این‌جا ماندن مرگم است
فقط رد شو...

این‌جا ماندن مرگم است

نویسنده : مریم شیعه زاده

شیشه ماشین پایین بود و کودک داشت گلویش را پاره مى‌کرد. من خیره بودم. به صورت معصومش، به دسته گل‌های مریم و یا شاید به کفش‌های پاره‌اش. نگاه‌مان که درهم گره خورد، سرم را به سمت چراغ قرمز برگرداندم.

ماندن پشت چراغ قرمز، در امتداد نگاه کودک عذابم می‌داد. مرد مسنى با موهاى یک‌دست سفید از کنارم رد شد. بعد مکث کرد و ایستاد و نگاه کرد به من. سرم را بلندکردم. انگار فهمیده بود این‌جا ماندن مرگم است. توى نگاهش لبخندِ «کجاى کارى دخترم» بود. انگار مى‌خواست بزند تِرَک بعد. انگار مى‌دانست که مى‌گذرد. این یکى هم مى‌گذرد. نگفت اما....

لبخند زد، فقط رد شد از کنارم و کودک به پاره کردن گلویش ادامه داد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٩/٠٣
١
٠
:) ... چی همه غمگین! خوب در طول روز این همه سوژه ی خوب ،شاد هم بنویسید!
روشناوند-r_roshnavand
روشناوند-r_roshnavand
٩٢/٠٩/٠٣
٠
٠
سلام ... آقاي بهمني عزيز ظاهرا من اشتباه آمده ام اينجا 60 درصد مطالب غم ناك است
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٩/٠٣
٠
٠
ها مایم اشتباهی اومدیم! دیگه نمیایم!:)
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٩/٠٣
٠
٠
نه نه جیم بدون شماها معنا نداره ....(خودم کف کردم از جمله ام ) صرفا برای راضی کردن دل برادران گرام وگرنه جنبه ی حقیقی ندارد *:) شوخی کردم جیم کلا بدون برادر بسیجی و برادر روشاوند معنا نداره ، معنا نداره !
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٩/٠٤
٠
٠
بانوش یعه زاده و متن غمگین ! نچ نچ نچ نچ !:))))))
A_K
A_K
٩٢/٠٩/٠٣
٠
٠
من الآن گریم میگیره...آخـــــــــــــــــــــــــــــــی...ممنون
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/٠٣
٠
٠
اینا واقعیته تو جامعه چرا باید از کنارش رد شد؟
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٩/٠٣
٠
٠
وقتی خلع سلاحی باید عقب نشینی کنی وگرنه خودتم از پا در میای .... اونایی ک باید ب فکر باشن نیستن متاسفانه
masomeh.62
masomeh.62
٩٢/٠٩/٠٣
٠
٠
چقدر ناراحت کنندست اما حقیقته زندگی همینه... مرسی از مطلبت
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٩/٠٣
٠
٠
مرسی بانو
BeinG_a_GirL
BeinG_a_GirL
٩٢/٠٩/٠٣
١
٠
پلان 1 : دختر بچه هرچی داد میزد کسی گل هاشو نمیخرید / پلان 2 :اونور خیابون یه خانومی مث دسته گل واستاده بود .. همه برای خریدنش صف بسته بودن !! / پلان 3 : دختر دلش میخواست هرچی زود تر بزرگ شه ...
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٩/٠٣
٠
٠
آخ آخ آخ آدم میمونه چی بگه):
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٩/٠٣
٠
٠
:(
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/٠٣
٠
٠
ممنون عجب پلانهایی
ati200
ati200
٩٢/٠٩/٠٣
٠
٠
حقیقت تلخ همینه....
BeinG_a_GirL
BeinG_a_GirL
٩٢/٠٩/٠٣
٠
٠
مرسی از هم دردیتون دخترا :* یهویی اومد :)
admincheh
admincheh
٩٢/٠٩/٠٣
٠
٠
شاید ترک بعد پر از امیدواری باشد ، پلی کن ..
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٩/٠٣
٠
٠
انشاالله ...
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٩/٠٣
٠
٠
هوم خیلی حس بدیه....آدم عذاب وجدان میگیره دوست داره زودتر چراغ سبز شه):
maede
maede
٩٢/٠٩/٠٣
٠
٠
وقتی بچه های کارو میبینم واقعن ناراحت میشم :(
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٩/٠٣
٠
٠
من حس بدی دارمممم ....
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٩/٠٣
٠
٠
من حس بدی دارمممم ....
mahshid
mahshid
٩٢/٠٩/٠٣
٠
٠
همه چیز این زندگی فیلمه که ما در حال تدوین پلاناشیم.............خیایا راحت تر از اون چیزی که فکر میکنین این پلانا رو دور میریزن بدون این که فکر کنن کسایی هم توی این پلان ها بازی کردن
روشناوند-r_roshnavand
روشناوند-r_roshnavand
٩٢/٠٩/٠٣
٠
٠
سلام ... انشاالله براي سري بعد شيشه را بدهيد بالا سرما نخوريد و از پشت شيشه زيبايها را ببينيد
r_ariats
r_ariats
٩٢/٠٩/٠٣
٠
٠
واقعا دیدن این بچه ها که برای یه لقمه نون انقدر عذاب میکشند جیگر آدمو آتیش میزنه:( ///ممنون از شما و قلم روانتون:)
ali007
ali007
٩٢/٠٩/٠٣
٠
٠
سپاس:((((((((
sm-mousavi
sm-mousavi
٩٢/٠٩/٠٣
٠
٠
باید با واقعیت ها روبرو شد، ممنون از مطلب شما...(http://jeem.ir/pagetwo.php?print=2&type=1&id=4220)
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٩/٠٣
٠
٠
:| من هروقت یاد این گزارش و قانون تراشیدن مو و ... می افتم .... :(((((((((((((((((((
ati200
ati200
٩٢/٠٩/٠٣
٠
٠
این احساساتمون زودگذره......مث همون وقت که تو رستورانیم بچه گرسنه پشت پنجره می بینیم.میگیم اخی طفلی .ولی صندلی رو می چرخونیم نبینیمش غذاراحت تره بره پایین ازگلومون..و براش یه غذا نمی گیریم
mr.hamed
mr.hamed
٩٢/٠٩/٠٣
٠
٠
:| فراوان
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٢/٠٩/٠٤
٠
٠
ازین بچه ها انقد زیاد شدن اطرافمون که دیگه چشامون نمیبینشون
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٩/٠٤
٠
٠
بالاخره واقعیته چشمامون رو هم که ببندیم و از کنارشون بگذریم اما در آخر بازم هست باید چیکار کرد . سپاس
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٩/٠٤
٠
٠
امان از دست این روزگار... این بچه ها چه گناهی دارند...
neyosha
neyosha
٩٢/٠٩/٠٤
٠
٠
هــــــــــــی:((((((((
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٩/٠٧
٠
٠
:((((...واقعا غمگین بود...خدا بهشون کمک کنه...به این بچه های معصوم...ممنون :(
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٢/١٢/٢٠
٠
٠
سلام: جالب بود.ممنون
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

بزهکار

٩٦/٠١/٠٨
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید پس از آیت الله فقید

٩٦/٠١/٠٥
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساندویچ همبرگر

٩٦/٠١/٠٨
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

مِهر هایی که به آبان آورد

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

تکذیب های پادری‌ها راست بودند

٩٦/٠١/٠٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

پای من لغزید

٩٦/٠١/٠٤
تبلیغات
تبلیغات