زمین و درخت
داستانی کوتاه

زمین و درخت

نویسنده : شاهدخت

چشمانم را می‌بندم و به تو فکر می‌کنم. به روزی که پیرمرد آمد و تو را در من کاشت. به روزی که ساده و صادق عاشقت شدم. راز قد کشیدن تو را فقط من می‌دانستم. هر روز مرورش می‌کردم. می‌دیدم که از من دور می‌شوی ولی بی‌خبر از بی‌وفایی تو هر روز بستری تازه برای خواب امن ریشه‌هایت در وجود خود پهن می‌کردم.

تو از جان من می‌کشیدی و فقط به او می‌اندیشیدی. هر از گاهی باد می‌آمد و به ما سر می‌زد. نوازش و بوسیدن برگ‌هایت قسمت او می‌شد و نصیب من فقط سایش. برگ‌هایی که از آن من بودند. من برای دانه دانه آن‌ها که هر سال به زمین می‌ریختند، بغض‌هایم را فرو می‌خوردم. من در سرمای زمستان از لرزیدنت می‌لرزیدم و افسوس می‌خوردم که نمی‌توانم تن پوشی را که از برگ‌های طلایی‌ات دوخته بودم به دوشت بیاندازم.

من با تک تک شکوفه‌هایت خندیده بودم. نوازش این برگ‌ها سهم من بود. اما تو هر صبح تنها به فکر عشق بازی با خورشید بودی. مرا می‌شکستی تا به او نزدیک‌تر باشی. مرا در خود فرو می‌بردی تا روی او را ببوسی.

 

اما امروز دیگر همه چیز تمام شد. امروز باد، باد همیشگی نبود. برای تحسین و نوازشت نیامده بود. جلوی راهش را گرفته بودی و شاخه‌هایت عبور را برایش مشکل می‌کرد. مست بود. آن چنان بر صورتت سیلی می‌زد و تکانت می‌داد، گویی می‌خواست هر دوی‌مان را با هم ببرد. تو باز هم به آسمان نگاه کردی و کمک خواستی. ولی خورشیدت در میان ابرها پنهان شده بود. به یاد تمام بی‌وفایی‌هایت بغضم را شکستم و رهایت کردم. صدای شکست بغضم در ساقه‌ات پیچید. شاخه‌هایت بعد از سال‌ها دوباره دست به دامن من شده بودند تا نگاهت دارم. اما من می‌دانستم که تو از جاودانی من دل بریده‌ای و به خورشیدی دل بسته‌ای که هر شب تنهایت می‌گذاشت. برگ‌هایت که می‌ریخت در میان ابرها پنهان می‌شد و تو را نمی‌دید. تو سرنوشت خورشید را بیشتر دوست داشتی. غروب را بیشتر دوست داشتی.

اکنون آرام در کنارم خفته‌ای و می‌توانم خوب نگاهت کنم. چشمانم را می‌بندم و به روزی که پیرمرد تو را در من کاشت فکر می‌کنم. به این‌که با رها کردنت من هم غروب کردم. شاید پیرمرد تو را در قلب من کاشته بود.

====================

پ.ن: این متن را یکی از همکلاسی‌هایم نوشته و چون خیلی قشنگ بود، گفتم بگذارم شما هم بخوانید.

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_rahimi2
m_rahimi2
٩٢/٠٨/٢٦
١
٠
زیبا بود ،ممنون همکلاسی
2nyadideh
2nyadideh
٩٢/٠٨/٢٦
١
٠
زيبا بودندي (^_^)
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/٢٦
٢
٠
بســـــــــــیار زیبا بود ..ممنون
روشناوند-r_roshnavand
روشناوند-r_roshnavand
٩٢/٠٨/٢٦
٦
٠
سلام ... زمين مقرور و از خود راضي جهت اطلاع اگر درخت نبود تا حالا بچه‌هاي پيرمرد رويت يك لايه آسفالت يا موزايك كشيده بودند. خخخخخخخ
آبان
آبان
٩٢/٠٨/٢٦
٠
٠
:)
maede
maede
٩٢/٠٨/٢٦
٠
٠
قشنگ نوشته بودن..ممنون که گذاشتی :)
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩٢/٠٨/٢٦
٠
٠
قشنگ بود ممنون
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٨/٢٧
٠
٠
یاد شعر قمیشی افتادم ....... داری میرسی به خورشید ولی من همین زمینم
مهدیس خانووم
مهدیس خانووم
٩٢/٠٨/٢٧
٠
٠
واقا قشنگ بود ... چی همکلاسی خوبی واقا قلمش عالیه... بش تبریک بگو :)))
ali007
ali007
٩٢/٠٨/٢٧
٠
٠
قشنگ بود...سپاس
zahra.bkht
zahra.bkht
٩٢/٠٨/٢٧
٠
٠
متشکرم..
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
خیلی قشنگ بود...ممنون از همکلاسیتون....ممنون از شما :)
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
خیلی زیبا بود ممنونم از هردو
پربازدیدتریـــن ها
با مدیران کت و شلواری

کرمانشانگم چنی بی کسی...

٩٦/٠٨/٢٤
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم

قلبی که تنها تو را دوست دارد

٩٦/٠٨/٢٥
از روزهای 18 سالگی

قانونی شدن عجب صفایی داشته!

٩٦/٠٨/٢٢
برای مردم داغدیده

شهر تو و شانه های من

٩٦/٠٨/٢٢
خودشان انتخاب کردند...

قاتل واقعی

٩٦/٠٨/٢٧
راهکارهای علمی در امان ماندن از سو ضن در سفرهای هوایی

چگونه عین آدم سوار هواپیما بشویم؟

٩٦/٠٨/٢٣
به طور متوسط، هر کاربر ایرانی در 18 کانال عضو است

چرا سرانه رو می ریزی تو تلگرام؟

٩٦/٠٨/٢٢
حبیب خدا...

داستانک مهمان

٩٦/٠٨/٢٤
#تسلیت

صدسال تنهایی

٩٦/٠٨/٢٤
وقتی در کنارم نیستی...

در عمق وجودم ته نشینی

٩٦/٠٨/٢٣
آخرین بند وصیت حاجی

زیر چشمان پدر

٩٦/٠٨/٢٧
قندیل‌های اندوه وجودم

کوچ برستو

٩٦/٠٨/٢٩
از هیچ چیز نمی ترسم

غرقه سازی

٩٦/٠٨/٢٨
زندگی را زندگی می‌کنم

ای روح عاشقانه…

٩٦/٠٨/٢٧
شعری سروده خودم

یک نفس عشق

٩٦/٠٨/٢٨
همین جا؛ کنار دل من

به تعداد همه

٩٦/٠٨/٢٨
یکی از آن هزاران برگ پاییزیِ

مُرده متحرک

٩٦/٠٨/٢٩
تبلیغات