گل‌های قالی جوانه زدند
کوتاه نوشت از زبان خانواده و دوستان شهدا

گل‌های قالی جوانه زدند

نویسنده : مریم شیعه زاده

آدمی تا در نهادش «من» فعال باشد خود را مرجع‌تر و هر آن‌چه در افكار دارد بهتر و با ارزش‌تر می‌داند. خود را سربلندتر و فضيل‌تر می‌داند. گاه همين منيت چه بلاها كه بر سر آدمی نمی‌آورد و به ضعف و زبونی نمی‌كشاند. در آمدن از اين غرور و من من گفتن‌ها برای هر فردی امكان ندارد. اما آنان كه فضای باز را به دست می‌آورند، می‌دانند چه لذتی دارد و چه خوب است كه چنين باشد. زندگی با لذت و پر از مهر و محبت. آدم عينك خوش بينی به چشم زده و با دنيای پر از مهر، روز را شب و شب را به صبح می‌رساند. 

(برگی از دفتر خاطرات شهید علی نجفی)

 

** از جنس آسمان **

زمانی که ازدواج کردیم تلویزیون نداشتیم. می‌گفتم: خوبست یک تلویزیون تهیه کنی. ایشان می‌گفت: چرا از من می‌خواهید؛ از خدا بخواهید! خندیدم و گفتم: مگر می‌شود از خدا تلویزیون خواست؟

یک روز جلوی علی همین‌طور به شوخی گفتم: ای خدای بزرگ می‌شود یک تلویزیون به ما بدهی و بعد هر دو خندیدیم. چند ساعت بعد در زدند. دیدیم آقایی با یک تلویزیون وارد شد. گفتم: این چیست؟ گفت: آقای نجفی برنده یک قرعه کشی در تایباد شده‌اند.

سکوت همه خانه را فرا گرفته بود...

راوی: همسر شهید

 

** خواستگاری **

وقتي به خواستگاری من آمد پدرم مدام شرط می‌گذاشت و ايشان قبول می‌كرد. پدرم شرايط را سخت و محكم گرفته بود تا جايی كه ايشان را منصرف كند، آن اوایل خیلی راضی به این ازدواج نبود. همسرم هر چه كه پدرم می‌گفت روی كاغذ می‌نوشت و در جيبش می‌گذاشت تا جايی كه لحظه خداحافظی شد و بايد می‌رفتند. پدر باز شرط گذاشت. علی كاغذ را از جيبش در آورد و باز نكته برداری كرد. نمی‌خواست چیزی را از قلم بیندازد. پدر گفت: حالا فهميديم مرد عمل هستی و واقعا می‌خواهی دخترم را خوشبخت کنی. همان جا رضایت داد. 

راوی : همسر شهيد

 

** دیدار به قیامت **

یک روز سراسیمه آمد به خانه آمد، من را در آغوش کشید و گفت: باید برویم پیش پدر در روستا. گفتم: علی آقا حوصله ندارم. گفت: نه بچه‌ها را هم بردار، همه با هم می‌رویم. همسرش پرسید: علی چه شده؟ گفت: باید برویم پدرم را ببینیم چون این بار بروم دیگر برنمی‌گردم.

گریه‌ام گرفت و گفتم: علی جان! این چه حرفیست که می‌زنی؟ نگاهی به من کرد و گفت: مادرم هنوز که طوری نشده، فقط به دلم افتاده برنمی‌گردم پس تا دیر نشده برویم روستا تا پدر را ببینم. و چه راست می‌گفت. رفت و بعد از آن دیگرهیچ وقت هیچ‌کس او را ندید.

راوی : مادر شهید

 

** امر به معروف **

وقتی کاری برای انجام دادن نداشت همیشه در حال مطالعه بود. هیچ وقت دوست نداشت بیکار باشد. همیشه اوقات بیکاری‌اش را با خواندن مطالب مهمی از بزرگان عرصه علم پرمی‌کرد. اهل قلم بود. بیشتر اوقات نامه می‌نوشت و برای خانواده‌اش می‌فرستاد. همیشه سر برگ نامه‌هایش آیات قرآنی بود. در نامه‌های اداری انتقادات خود را ذکر می‌کرد و می‌گفت: قصد من تحول در کار و فرائض است نه تخریب آن‌ها، به خدا قسم هیچ قصوری در این زمینه نمی‌کنم. این هم یک نوع امر به معروف است دیگر.

راوی : محمود استیری همرزم شهید

 

** گل‌های قالی جوانه زدند **

خیلی اصرار می‌کرد برای یکی از اتاق‌ها قالی بخریم. رفته بودیم حرم. گفت: مادر جان زیارت که کردی زود بیا تا برویم اطراف حرم قالی بخریم. وارد صحن شدیم. نماز خواندیم و بعد با هم قرآن خواندیم. بعد شروع کرد به صحبت کردن از این در و آن در. می‌گفت: پسرم جانشین من می‌شود، از او مراقبت کنید و... . دلم بدجور لرزید. بعد از آن باهم رفتیم و قالی را خرید. چند هفته بعد به جبهه رفت. دوست داشتم مانعش شوم اما نشد. رفت و ... 

یک هفته جنازه‌اش را آوردند .هنوز هم هر روز می‌نشینم و به قالی که با هم خریدیم نگاه می‌کنم.

راوی : مادر شهید

 

** مطالعه **

من 6 سال از علی کوچکتر بودم. با آن‌که در روستا بودیم اما به قدری به درس علاقه داشت که اگر مشکلات اجازه می‌داد حتما بیشتر می‌خواند. مدرک دیپلم داشت اما زیاد کتاب می‌خواند و وقتی حرف می‌زد، سنجیده و شنیدنی بود. مخصوصا کتاب‌های دینی. همیشه می‌گفت: در جایی که ما شیعیان با اهل تسنن یکجا زندگی می‌کنیم، پس باید اطلاعات دینی خود را تقویت کنیم که اگر جایی از ما سوال کردند بتوانیم پاسخ‌گو باشیم. کتاب‌هایی که به من می‌داد تا مطالعه کنم از آیت ا... دستغیب ، آیت ا... مطهری ، کتاب نجفی قوچانی و خیلی کتاب های دیگر بود...

راوی: خواهر شهید

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
A_K
A_K
٩٢/٠٩/٠١
٠
٠
بسیار ممنون
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٩/٠١
٠
٠
بسیار خاهش :)
ati200
ati200
٩٢/٠٩/٠١
٠
٠
مرسی..خیلی جالب بود.........
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٩/٠١
٠
٠
حداقل می گفتی کدوم جالب تر بود؟! :) خاهش
ati200
ati200
٩٢/٠٩/٠١
٠
٠
فرق نداشت
ali007
ali007
٩٢/٠٩/٠١
٠
٠
مرسی.....خیلی زیبا بود.مخصوصا گل های قالی!!!!!!!!!!!!
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٩/٠١
٠
٠
نوش جان :)
ali007
ali007
٩٢/٠٩/٠٧
٠
٠
نوش جان؟؟؟؟؟؟
sm-mousavi
sm-mousavi
٩٢/٠٩/٠١
٠
٠
کوتاه نوشت از زبان خانواده و دوستان شهدا خیلی عالی بود، خدا خیرتان دهد...
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٩/٠١
٠
٠
لطف دارین :) ممنون
mhv
mhv
٩٢/٠٩/٠١
٠
٠
کلا داستان های دفاع مقدس رو دوس دارم، یک زمانی معتاد این سبک کتابا شده بودم :)
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٩/٠١
٠
٠
کتاب خیلی خوب تا حالا ب پستم نخورده ولی بعضی داستان ها فوق العاده قشنگن :)
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٩/٠١
٠
٠
مچکر دریآ :)... همه اش عالی بود.بازم بکن از این کار :دی
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٩/٠١
٠
٠
باوشه لباشک :)
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٩/٠١
٠
٠
وقتی این خاطرات رو میخونی اصلا میمونی چی بگی (...)
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٩/٠١
٠
٠
خیلی ممنونم خانوم شیعه زاده خیلی روایت های زیبا و تاثیرگذاری بود.
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٩/٠١
٠
٠
ممنون لذت بردم از خوندنشون
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/٠٢
٠
٠
تمامشون قشنگ بودن اما از جنس آسمان خیلی باحال بود ممنون
Paeez
Paeez
٩٢/٠٩/٠٢
٠
٠
هنوز خیلی راه مونده تا به این آدما برسیم،خیلی عقبیم...مرسی لذت بخش بود خوندنشون
آسمانه
آسمانه
٩٢/٠٩/٠٢
٠
٠
ممنون خانوم خیلی خوب بود..
روشناوند-r_roshnavand
روشناوند-r_roshnavand
٩٢/٠٩/٠٢
٠
٠
سلام ... متشكرم . يادش بخير قديم نديما از اين خاطرات زياد مي‌شنيديم خانه شهدا مي‌رفتيم كه خاطرات آنها را بشنويم. حالا احوال هم نميپرسيم. ياد شهداي سفر كرده بخير
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٩/٠٢
٠
٠
بسیار داستان های تاثیر گذاری بودند....ما کجا شهدا کجا...ممنون :)
r_ariats
r_ariats
٩٢/٠٩/٠٢
٠
٠
خیلی قشنگ بود...ساده و روان اما بسیار تاثیر گذار...متشکرم:)
F-jafari
F-jafari
٩٢/٠٩/٠٣
٠
٠
واقعا باید شهدا رو الگوی خودمون قرار بدیم و همیشه ازشون بخوایم کمکمون کنن تا راهشون رو ادامه بدیم.
maede
maede
٩٢/٠٩/٠٣
٠
٠
مختصر و مفید!ممنون قشنگ بودن.مخصوصن دیدار به قیامت :(
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می روم شهر را بی خاطره قدم بزنم

دختری قید موهای خود را زد

٩٥/١٢/٠٧
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
حس تلخ تنهایی

گاه می توان خوب نبود

٩٥/١٢/٠٦
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
کاش به خودمان بیاییم

پیش به سوی نابودی

٩٥/١٢/٠٨
بخشندگی و دل بزرگی

عارضه های میانسالگی

٩٥/١٢/٠٧
زندگی کردن با نقاشی ات را دوست دارم

بابا لنگ دراز عزیزم

٩٥/١٢/٠٨
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
من هم یکی از آن 99 نفر هستم!

مجلس تحریم یا مجلس ترحیم؟

٩٥/١٢/٠٧
تبلیغات
تبلیغات