گوشه‌ای از دلاوری‌های قمر بنی‌هاشم در نوجوانی

گوشه‌ای از دلاوری‌های قمر بنی‌هاشم در نوجوانی

نویسنده : r_roshnavand

در جنگ صفين كه بين سپاه حضرت على(عليه السلام) با سپاه معاويه رخ داد، عباس(عليه السلام) حدود چهارده سال سن داشت. چون اين بزرگوار بسيار رشيد و نيرومند بودند، همگان سن ايشان را جواني 20 ساله مي‌پنداشتند.

روايت شده ايشان در يكي از روزهاي سخت جنگ از پدر بزرگوارشان حضرت علي(عليه السلام) اجازه رفتن به ميدان مي‌گيرند، پس از آن حضرت امير(عليه السلام) نقابي بر چهره ايشان مي‌نهند و او بصورت ناشناس وارد معركه جنگ مي‌شود. توان رزمي و مهارتهاي ايشان سپاه شام را به وحشت انداخت هيچ كس را جرات اينكه در مقابل ايشان مقاوت نمايد را نبود. معاويه و مشاوران جنگي بعد از ديدن شجاعت اين جوان تازه به ميدان آمده تصميم گرفت ابن شعثاء را كه از شجاعترين افراد و فرمانده يكي از لشكرهاي سپاه شام بود را به جنگ ايشان بفرستد.

ابن شعثاء كه به جنگ آوري خود بسيار اعتماد داشت گفت: امير، همه مي‌دانند كه من را توان مقابله با ده هزار جنگنجوست، چگونه من به جنگ اين كودك روانه مي‌سازيد؟ و ادامه داد كه من هفت پسر دارم، كوچكترين آن‌ها را به جنگ او مى‌فرستم تا او را بكشد.

معاويه و مشاوران قبول كردند. ابن اشعثاء فرزندش را به ميدان فرستاد و طولى نكشيد كه به چشمان خود ديد كه فرزندش نقش بر زمين گرديد. يكي يكي فرزندانش را تا هفتمين آن‌ها را به ميدان فرستاد و جوانانش در مقابلش، توسط اين دلاور جوان به هلاكت رسيدند.

ابن شعثاء با شمشيري كشيده به ميدان تاخت و فرياد مي‌زد: تو فرزندان من را كشتي سوگند به خدا پدر و مادرت را به عزايت مى‌نشانم.

جنگ ميان آن‌ها طولي نكشيد و سپاه شام بچشم خود ديدند، جوان نقاب پوش چنان ضربه بر فرمانده لشكر زد كه نصف گرديد.

بعد از اين پيروزي امام علی(عليه السلام) فرزندشان را از جنگ فرا خواندند و نقالب از چهره حضرت برگرفته و پيشاني ايشان را مي‌بوسند. آنگاه لشكريان شام ديدند كه اين جوان كسي نيست جز حضرت عباس (عليه السلام) .

قمر بنى هاشم، حضرت عباس (عليه السلام) با اين‌كه ماه بني هاشم ناميده مي‌شد ولي دلاوي‌هايش هميشه بر سر زبان عرب بوده و هست. سال‌ها بعد ايشان در ركاب برادرشان، امام حسين (عليه السلام) در روز نهم محرم در كنار فرات به درجه رشيد شهادت نايل شدند .

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٤
٠
٠
موفق باشید.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٨/٠٤
٠
٠
سپاس
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
شاید قهرمان این فصل شویم

ظهور استقلال آرمانی

٩٥/١١/٢٨
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
ترامپ هستند، 70 ساله از حزب باد!

وقتی از ترامپ حرف می زنیم، دقیقا از چه حرف می زنیم؟

٩٥/١١/٢٨
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
طنزیات

مصاحبه خبرگزاری مهر با آبراهام لینکلن!

٩٥/١١/٢٨
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
نقد و بررسی فیلم فصل نرگس

وعده ما قبرستان!

٩٥/١١/٢٨
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
تبلیغات
تبلیغات