هیچ یک از آدم‌های اطرافم را نمی‌شناسم
این موجودات ناشناخته

هیچ یک از آدم‌های اطرافم را نمی‌شناسم

نویسنده : arghanoun

آدم‌ها موجودات ناشناخته‌ای هستند! خیلی راحت می‌توانم بگویم که هیچ یک از آدم‌های اطرافم را نمی‌شناسم! حتی خودم را...

خیلی سعی کردم  فقط یکی از صدها نفری که هر روز با آن‌ها سر و کار دارم را بشناسم؛ نه کاملا، فقط یک پنجاهم از وجودش را، حداقل خودم را بشناسم.

ما خیلی پیچیده‌تر از آنی هستیم که فکرش را می‌کنیم. خیلی خیلی پیچیده‌تر...

آدم‌ها همیشه یک بخش تغییر پذیر دارند و همین بخش است که شناختن‌شان را سخت‌تر می‌کند. یعنی همین‌که به جاهای باریک می‌رسند، ترجیح می‌د‌هند خودشان را تغییر دهند تا شرایط را!

و همیشه یک بخش خیلی ناشناخته دارند. استعدادهای شگفت‌آور یاترسناکی که احتمالا هرگز آن‌ها را نخواهند شناخت.

 

با تمام این‌ها فکر می‌کنم انسان‌ها شناخته شده‌ترین موجودات جهان هستند. هیچ‌کس نمی‌داند که عقاب بعد از شکار یک سنجاب مادر چه احساسی دارد. شاید از کارش اندوهگین باشد و از این‌که برای حیاتش ناچار به اینکار است قلبش درد گرفته باشد. و هیچ‌کس نمی‌داند پروانه‌ها وقتی می‌سوزند چه چیزی را تصور می‌کنند و این‌که یک موش آزمایشگاهی چقدر زجر می‌کشد وقتی خودش و یا شاید هم نوعانش به آرامی از بین می‌روند.

 

ما انسان‌ها هیچ چیز نمی‌دانیم. حقیقت هیچ چیز را نمی‌فهمیم و تنها وانمود می‌کنیم که می‌فهمیم. شاید هر لحظه از دام مرگ بگریزیم بی‌آن‌که متوجه باشیم و یک نفر همیشه در آغوشش گرفته باشدمان بی‌آنکه درکش کنیم.

تمام عمر سعی می‌کنیم قوانین علمی را حفظ کنیم، بی‌آن‌که سعی کنیم کسی را که این همه قانون حیات آفریده اندکی بشناسیم.

البته که هرگز نخواهیم توانست. تا همیشه در تاریکی این ندانستن خواهیم ماند، وقتی سعی نمی‌کنیم باطن اتفاقات را درک کنیم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
روشناوند-r_roshnavand
روشناوند-r_roshnavand
٩٢/٠٩/٠٤
٠
٠
سلام .... به بازوان توانا و قوت سر دست ---خطاست پنجه مسکین ناتوان بشکست////نترسد آن که بر افتادگان نبخشاید---که گر ز پای در آید کسش نگیرد دست///هر آن که تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت---دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست///ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده---وگر تو می‌ندهی داد روز دادی هست///بنی آدم اعضای یکدیگرند---که در آفرینش ز یک گوهرند///چو عضوی به درد آورد روزگار---دگر عضوها را نماند قرار///تو کز محنت دیگران بی غمی---نشاید که نامت نهند آدمی////////سعدی » گلستان » باب اول
سیاسفید
سیاسفید
٩٢/٠٩/٠٦
٠
٠
ممنون..
h_nim82
h_nim82
٩٢/٠٩/٠٤
٠
٠
حتی خودم را .... ممنونم
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/٠٤
٠
٠
واقعا خوب شناخت خداوند درک بالایی میخواد امیدوارم بهمون کمک بشه : )
سیاسفید
سیاسفید
٩٢/٠٩/٠٦
٠
٠
درسته که به کمک نیازداریم ولی خودمونم باید یه حرکتی بکنیم دیگه ..من توآدمای اطارافم ومسلما خودم این حرکتونمیبینم!
ali007
ali007
٩٢/٠٩/٠٤
٠
٠
ما پیچیده تر از انیم که.............ممنون بسیار عالی بود!!!!!!!!!!!!!!
مهدیس خانووم
مهدیس خانووم
٩٢/٠٩/٠٤
٠
٠
عالی بود..مرسی واقا :)
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
ناشناخته ایم ! ناشناختهـــ !! انشاالـ... که بتونیم از این تاریکی بیرون بیایم
سیاسفید
سیاسفید
٩٢/٠٩/٠٦
٠
٠
فکر نمیکنم به عمرما قدبده!
masomeh.62
masomeh.62
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
واقعا شناخت آدمهای اطرافمون مشکله ... مرسی
سیاسفید
سیاسفید
٩٢/٠٩/٠٦
٠
٠
البته غیرممکن
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
منکه هنوز خودمو درست نمیشناسم شناختن بقیه هم واسم سخته....
سیاسفید
سیاسفید
٩٢/٠٩/٠٦
٠
٠
هیچ کس هیچ کسونمیشناسه!حتی خودشو!!
faeze
faeze
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
عالی بود ممنون :)
mo_so
mo_so
٩٢/٠٩/٠٥
٠
٠
هیچ کس آن طور که می نماید نیست
سیاسفید
سیاسفید
٩٢/٠٩/٠٦
٠
٠
شاید واقعن همونطوری باشن اما اگه حقیقتا خودشون باشن هم فقط قسمتی از خودشونن!
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٩/٠٧
٠
٠
اول باید خودمونو اونطوری که باید بشناسیم بعد بریم سراغ شناخت دیگران...ممنون :)
سیاسفید
سیاسفید
٩٢/٠٩/١٠
٠
٠
ممنون ازشما
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠