شب ششم محرم؛ شیرین تر از عسل
حضرت قاسم بن حسن(ع)

شب ششم محرم؛ شیرین تر از عسل

نویسنده : سید مصطفی موسوی اصل

شب ششم محرم | حضرت قاسم بن حسن(ع)

شب ششم به نام نوجوانان عاشورایی، قاسم بن الحسن(ع)  نام گذاری شده است. وقتی امام حسین(ع) سخن از شهادت یارانش به میان آورد، نوجوان سیزده ساله کربلا از عمو پرسید: عموجان آیا من نیز به فیض شهادت نائل می‌شوم؟ امام او را به سینه چسباند و فرمود: فرزندم مرگ را چگونه می‌بینی؟

قاسم پاسخ داد: شیرین تر از عسل

شهادت طلبی قاسم(ع) و پا فشاری او برای رسیدن به مقصود، زیباترین الگو را برای رهروان خط سرخ شهادت رقم زد.

 

مختصری از شرح حال حضرت قاسم(ع)

حضرت قاسم(ع) فرزند امام حسن مجتبی(ع) است و مادرش رَمله نام دارد. او دو ساله بود که پدرش شهید شد و در مهد تربیت حسینی بزرگ شد و آن روح بلند و همت عالی در این جوان هاشمی اثری عمیق کرد و با این‌که در واقعه کربلا، نوجوانی کم سن و سال بود اما وقتی به میدان رفت بر خلاف انتظار لشکریان دشمن، چنان با شهامت و دلیرانه جنگید و بر قلب دشمن تاخت تا این‌که بر او حمله کردند و شهیدش نمودند. شهادت حضرت قاسم(ع) در سال 61 هجری قمری رخ داد.

 

شهادت قاسم(ع) در واقعه‌ کربلا

شب عاشورا، امام حسین(ع) به اصحاب فرمود: فردا همه شما کشته خواهید شد، قاسم(ع) نزد عمویش آمد و عرض کرد: عمو جان من هم فردا کشته خواهم شد؟ امام او را به سینه‌اش چسباند و فرمود: مرگ در نظر تو چگونه است؟ قاسم(ع) جواب داد: از عسل شیرین‌تر است. 

امام به او فرمود: تو بعد از بلایی عظیم کشته می‌شوی و عبدالله شیرخوار هم شهید می‌شود. روز عاشورا قاسم(ع) خود را آماده جنگ کرد و به حضور امام حسین(ع) آمد تا از او اجازه جهاد بگیرد، امام او را در آغوش گرفت و مدتی با هم گریه کردند، سپس قاسم(ع) اجازه‌ طلبید و امام به او اجازه نمی‌داد. هرچه آن امامزاده بزرگوار در اجازه جهاد، مبالغه می‌کرد، حضرت مضایقه می‌فرمود تا آن‌که بر پای عموی خود افتاد و چندان بر آن بوسه زد و گریست تا از امام اجازه گرفت. 

بعضی نقل می‌کنند که امام حسین(ع) هنگام روانه کردن قاسم(ع) به میدان، عمامه‌اش را دو نصف کرد نیمی از آن را مانند کفن بر تن قاسم(ع) نمود و نیمی دیگر را بر سر قاسم(ع) بست. شاید این‌که در سخن حمیدبن مسلم (راوی اصلی مقاتل کربلا) چهره قاسم(ع) به نیمه قرص ماه تعبیر شده از این‌رو بود که پارچه‌ی عمامه نیمی از صورت او را پوشانده بود.

آن گاه حضرت قاسم(ع) به سوی میدان رفت و در حالی‌که اشک بر گونه‌های مبارکش روان بود فرمود: اگر مرا نمی‌شناسید، من قاسم پسر حسن(ع) و نوه پیامبر(ص) هستم که برگزیده‌ای از سوی خداوند است، این عمویم حسین(ع) است که مانند اسیران، گروگان گرفته شده و در بین مردم گرفتار شده است. خدا این مردم را از باران رحمتش سیراب نسازد. سپس کارزار سختی نمود، به طوری که با آن کمی سن، تعدادی از دشمنان را کشت. 

سپس عمروبن سعد بن فضیل اَزُدی گفت: به خدا سوگند به این پسر حمله می‌کنم. 

پس بر قاسم(ع) تاخت تا آن‌گاه که شمشیری بر فرق مبارک آن مظلوم زد و سر او را شکافت، حضرت قاسم(ع) با صورت روی زمین افتاد و فریاد زد: ای عمو به فریادم برس... حمیدبن مسلم می‌گوید: چون صدای قاسم(ع) به گوش امام حسین(ع) رسید، آن حضرت با شتاب سربرداشت و به قاسم(ع) نگاه کرد، آنگاه به عمرو حمله کرد و با شمشیری دست او را جدا نمود. عمرو فریادی کشید به طوری که لشکریان صدای او را شنیدند، سواران اهل کوفه حمله کردند تا عمرو را از دست امام رها کنند ولی همین که هجوم آوردند، بدن عمرو با سینه‌ اسب‌ها برخورد کرد و او زیر پای اسبان لگدکوب و کشته شد.

 حمیدبن مسلم می‌گوید: چون گرد و غبار فرو نشست، دیدم امام بالای سر قاسم(ع) است و آن جوان در حال جان کندن می‌باشد و پای بر زمین می‌ساید. حضرت فرمود: سوگند به خدا که دشوار است بر عموی تو که او را بخوانی و او نتواند اجابت کند و اگر اجابت کند، تو را سودی نبخشد. دور باشند از رحمت خدا، جماعتی که ترا کشتند. 

آنگاه امام حسین(ع) قاسم(ع) را از زمین برداشت و در بر کشید و سینه او را به سینه خود چسباند و به سوی خیمه‌ها روان گشت. سپس او را در نزد پسرش، علی‌بن‌الحسین(ع) در میان کشته شدگان اهل‌بیت خود، جای داد.

 

آشنا بود آن صدایِ آشنایی که زدی

کربلا بیت الحسن شد با صدایی که زدی

خواهرم را بیشتر از هر کسی خوشحال کرد

بانگ إنّی قاسم بن المجتبایی که زدی

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ali007
ali007
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
یا قاسم بن الحسن....ممنون مستر موسوی
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
شیرین تر از عسل....و چه چیزی برای ما شیرین تر از عسل است؟!؟!؟.ممنان و متشکریم آقای موسوی
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
خیلی ممنون جناب موسوی..که ما رو هر روز آشنا تر میکنید با این وقایع
faeze
faeze
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
ممنون خیلی خوب بود...
s_v66
s_v66
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
دور باشند از رحمت خدا، جماعتی که ترا کشتند. ... ممنون آقای موسوی ... صلی الله علیک یا اباعبدالله
مهدیس خانووم
مهدیس خانووم
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
ممنون
admincheh
admincheh
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
آشنا بود آن صدای آشنایی که زدی..ممنون اجرتون با همین 13 ساله ی قهرمان ..
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
))))))))))))):ممنون
mah_mahdizadeh
mah_mahdizadeh
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
مرسی اقای موسوی........
faride
faride
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
:(((((( .ممنون واقعا عالیه مطالبتون
S_14
S_14
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
اجرتون با صاحب همین شب ها و روزها
S_14
S_14
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
سخت است که معصوم زمین باشی اما عمری بخوری چوب خطایی که نکردی حالا به چه حالی بگذارم دل خود را در گوشه ایوان طلایی که نداری یا امام حسن(ع)
z_ghasemi
z_ghasemi
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
خواهرم را بیشتر از هر کسی خوشحال کرد بانگ إنّی قاسم بن المجتبایی که زدی ممنون بابت مطلبتون
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
خیلی ممنون
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
ممنون سید مصطفی...یا قاسم بن الحسن :((
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
عمو حسین... التماس دعا...
maede
maede
٩٢/٠٨/١٩
٠
٠
خدا لعنت کنه عمروبن سعدو...چقدر سخت و دردناک بود لحظه ی اجازه گرفتن قاسم از آقا امام حسین ع :( هرچند که لحظه به لحظه ی عاشورا همینطور بوده...
ati200
ati200
٩٢/٠٨/١٩
٠
٠
خدالعنت کنه قاتلین کربلا رو
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣