سرگردان بین زمین و آسمان
زندگی با سرگذشت‌های متفاوت

سرگردان بین زمین و آسمان

نویسنده : اشکمهر آتشروان

10 سال قبل بود، من آن موقع حدودا 20 سالم بود و هیچ دوستی هم نداشتم. اتفاقی با دوست برادرم آشنا شدم. وحید؛ پسر خوب و خوش چهره‌ای بود. یک روز بهم گفت بیا با هم برویم سجاد، آن‌جا باید یک نفر را ببینم. گفتم باشه و با او رفتم.

هنوز وارد سجاد نشده بودیم که دخترکی زیبا و بزک کرده از دور سمت وحید آمد، دوستم بهم گفت صبر کن بروم خیابان پشتی ببینم این چه کارم دارد. رفتند و من منتظر شدم اما خیلی دیر کردند؛ برای همین رفتم ببینم چه شده. داشتند با هم حرف می‌زدند، نمی‌دانم شاید هم دعوا می‌کردن ولی هر چه بود دختر چشم‌هایش خیس بود و گریه می‌کرد. رفتم جلوتر تا بفهمم دلیل گریه دختر و جر و بحث‌ها چیست.

دوستم وقتی دید من آمدم، دختر را تنها گذاشت و بی‌خداحافظی از ما جدا شد. من سمت دختر رفتم و دستمالی بهش دادم تا اشک‌هاش را پاک کند و بهش گفتم: ناراحت نباش و گریه نکن، باهاش حرف می‌زنم، برش می‌گردونم و آشتی‌تون می‌دم

نگاهی بهم انداخت، اشک‌هایش را پاک کرد، از من تشکر کرد و رفت. من سمت دوستم برگشتم و ازش علت دوست نداشتن آن دختر و قهر بودنش را پرسیدم. دوستم یک کلام فقط می‌گفت: ارزشش‌ رو نداره، ارزشش رو نداره!

گفتم: آخه یعنی چی هی می‌گی ارزشش رو نداره، چرا ارزش نداره؟! چرا دختر زیبایی که تازه تو رو هم اتفاقا دوست داره بی ارزشه.

خیلی اصرار کردم تا که آخر گفت: بابا اشکمهر تو چه می‌فهمی این دختر اون‌طوری که تو فکر می‌کنی نیست؛ این دختره... این دختر خرابه!

 

راستش من حسابی با شنیدن این حرف جا خوردم، رفتم در فکر ولی حتی یک درصد هم حرفش را باور نکردم اما خب دیگر چیزی نگفتم و رفتیم. از این ماجرا سال‌ها گذشت دوستی من با وحید و آشنایی‌ام با دوستش هم تمام شده بود که بعد از سال‌ها خبر بدی بهم رسید. آن خبر بد، مرگ ناگهانی همان دوستم بود؛ وحید بر اثر یک تصادف جاده‌ای فوت کرده بود. خبر ناراحت کننده‌ای بود، دوست قدیمی من آن هم در اوج جوانی مرده بود و دیگر در این دنیا نبود.

سال‌های سال از این خبر هم گذشت تا این‌که چند وقت پیش داشتم با ماشینم از یکی از همان خیابان‌های سجاد رد می‌شدم و خیلی اتفاقی یک آشنا را دیدم. درست می‌دیدم، همان دخترک سال‌ها پیش بود. خیلی تعجب کردم، 10سال گذشته بود حالا او این‌جا و من...

شیشه ماشین را پایین دادم و به سمتش حرکت کردم، راستش می‌خواستم احوالپرسی کرده باشم ازش و... اما با صحنه خوبی مواجه نشدم. راستش انگار تنها نبود، یک ماشین مدل بالا با سرنشین‌های جوانش کنارش ایستاده بودند و دخترک هم داشت با آن‌ها حرف می‌زد و عشوه‌گری می‌کرد و می‌خندید. ایستادم و کمی نگاه کردم، من را می‌دید ولی انگار به یاد نمی‌آورد، نمی‌دانم شاید اگر دوست واقعی‌اش وحید هم زنده بود و این‌جا بود او را هم به خاطر نمی‌آورد.

آهی از سر حسرت کشیدم و زیر لب به خودم گفتم: وحید، دوست قدیمی، تو اون روز راست می‌گفتی و من باور نمی‌کردم؛ گریه‌های اون شب دختر از جنس همین خنده‌هایی بود که امروز می‌بینم.

 

آ‌ن‌ها را تنها گذاشتم و از آن‌جا دور شدم. راستش نمی‌دانم در آخر این ماجرا چه بگویم. فقط یک جمله برای پایان؛ راستش زندگی چیز غریبی است با سرگذشت‌های متفاوت و گاهی نافرجام، مثل سرگذشت ما سه نفر... یکی از ما به آسمان‌ها رفت، یکی در حد همان سنگ فرش‌های خیابان‌های شهر ماند و یکی هم مثل من هنوز سرگردان بین زمین و آسمان.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٨/٢٨
١
٠
چقد این آخر داستانو قشنگ تموم کردی....خیلی جالب بود....آدم هر روز با این سرنوشت ها روبرو میشه...خیلی ها که نابود شدن و خیلی ها هم که به اون چیزی که خواستن رسیدن.....ممنون عالی بود...
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
منم ممنون از شما که وقت گذاشتید و مطلب کمی طولانی منو خوندین/
روشناوند-r_roshnavand
روشناوند-r_roshnavand
٩٢/٠٨/٢٩
٠
٠
سلام ... آخرش را خيلي خوب آمده . ايول دارد
v-qavam
v-qavam
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
جالب نوشته بودی اشکمهر...جمع بندی آخر داستان هم عالی بود...واقعا هیچکس از هیچ چی خبر نداره
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
تشکر قوام جان...
مهدیس خانووم
مهدیس خانووم
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
آدم خودش راهشو انتخاب میکنه...و زندگیشو میسازه
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
درسته ولی نقش قسمت و تقدیر هم بی تاثیر در سرنوشت انسانها نیست
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
واقعا زندگی معقوله عجیبیست!
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
نمیدونم چی بگم !!! همه جور آدم هست دیگه ...
saiideh70
saiideh70
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
تجربه سنگینی بود .مرگ،فساد،بلاتکلیفیو.... ما داریم به کجا میریم!
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
بله...دقیقا |:
ali007
ali007
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
زیبا بود مخصوصا اخرش..........ممنون
f_etemadi
f_etemadi
٩٢/٠٨/٢٨
١
٠
اين روزا جامعه پر شده ازاين اتفاقات ،قداست دوست داشتن از بين رفته انگار! واقعا دردناكه
r_ariats
r_ariats
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
لایک
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
همینطوره زندگی چیز غریبیست...خیلی خوب نوشته بودید ممنون
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
ممنون/تا حالا داستانی رو برای دیگران ننوشته بودم //ولی خب قبلا زیاد کتاب و این چیزا میخوندم/میدونستم چطوری باید یک ماجرا رو خلاصه و جمع و جور تعریف کنم با پایان تاثیر گذار/ البته به نظر من به خاطر واقعی بودن این ماجرا بوده که به دل دوستان نشسته
Niva
Niva
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
بعله متاسفانه جامعه پر چده از دختر و پسرهایی که اصلا نمیدونن تعهد چیه و پای بندی کدومه.... امیدوارم همه راه درست زندگی رو پیدا کنند.. ممنون زیبا نوچته بودین
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
البته بازم قدیما کمی قابل تحمل بود////الان خیلی خیلی از قدیم بدتر شده |:
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
بابا رفیق یه عکس مثل وقتی اومدی تو غرفه جیم بزار کیف کنیم! شما یه جوون خوشتیپ ! ای چه عکسایی هست شبی اروپایی ها اشکمهر جان؟:)!
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٨/٢٩
٠
٠
هوم منم موافقم با بهمنی خان(:
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٨/٢٩
٠
٠
:)
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/٠٨/٢٩
٠
٠
چشم
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٨/٢٩
٠
٠
انصافا آخرش خیلی قشنگ تموم شد....ممنون جناب(:
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٨/٢٩
٠
٠
مطلب جالبی بود دردی که خیلی دور برمون هست خدا دوستتون روهم بیامرزه شماروهم از بلا تکلیفی در یاره
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/٠٨/٢٩
٠
٠
امیدوارم...
روشناوند-r_roshnavand
روشناوند-r_roshnavand
٩٢/٠٨/٢٩
٠
٠
سلام ... زيبا بود متشكرم و منتظر مطلب بعدي شما هستم
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/٠٨/٢٩
٠
٠
ممنون//اوکی
r_detective
r_detective
٩٢/٠٨/٢٩
٠
٠
واقعی بود؟
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٢/٠٨/٢٩
٠
٠
میشه گفت تامل برانگیزه...
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/٠٨/٢٩
٠
٠
خانوم رویا خانوم در یک مطلب من تند روی کردم اینجا از شما معذرت میخوام/
f_taheri
f_taheri
٩٢/١١/٠٣
٠
٠
این چیزیه که الان خیلی زیاددددددددددد شده نه قصد توهین به دخترارو دارم نه پسرا ولی در بین هر دو زیاد شده براشون شده یک تفریح ولی متنتون قشنگ بوووووووووود مخسییییییییییی
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤