نیمه‌های پنهان من...
نمی‌توانم تعریف درستی از خودم داشته باشم

نیمه‌های پنهان من...

نویسنده : سلما

گاهی وقت‌ها واقعا نمی‌توانم تعریف درستی از خودم داشته باشم. گاهی وقت‌ها زنیتم دچار نوسانات می‌شود. گاهی وقت‌ها می‌شوم یک زن سنتی، یک زن سنتی که از صبح پا می‌شود، خانه‌اش را تمیز می‌کند، گردگیری می‌کند، به پسرش می‌رسد، از سر صبح نهارش را می‌گذارد، سالادش را در ست می‌کند، با پسرش بازی می‌کند، شاد که می‌شود می‌خندد، غم که دارد گریه می‌کند، نماز می‌خواند و گاهی مناجاتی با خدا می‌کند،

این زن سنتی قصه ما خیاطی و آرایشگری را دوست دارد، هر چند تا الان مجالی برایش نبوده، تا در این کلاس‌ها

شرکت کند و یاد بگیرد این هنرهای زنانه را. ساعت که سه می‌شود، دستی به سر و رویش می‌کشد و سماور را روشن می‌کند و لباسش را عوض می‌کند و گاهی به خود می‌رسد تا همسرش که از در وارد شد و گفت: «به به چه بوی غذایی پیچیده، همش تقصیر توست که من این قدر چاق می‌شوم» لبخندی تحویلش داده و زنیت خود را البته در دل به رخش بکشد.

 

و اما نیمه مدرن خانم قصه ما زنی است متفاوت که گاهی واقعا نمی‌داند چرا ازدواج کرده؟ چرا بچه‌دار

شده؟! چرا درسش را نمی‌تواند ادامه دهد؟ چرا کلاس‌های زبانش نیمه کاره مانده‌اند با این‌که به شدت علاقمند به زبان است؟ چرا نمی‌تواند سر کار برود؟ چرا این‌قدر عاشق رانندگی آن هم در جاده‌های پر پیچ و خم است؟ چرا این‌قدر دوست دارد، کلاس اسب سواری برود؟!

چرا این‌قدر ایده آلیست فکر می‌کند؟ چرا جمع‌های مردانه را بیشتر از جمع‌های زنانه دوست دارد و دلش می‌خواهد در مهمانی‌ها برود و بشیند و به حرف‌های‌شان گوش بدهد و بدش می‌آید از حرف‌های خاله زنکی و غیبت و این جور چیزها...

خانم قصه ما خیلی وقت‌ها دوست دارد بنشیند و مطالعه کند و فیلم ببیند و لذت ببرد و غزل‌های حافظ و گاهی هم دیوان پروین را دست بگیرد و بخواند و حظ کند و در دلش شوری ایجاد شود. این نیمه دوست دارد رشد کند، بگردد، تجربه کسب کند و بزرگ شود، خیلی بزرگ...

 

و امان از روزی که کودک درون خانم ِ قصه ما بیدار شود. دوست دارد بخندد از ته دل، مثل بچگی‌هایش، خنده‌هایی ژرف و پاک. پسرش را که پارک می‌برد، دوست دارد روی تاب بشیند و خودش هم تاب بخورد و بی‌خیال دنیای آدم بزرگ‌ها شود و حرف‌های‌شان که: نگاه کن زنه گنده خجالت نمی‌کشه سوار تاب شده!

دوست دارد خط بازی کند، هفت سنگ، وسطنا، گل یا پوچ، اسم و فامیل. وای که کودک درون چه می‌کند از خود بی‌خودش می‌کند.

 

و این خانم باید همیشه یادش بماند که اول از همه یک زن است و یک مادر. زنی که همسرش و شاید خانواده همسرش هزارن خواسته و توقع از او دارند و یک مادر، مادری که باید به پسرش برسد، مادری که نفس‌هایش بند به نفس‌های پسرش است و باید همیشه و در همه حال این‌ها یادش بماند.

و نمی‌دانم چه می‌شود که هر از چند گاهی نیمه‌های پنهان درون من همچون آتشی از درون من شعله‌ور می‌شوند

و می‌خواهند به من یادآوری کنند که هنوز ما هستیم.

این روزها دلم عجیب می‌خواهد کودکی فارغ از هر غمی باشم که بازی می‌کند، می‌خورد زمین، دوباره بلند

می‌شود، خنده‌های مستانه سر می‌دهد و آخر شب در حیاط کوچک خانه پدری‌اش در حالی‌که به ماه و ستاره‌ها

نگاه می‌کند به خواب می‌رود. خوابی عمیق و شیرین.

دلتنگم؟ نیستم به گمانم...

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٩/٢٣
١
٠
سلام ... خانم سلما بانو خيلي خوب بود . بقول شما حظ كردم . متشكرم
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/٢٤
١
٠
خیلی خیلی ممنون آقای روشناوند ..لطف دارید
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/٢٣
١
٠
نه بابا دل تنگی نیست از هواست خخخخخ منم هفته پیش حال خودم رو نمیفهمیدم : )
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٩/٢٣
٠
٠
سلام علیکم *:) چی خبر ؟؟؟ خوش میگذره ؟؟؟ نمیگی دلم برات تنگ میشه ؟؟؟ *:)
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٢/٠٩/٢٤
٠
٠
اونی نیستی کوجایی؟
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/٢٤
٠
٠
من که همین دورو برام رویا جون مهلا جون : )
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/٢٣
٠
٠
زیبا نوشته بودی عزیزم ممنون : )
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/٢٤
٠
٠
خواهش
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٩/٢٣
٠
٠
آخیییییییییی سلما قشنگ نوشته بودی *:) می دونی به نظر من می تونی سوار تاب شی هااااا *:)
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/٢٤
٠
٠
قربونت برم من که همیشه همین دورو برام : )
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/٢٤
٠
٠
میشممممممممممم
سهره
سهره
٩٢/٠٩/٢٣
٠
٠
عالی بود/...
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/٢٤
٠
٠
مرسی
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٩/٢٣
٠
٠
زیبا بود همی ... سپاس
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/٢٤
٠
٠
ممنون مستر خاص
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/٠٩/٢٣
٠
٠
چقد یه تیکه هاییش شبیه هم بودیم :) ینی خیلی تیکه هاییش :|
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/٢٤
٠
٠
واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/٠٩/٢٤
٠
٠
باور کن :))
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٩/٢٣
٠
٠
زیبا بود مررررسییییی
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/٢٤
٠
٠
خواهش میکنم خانم قاسمی ..قابلی نداشت
Vania
Vania
٩٢/٠٩/٢٤
٠
٠
عالی بود سلما جون...واقعا اینا حساییه که فک میکنم سراغ هر دختر و زنی ممکنه بیاد...خیلی خوب توصیفش کردی
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/٢٤
٠
٠
مرسی وانیا جان....همین طوره
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٢/٠٩/٢٤
٠
٠
تقابل کاملا ماهرانه زن سنتی و زن مدرن.همممممممممم.خوشمان آمد سلما آورین
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/٢٤
٠
٠
تقابل نه ...بیشتر میخواستم توصیف اینو دشاته باشم که درون هر زنی یا خودم ! یک زن سنتی ، یک زن مدرن و گاهی یک کودک بازیگوش وجود داره : )))
admincheh
admincheh
٩٢/٠٩/٢٤
٠
٠
منم زن سنتی درونم شبیه زن درون توئه:)گاهی مدرن و ایده آلیسم میشه و مغرور:)گاهی مثل بچه ها لج می کنه:)کلا بگیر و ببنده درون مآ:)به گمانم دلتنگی!:)
mahnaz_ai
mahnaz_ai
٩٢/٠٩/٢٥
٠
٠
زیبابودمرسی
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٩/٢٥
٠
٠
این جریان واسه مردان مدرن و مردان سنتی هم هست...جالب بود...ممنون :)
ati200
ati200
٩٢/٠٩/٢٥
٠
٠
هنوز زن سنتی نشدیم ..خخخخخخخخ
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨