نوشتن هم یک نعمت است!
اندکی درد دل

نوشتن هم یک نعمت است!

نویسنده : Raaahil

دفترم را بر می‌دارم. کاغذ سفیدی از آن جدا می‌کنم. قلمی انتخاب می‌کنم، قلمم را چند بار روی کاغذ حرکت می‌دهم. یاد این می‌افتم که چند هفته است که تمام مسیرخانه تا دانشگاه، از پنجره اتوبوس بیرون را تماشا می‌کنم، غرق تفکر می‌شوم و جمله‌ها را صد بار اینور و آنور می‌کنم.

یاد این که تمام مدت پیاده‌روی به قدری فکر می‌کنم که گاهی بی هوا میان خیابان خنده‌ام می‌گیرد. اینکه به تک‌تک جمله‌های رادیو هفت، به تمام حرف‌های مجری برنامه ویتامین3 و به همه‌ی دیالوگ های سریال‌های مورد علاقه‌ام چنان با دقت توجه می‌کنم و درباره‌شان می‌اندیشم که گویا می‌خواهم فردا از روی آن‌ها امتحان بدهم!

یاد این که چند ماه است با توجهی بیشتر برای یافتن اشعار زیبا دکمه‌ی مجازی جست وجوی اینترنت را می‌فشارم. این که من پیام نما، روزنامه و کتاب می‌خوانم، تلویزیون می بینم، امکان استفاده از اینترنت را دارم و خیلی چیزهای دیگرکه می‌تواند ذهن یک انسان را بپروراند. اما گاهی وقت‌ها یا بهتراست بگویم گاهی مدت‌ها می‌شود که هرچه تقلا می‌کنی نمی‌توانی حتی ذره‌ای از این انبوه افکار خودت را به روی کاغذ بیاوری.

نوشتن هم یک نعمت است که شاید هیچ وقت انسان آن را نعمت نداند و از این بابت شاکر خداوند نباشد. اما گاهی می‌شود که توان آن را ازدست می‌دهی و آن زمان است که حتی اگرکسی باشی که از کودکی داستان می‌نوشتی یا مثلا هنوز هم احساست را راجع به برف پاک کن‌های بزرگ اتوبوس واحد در دفتر خاطراتت یادداشت می‌کنی، دیگرمخاطب کلامت فقط خودت هستی و بس.

دیگرحرف‌های دلت، احساست، نوشته‌هایت، همه و همه فقط گوشه‌ای از ذهنت کز می‌کنند و هیچ جا نمی‌روند. دیگردر جواب هرجمله‌ای که به ذهنت می‌آید و می‌خواهی یادداشتش کنی جملاتی چون: «که چه بشود،خب این یعنی چه؟ نه این خوب نیست،اصلا هم جالب نیست و ...» تمام احساست را در هم می‌کوبد و در نهایت تو می‌مانی و قلمی در دست و کاغذ سفید مقابلت و یک دنیا حرف که در دلت مانده است.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
admin
admin
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
می دونید گاهی اوقات با عوض کردن سبک نوشتن میشه از خشک شدن قلم جلوگیری کرد. گاهی سوژه های خیلی ساده رو اگه ساده بنویسد جواب می گیرد
admin
admin
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
راستی من هیچوقت مطلب رو با خودکار ننوشتم. همیشه تایپ کردم خخخ
mahdie.f
mahdie.f
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
واقعا اقاي نادري؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
admin
admin
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
آره واقعن؛ به دو دلیل: 1- خطم اصلن خوب نیست. 2- سرعت تایپم از سرعت نوشتنم بهتره... ریا نشه البته :)
raaahil
raaahil
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
البته من خودمم تا حالا هرچی نوشتم تو یادداشت های گوشیم تایپ کردم.بعد اومدم اینجا وارد کردم.همیشه هم مطالبمو تواتوبوس نوشتم.
جادوگر
جادوگر
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
من هم روزگاری بهترین سرگرمیم نوشتن و بازی با کلمات بود . و چندین دفتر خاطرات و یاداشت های روزانه داشتم اما گذر زمان پیرم کرد قلم را از دستم ربود . تو که دستت به نوشتن آشناست بنویس ! ما می خواستیم از درخت ها کاغذو قلم بسازیم ..بنویسیم تا بمونیم .....
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
آره واقعا نوشتن نعمته......ممنون دوست عزیز
neyosha
neyosha
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
موافقم.........تشکر
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٨/٢٨
١
٠
اگه نوشتن نبود من تو این مدت دق میکردم از غصه....ممنون :)
admin
admin
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
الهی :))
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
:خخخخخ
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٨/٢٩
٠
٠
خخخخخ :))
روشناوند-r_roshnavand
روشناوند-r_roshnavand
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
سلام ... متشكرم و موفق باشيد . سبك نوشتن شما براي من سخت است
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/٢٨
١
٠
به نظرم هر حرفیو با دلت بزنی لاجرم به دلهای همه میشینه ...حالا هرچه میخواهد دله تنگت بگو...قلمو بده دسته دل اونوقت خیلی حرف واسه گفتن وجود داره ...
r_ariats
r_ariats
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
واقعا همینجوریه...خیلی قشنگ گفتید...
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/٢٩
٠
٠
خواهش میکنم :)
maede
maede
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
واااااای آره واقعن گاهی اینکه مخاطبت خودت و کاغذت باشی خیلی خوبه..آروم میشی.منم مینویسم..زیاد مینویسم...
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
نوشتن بعضی وقتها خیلی لذت بخشه اصلا آدم کیف میکنه یک متن قشنگ می نویسه و بعد خودش 10 بار میخونش :)))
ali007
ali007
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
درسته.........ممنون
mahdi-h
mahdi-h
٩٢/٠٨/٢٩
٠
٠
بععععععععله نوشتنو خیلی دوس دارم من خیلی از نوشته هامو ساعت 12 شب به بعد مینویسم
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٨/٢٩
٠
٠
ممنون بابت نوشتتون نوشتن هم یک نعمت است که شاید هیچ وقت انسان آن را نعمت نداند و از این بابت شاکر خداوند نباشد
پربازدیدتریـــن ها
شعری برای آتنا اصلانی، دختر مظلوم اردبیلی

دختر من بخواب لالایی

٩٦/٠٤/٢٤
خوشبحال شما

من همیشه چاق بودم

٩٦/٠٤/٢٥
إِنَّا للّه وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ

ای مهربان‌تر از تمام مردم این شهر

٩٦/٠٤/٢٧
ماجرای بعد از ظهر

من متفاوت ترین 18 ساله جیمی هستم!

٩٦/٠٤/٢٦
یکی بود مثل همه ما

آتنا رفت

٩٦/٠٤/٢٢
نکند اعتماد جامعه را سلب کنید

درد کنکور

٩٦/٠٤/٢٢
برسد به دست مریم میرزاخانی

قرار بود من هم «مریم» شوم!

٩٦/٠٤/٢٦
بیایید از این واژه نترسیم

بگو نمی دانم

٩٦/٠٤/٢٢
اجباری ترین روز کاری من

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت ششم

٩٦/٠٤/٢٥
شعری سروده خودم

چشمان کلاغ

٩٦/٠٤/٢٧
مراتب سیاه نمایی

من یک سیاه نما هستم

٩٦/٠٤/٢٢
ما همه زندانی شدیم

لبخندهای پنج اینچی

٩٦/٠٤/٢٤
شعری سروده خودم

بی تاب ترین پنجره

٩٦/٠٤/٢٢
مات چشمانی که سیاه است

دختره ی چشم سفيد

٩٦/٠٤/٢٤
در مورد افسردگی بعد از عروسی چه می دانید؟!

نو عروس افسرده

٩٦/٠٤/٢٧

سلبریتی نبود دماغ عمل کردن!

٩٦/٠٤/٢٧
این سفر کاملا با سفرهای دیگر فرق داشت

دوست داشتنی ترین ها

٩٦/٠٤/٢٦
دردنامه

آیا آینده ای متصور هستیم؟!

٩٦/٠٤/٢٦
بی خوابی تو چه شکلی است؟!

بی خوابی ها نباید تا همیشه میهمان آدم ها باشند

٩٦/٠٤/٢٦
هنوز بوی عطر پسرش می آید

همان دیوار قدیمی

٩٦/٠٤/٢٦
تبلیغات