‌های نصفه و نیمه‌اش یاریش می‌دادند، سوار اتوبوس شد. و آدم مهربان‌ها، همان‌هایی که نسل‌شان هنوز ور نیفتاده، همان صندلی اول قسمت بانوان را به او بخشیدند. روبه‌روی من نشسته بود. بیست و چند سالی داشت. شاید کمی کوچک‌تر ازمن! ولی سالم نبود! چشم‌های رنگی و موهای بور! قشنگ بود ولی سالم نبود! 

در میان تمام این شلوغی‌ها به این فکر می‌کردم این دختر چقدر خجالت می‌کشد که عصا زده است زیر بغل و کج و ماوج راه می‌رود! با خودم گفتم اگر من بودم حتما از زندگی سیر می‌شدم و حسابی به خدا شکایت می‌کردم!

 

** پرده دوم

ساعت نزدیک ده است! عجله دارم! آن‌قدر زیاد که حواسم نیست همان دختر عصا به دست هم همین ایستگاه پیاده شد و با هم؛ هم مسیر هستیم!

نزدیک در دانشگاه؛ دارم به کلاس فکر می‌کنم. خب؛ پیش بینی من این است که دو دقیقه دیگر سر کلاسم! و در دلم می‌گویم که خدا کند استاد سر کلاس نباشد و به تمام اتفاقاتی فکر می‌کنم که قرار است امروز داشته باشم! ولی در یک لحظه ماورای ذهنم؛ پایم در یک فرو رفتگی داخل پیاده رو پیچ می‌خورد! و در عین ناباوری لحظه‌ای بعد می‌بینم که لژ کفش پای چپم از رویه کفش جدا شده است. با تعجب تمام می‌ایستم و به لژ 4 یا 5 سانتی کفشم زل می‌زنم! بهت زده ایستاده‌ام چه کنم! چه طور می‌شود کفشی را حتی یک ماه نپوشیده‌ام با این بلای ناگهانی از دست بدهم! 

چند گامی برمی‌دارم و هر طور حساب می‌کنم، این لژ به این سادگی به رویه نمی‌چسبد. در مخیله‌ام هم نمی‌گنجد با این اوضاع نا به سامان بروم سر کلاس درس! کما این‌که اگر بروم کلاس درس می‌شود، کلاس خنده! به دیگران رحم کردم و گفتم بگذار تنها کسی که از درس می‌افتد من باشم! اجازه می‌دهم به  بقیه؛ به جای این‌که حواس‌شان به کفش‌های من باشد به همان افکار مشوش خود ادامه بدهند. خلاصه لطفی به خود و دیگران کردم و سر کلاس حاضر نشدم !

 

** پرده سوم

دختری در حال راه رفتن در خیابان است! یک پایش از پای دیگرش کوتاه‌تر است! می‌لنگد و راه می‌رود! پای راستش انگاری 4 یا 5 سانتی از پای چپش بلندتر است! شاید عابران دارند با دلسوزی نگاهش می‌کنند. این طفلکی را نگاه با این جوانیش چه وضعیتی دارد! نگاه عابران سنگین می‌شود! سعی می‌کند تا لنگش پایش کمتر چشم آدم‌ها را بیازارد ولی نمی‌شود!

 

** پرده چهارم

دخترک در کفش فروشی است . دارد کفش می‌خرد. برای این‌که پایش نلنگد. و پای چپش 4 یا 5 سانت از پای راستش کوتاه‌تر نباشد. ولی دارد به دختر معلول صبح فکر می‌کند! به تفکراتش می‌خندد. چه زود خدا او را در موقعیت آن دختر گذاشت. تا کمی؛ فقط کمی بتواند درک کند! 

دیگر از زمین و زمان شکایت نمی‌کند، نمی نالد. فقط خدا را شکر می‌کند...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
admincheh
admincheh
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
گاهی اوقات تلنگر لازمه تا به این درک برسیم ، گاهی هم زیاد فکر کردن به یه مسئله ای ..شاید این اتفاق ماکت چند دقیقه ای از روزگار اون دختر باشه برای تو ، خدا همه رو سالم نگه داره و قدرت شکر کردن رو از ما نگیره
روشناوند-r_roshnavand
روشناوند-r_roshnavand
٩٢/٠٩/٠٥
١
٠
سلام ... الان شما احساس آن دختر را درك كرده‌ايد. من كه همچين فكري نمي‌كنم. شما يك لحظه هم نتوانسته‌ايد در مقام او قرار گيريد. حداقل 3 دليل دارد. 1- سر كلاس نرفته‌ايد و اواحتمالا به دانشگاه يا مدرسه مي رفته است 2- شما دو پاي سالم داشته ايد فقط كفش شما مشكل داشته 3- با 200 متر پياده‌روي يك كفش نو خريد نموديد و همه چيز بر وفق مراد گرديد//// متشكرم كه بيادم آوردي كفش معيوب من جاي پاي او را نميگيرد.
آسمانه
آسمانه
٩٢/٠٩/٠٦
١
٠
سلام بر شما و ممنون از انتقادتون. چیزی که هست من کاری به ان خانم نداشتم و ندارم ! و ادعای در ک کردن اون خانم رو هم ندارم ! ولی دیدن شرایط سخت بقیه گاهی ادم رو یاد داشته های خودش میندازه تا ناشکری نکنه! ولی دید عابرها به هر دو نفر یکسانه چون اونها که نمیدونستن این ادم مشکل جسمی نداره !اصلا امکان داره اون خانم با اون شرایطش خیلی از زندگیش بیشتر لذت ببره تا من ! جان کلام چیز دیگری بود ! نه مقایسه بین یک ادم سالم و معلول !
روشناوند-r_roshnavand
روشناوند-r_roshnavand
٩٢/٠٩/٠٦
٠
٠
سلام ... متشكرم از پاسخ ارسالي و جمله آخر نظرم جان كلامي بود كه من برداشت كردم
mo_so
mo_so
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
مشاهده این اتفاقات من را به یاد این جمله می اندازد:سلامتی بزرگترین نعمت است
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
خییییییییییلی باحال بود *:) آره واقعا طفلی دختره ، شاید یک میکرونم دردش رو فهمیده باشی ... من بعضی اوقات ناشکری میکنم که خیییییییلی بده ...
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
خیلی تلنگر خوبی بود... به قول شاعر که میگه به پولت نناز به شبی بنده زیباییت نناز به طبی ( مضمونشو گفتم خو ) ... سپاس
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
خدا یا شکرت بخاطر همه چیز بخصوص سلامتی ممنون. :-)
masomeh.62
masomeh.62
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
خدایا شکرت ....... ممنون از شما
r_ariats
r_ariats
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
انشالله خود خدا کمکمون کنه که از شکر نعمتهایش غافل نشیم...ممنون:)
ati200
ati200
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
من یه بار پام پیچ خورد42روز گچ بود..هیییییی درک میکنم این صحنه و لنگیدن رو ..و دردش رو
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
رو گچش دوستات چیزی نکشیدن ؟؟؟*:)
ati200
ati200
٩٢/٠٩/٠٦
٠
٠
گچش سفید نبود بشه چیزی روش کشید
faride
faride
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
چقد زیبا نوشته بودین به دلم نشست تا اخرش خوندم....واقعا باید همیشه شاکر باشیم و اینکه همه اتفاقاتی که دورو برمون میوفته ممکنه یه تلنگر باشه که خیلی وقتا ساده از کنارش رد میشیم!
مهری رحیمی
مهری رحیمی
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
گاه بیماری ، هوشیاری را بر می انگیزد که سلامتی نمی تواند... لازم نیست برای سپاس گذاری و یا حتی ناسپاسی به دیگری بنگریم.
mah_mahdizadeh
mah_mahdizadeh
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
من خودم این جوری نیستم که یکی اگه یک مشکلی داره بهش بد نگاه کنم میدونم خدا خواسته توی این جهان اون و اینجوری ببینه و مثل بقیه باهش رفتار میکنم . ولی این وقت ها قدر سلامتی رو میدونیم ...... مرسی
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
وای منم مث توام خواهر !!! وقتی یه اتفاقی میفته به همه چیز و همه کس ربطش میدم :) البته ربط دادن از نوع خوبش :) واقعا باید خدارو واسه داده ها و نداده هاش شکر کرد :) خدارو شکر کن منو داری بدو خخخخخ
mahdi-h
mahdi-h
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
خیلی زیبا بود لذت بردم ممنون ... من همیشه سعی میکنم خودمو جای اون طرف بذارم و درکش کنم ...
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
کاش قدر چیزایی که داریمو بدونیم.....ممنون خانوووووووووووووووم(:
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٢/٠٩/٠٦
٠
٠
جالب بود
admin
admin
٩٢/٠٩/٠٦
٠
٠
کوتاه نویسی؛ کوتاه نویسی و کوتاه تر .... فاعتبروا یا اولوالابصار
آسمانه
آسمانه
٩٢/٠٩/٠٦
٠
٠
شما که زدید کلا فاتحه اعتماد به نفسمان را خواندید :)چشوم!
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٩/٠٦
٠
٠
بازم هییی... قدرنشناسیم...
ali007
ali007
٩٢/٠٩/٠٦
٠
٠
خدایا شکرت.....ما خیلی قدر نشناسیم واقعا!!!!!!!!!!!!
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٩/٠٧
٠
٠
خدایا شکرت...امیدوارم قدر بدونیم یکم....ممنون :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣