قلك‌های فراموش شده
معامله با خدا...

قلك‌های فراموش شده

نویسنده : r_roshnavand

سال‌هاي جنگ تحميلي براي ايرانيان سال‌هاي همدلي بود در هر كوچه شهر شوري برپا بود، در محله‌اي شهيدي را تشييع مي‌کردند و در محله‌اي ديگر رزمنده‌اي را بدرقه. يك خانه چشم به در، آرزوي رسيدن خبري از عزيزي را داشتند كه سالي گذشته بود و خبري از او نرسیده بود و بچه‌ها پستچي را دنبال مي‌كردند كه ببينند براي كدام خانه نامه آورده است.

آن زمان پاكت‌هاي نامه كه از جبهه مي‌رسيد متفاوت بود. شب‌ها در خانه يكديگر جمع مي‌شدند تا از نامه رسيده بشنوند و اگر گله از كم بودن سوزن هم مي‌كرد، فردا پايگاه بسيج محل پر بود از سوزن . 

بخشي از كمك‌هاي بچه‌ها در آن دوران، قلك‌هايي پلاستيكي بود كه شكل تانك و نارنجك داشت و توسط مدارس و پايگاه بسيج بين بچه‌ها توزيع می‌شد. بچه‌اي كه يك قلك در اختيار داشت يك ريال از پولش را تا پر كردن قلك خرج نمي‌كرد. خرج بخش ناچيزي از جنگ را كودكاني تامين نمودند كه مزه لواشك را چشيده بودند ولي نمي‌خواستند برادران‌شان مزه گلوله و يا تركش خمپاره را بچشند.

اين كودكان حالا بزرگ شده‌اند، طراحان اين قلك‌ها هم يادشان نيست، تلويزيون ملي هم كه يك زمان دائم بچه‌هايي كه قلك‌هاي‌شان را روي هم مي‌ريختند تا نشان دهند كوهي از كمك‌هاي خود ساخته‌اند را يادش نيست. حتي خود بچه‌ها هم يادشان رفته. بچه‌ها يادشان رفته چون معامله با خدا را لازم نبود در دفتري ثبت نمايند زيرا وعده‌الهي را قبول داشتند :

فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ (پس هر كس به مقدار ذرّه‏اى كار نيك كرده باشد همان را ببيند)

وَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَهُ‏  (و هركس هم وزن ذره‏اى كار بد كرده باشد آن را ببيند)

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
v-qavam
v-qavam
٩٢/١٠/٠١
١
٠
مطلب زیبایی بود فقط طعم لواشک را چشیدن یا نچشیدن؟
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/١٠/٠٦
٠
٠
سلام ... متشكرم /// طعم لواشك را چشيده بودند ولي پولشان را در قلك ميريختند تا به جبهه كمك نمايند
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/١٠/٠١
١
٠
سلام.بله اون قلکهارو یادمه/من زیاد داشتم از طح تانک گرفته تا نارنجکش/همرو پر میکردیم میدادیم به مدرسه/یاد باد آن روزگاران یاد باد
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/١٠/٠١
١
٠
اها بعضی ها هم شکلشون طرح مسجد القصی بود
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/١٠/٠٦
٠
٠
سلام ... متشكرم . درست است مسجد در سال آخر اضافه شد من هم يادم رفته بود
M_BARF
M_BARF
٩٢/١٠/٠١
١
٠
(بچه‌ها يادشان رفته چون معامله با خدا را لازم نبود در دفتري ثبت نمايند زيرا وعده‌الهي را قبول داشتند)با نظرتون کاملا موافقم درسته امثال من اونموقع نبودیم ولی خاطره های مشابه زیادی شنیدیم.... سپاس خیلی زیبا بود :))
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/١٠/٠٦
٠
٠
سلام ... متشكرم موفق باشيد
mahshid
mahshid
٩٢/١٠/٠١
١
٠
بله .........
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/١٠/٠٦
٠
٠
سلام ... بله ديگه جاي شما خالي بود
dr.maRYam
dr.maRYam
٩٢/١٠/٠١
١
٠
درباره این قلکا نشنیده بودم.. دوران جنگ پر بود از این همدلی های زیبا..نقش زنان و کودکان در پشت جبهه هم خیلی مهم بوده..اجرشان با خدایی که به خاطرش بی ریا فداکاری کردن...
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/١٠/٠٦
٠
٠
سلام ... قلكهاي فراموش شده هستند
نوشا
نوشا
٩٢/١٠/٠١
١
٠
من نبودم ولی خیلی شنیدم...
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/١٠/٠٦
٠
٠
سلام ... متشكرم
faeze
faeze
٩٢/١٠/٠١
١
٠
ممنون واقعا عالی بود...
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/١٠/٠٦
٠
٠
سلام ... لطف داريد
mr_khas
mr_khas
٩٢/١٠/٠١
١
٠
دقیقا درسته حرفتون ... راه برای تکامل بسیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاره !!!
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/١٠/٠٦
٠
٠
سلام ... در آن زمان تكامل پررنگ بود شور وجود انسان را گرفته بود . متشكرم
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/١٠/٠١
٢
٠
ما که سن مان به قلک ها قد نمی دهد... اما یه چیزایی شنیدم ... فقط خدا کنه همین بچه های دیروز یادشون نره که به بچه های امروز خودشون یاد بدن ...
علیرضا
علیرضا
٩٢/١٠/٠٢
١
٠
انشاالله که خود خدا نذاره که یادمون بره...
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/١٠/٠٦
٠
٠
سلام ... ياد دادني نيست چون كسي به ماها ياد نداده بود
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/١٠/٠١
١
٠
یادش بخیر واقعا :)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/١٠/٠٦
٠
٠
سلام ... ياد جنگ يا قلكها كدام بخير
ali007
ali007
٩٢/١٠/٠١
١
٠
ممنون............باهاتون موافقم:))))
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/١٠/٠٦
٠
٠
سلام ... متشكرم
جارچی
جارچی
٩٢/١٠/٠٢
١
٠
ممنون جذاب بود...
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/١٠/٠٦
٠
٠
سلام ... متشكرم
سهره
سهره
٩٢/١٠/٠٢
١
٠
ممنون......زیبا بود
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/١٠/٠٦
٠
٠
سلام ... متشكرم
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/١٠/٠٢
١
٠
متن قشنگی بود *:) کلا اون زمان صمیمیت خعیعیعلی زیادی بین مردم بوده *:) ...ممنونم *:)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/١٠/٠٦
٠
٠
سلام ... همديگر را خيلي دوست داشتيم
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/١٠/٠٢
١
٠
ما که نبودیم....ولی خداییش چقد مردم هوای همو داشتن.....ممنون :)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/١٠/٠٦
٠
٠
سلام ... خدايش درست نوشته ايد
علیرضا
علیرضا
٩٢/١٠/٠٢
١
٠
یاد تمام فداکاری ها تمام هم دلی ها تمام خوبی های اون زمان گرامی باد... انشاالله که ما هم هیچوقت یادمون نره این همه خوبی رو...
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/١٠/٠٦
٠
٠
سلام ... انشاالله
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/١٠/٠٢
١
٠
هییییییییی .مرسی .
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/١٠/٠٦
٠
٠
سلام ... متشكرم
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات