مرا تنها مگذار پدرم
کاروان اسیران در راه شام است...

مرا تنها مگذار پدرم

نویسنده : فائزه

غم؛ حضوری مداوم و پر ثمر در آن لحظات جانگداز ایفا می‌کرد. همه‌ی افراد اشک در چشمانشان حلقه زده بود حتی آن‌هایی که گویی هیچ احساس و عاطفه‌ای نداشتند و خداوند آن ها را از سنگ آفریده بود، در دلشان غوغا بود. چه صحنه‌ی دلخراشی بود آن‌جا... سر بریده و خون آلود پدر به روی دامان فرزندش...

تنها اشک بود که از دیدگان این طفل سه ساله سرازیر می‌شد انگار می‌خواست با اشک هایش گرد و غبار جنگ را از چهره ی پر مهر پدرش بشوید.

آخ که چه قدر دلش برای پدرش تنگ شده بود. حرف‌های ناگفته‌ی زیادی داشت برای پدر. او می‌خواست از غم و رنجش در این ایام  بی‌پدری سخن بگوید از ظلم و ستم‌هایی که سپاهیان یزید بر آن‌ها روا می‌داشتند شکایت کند...هنگامی که آن حیوانات پست با تازیانه به آن‌ها حمله ور میشدند، دلش خوش بود که بزرگ مردی دارد که حقشان را کف دستشان بگذارد اما...با دیدن سر بریده‌ی پدر دهانش بسته شده بود...

حالا او بود و تنهایی و درد و غم با یک دنیا آرزوی بر باد رفته...تنها کلماتی که از دهانش جاری شد این بود «که پدرم بر گرد دلم آغوش گرمت را میخواهد؟؟دستانت کجاست؟؟ تن نیرومندت کجاست؟؟؟برگرد و از این انسان های حیوان صفت انتقام گیر برگرد و مرا تنها مگذار»...که یتیتمی بد دردیست.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٨/٢٨
١
٠
)))))))))))))):....هیچی نمیتونم بگم هیچی
neyosha
neyosha
٩٢/٠٨/٢٨
١
٠
....................:(که یتیتمی بد دردیست.
mahdi-h
mahdi-h
٩٢/٠٨/٢٨
١
٠
... بسیار زیبا بود ممنون
روشناوند-r_roshnavand
روشناوند-r_roshnavand
٩٢/٠٨/٢٨
١
٠
سلام ... /////////ای ساربان آهسته رو کارام جانم می‌رود --- وان دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود/// من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او --- گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود/// گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون ---- پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود/// محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان --- کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود/// او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان --- دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود/// برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم --- چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود/// با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او --- در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود/// بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین --- کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود/// شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم --- وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود/// گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل --- وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود/// صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من --- گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود/// در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن --- من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود/// سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا --- طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود///
ali007
ali007
٩٢/٠٨/٢٨
١
٠
ممنون.....شعر زیبایی بود:))
روشناوند-r_roshnavand
روشناوند-r_roshnavand
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
سلام ... متشكرم
faeze
faeze
٩٢/٠٨/٣٠
٠
٠
خیلی ممنون شعر قشنگی بود:)
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٨/٢٨
١
٠
:(((( دستانت کجاست؟؟ تن نیرومندت کجاست؟؟؟...بمیرم واسه غمشون....ممنون
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/٢٨
١
٠
خدایا یک دختر سه ساله مگه چقدر دل داره؟؟؟ دلش دریا هم که باشه ..نه نه ...اقیانوسم که باشه ..این همه غم آخه ؟؟؟...خداوند لعنت کنه همه ی کسانی که اینگونه در غربت فرزند پیامبر و آل الله رو رنجوندن...
h_zahra
h_zahra
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
هعیییییی:((ممنون خیلی غمناک بود:((((
faeze
faeze
٩٢/٠٨/٣٠
٠
٠
خواهش میکنم عزیزم:)
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
خیلی التماس دعا...
faeze
faeze
٩٢/٠٨/٣٠
٠
٠
شما هم التماس دعا خیلی محتاجم...
ali007
ali007
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
ممنون.....خیلی غمناک بود...یا امام حسین:((((
r_ariats
r_ariats
٩٢/٠٨/٢٨
٠
٠
واقعا چه صبری داشتن ...ای خدااااا...ممنون
faeze
faeze
٩٢/٠٨/٣٠
٠
٠
خواهش میکنم:)
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٨/٢٩
٠
٠
دستتون درد نکنه غم رو میشد حس کرد
faeze
faeze
٩٢/٠٨/٣٠
٠
٠
ممنون بابت نظرتون:)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠١/٢٧
٠
٠
سلام: خیلی ممنون
پربازدیدتریـــن ها
پیامی از تو

چایی را می‌ریزم همسرم

٩٦/٠١/٢٨
جهان از زاویه من

نکته پردازی های نخواندنی / قسمت دوم

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
هنوز تو را به خدا نسپرده بودم

عجب غروب غریبی است!

٩٦/٠١/٢٧
شعری سروده خودم

غزلِ شیرین ترین تردید

٩٦/٠١/٢٨
داستان کوتاه

رنگ پریده تر

٩٦/٠١/٢٧
خسته شده ام

مونث بودن

٩٦/٠١/٣٠
از رویای پرواز تا ...

زمین پیما

٩٦/٠١/٢٨
ازدواج اشتباه

خط فاصله

٩٦/٠١/٢٧
دشمن خدا

دروغ ممنوع!

٩٦/٠١/٢٩
با همان سرعت و دقت

ضَرَبَ، ضَرَبا

٩٦/٠١/٢٧
چقدر نبودنت توی ذوق می زند

شاید یک شروع جدید

٩٦/٠١/٢٩
شاید بتوان شنید!

خدا را نمی‌توان دید اما...

٩٦/٠١/٢٨
احساساتی که ابراز نشدند

مادر، دوستت دارم تا آن سوی ابدیت

٩٦/٠١/٢٧
اندر حکایت انتخابات ریاست جمهوری

ناموسا می دانستید؟!

٩٦/٠١/٢٩
معرفی کتاب

چشم هایش

٩٦/٠١/٣١
کمی هم به فکر خودتان باشید!

تقدیری از دولت عزیز

٩٦/٠١/٢٨
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
چرا باید هزینه پرداخت؟

تابلوی خیلی تابلو

٩٦/٠١/٢٩
تبلیغات
تبلیغات