شب پنجم؛ همه فدای حسین(ع)
هئیت مجازی نینوا

شب پنجم؛ همه فدای حسین(ع)

نویسنده : سایت جیم

مداحی‌های هیئت برای امروز:

1- دسته دسته کبوتران حرم / محمود کریمی

2- یتیمی به لشگر زد / محمود کریمی

 

***

saheb zaman

 نورآباد عشق

 

خون حسین و اصحابش كهكشانی است كه بر آسمان دنیا، راه قبله را می‌نمایاند. بگذار اصحاب دنیا ندانند. كِرم لجن زار چگونه بداند كه بیرون از دنیایی كه او تن می‌پرورد، چیست؟ زمین و آسمان او همان است و اگر او را از آن لجن زار بیرون كشند، می‌میرد.

امت محمد(ص) را آن روز جز حسین ملجاً و پناهی نبود. چه خود بدانند و چه ندانند ، چه شكر نعمت بگزارند و چه نگزارند . واقعه عاشورا دروازه‌ای از نور است كه آنان را از ظلم آباد یزیدیان به نورآباد عشق رهنمون می‌شود... اگر نبود خون حسین، خورشید سرد می‌شد و دیگر در آفاق جاودانه شب نشانی از نور باقی نمی‌ماند... حسین چشمه خورشید است.

(فتح خون، سید مرتضی آوینی)

 

***

s_v66

فداکاری به تمام معنا

 

یک سوال؟

تا بحال از خودتان پرسیده‌اید چرا امام حسین(ع)، تمام خانواده‌اش را کربلا برد با اینکه علم به این داشتند که جنگ می‌شود؟ چرا علی اصغر فرزند شش ماهه‌اش را برد؟ دردانه‌اش، دختر سه ساله اش را؟ علی اکبر و سایر فرزندانش را؟ خواهر عزیز تر از جانشان زینب را؟

می دانید؟

من خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم:

شاید امام حسین(ع) با این کارشان می‌خواستند به همه‌ی همه بگویند اگر پای اعتقادت، دینت، آزادگی‌ات و خدایت ایستاده‌ای با تمام وجود بایست. و با تمام وجود ایستادن یعنی فدا کردن همه چیز در راه او، در راه رضای او، چون او آن طور می‌خواهد.

و این یعنی فداکاری به معنای تمام کلمه!

صلی الله علیک یا اباعبدالله....

 

***

ati200

عروس و داماد شهید

مادر، پسر و عروس در بیابان ثعلبیه به دامداری مشغول بودند. این سه نفر به نام‏های قمر، وهب و هانیه، زندگی آرام و ساده‏ای داشتند. وهب گوسفندان خود را برای چرا به دشت و صحرا می‏برد و شب باز می‏گشت. او تازه با هانیه عروسی کرده بود. هر سه مسیحی بودند. امام حسین‏ علیه السلام با یاران خود در مسیر حرکت ‏به سوی کربلا، چشمشان در صحرای ثعلبیه به خیمه سیاه سوخته‏ای افتاد. امام نزدیک آن خیمه رفت. دید پیرزن فقیری در آنجا زندگی می‏کند. او قمر مادر وهب بود. امام حال و روزگار او را پرسید. او گفت: روزگار می‏گذرد. ولی ما در مضیقه آب هستیم. اگر آب می‏داشتیم بسیار خوب بود. امام با او به کناری رفتند، تا به سنگی رسیدند، امام با نیزه خود آن سنگ را از جا کند. آب خوش‏گواری از زیر سنگ بیرون آمد. پیرزن بسیار شادمان شد و از امام‏ علیه السلام تشکر کرد. هنگام خداحافظی، امام حسین‏علیه السلام هدف از هجرت و حرکت ‏خود را گفت و به آن مادر پیر فرمود: ما نیاز به یار و یاور داریم. وقتی که پسرت وهب بازگشت، به او بگو به ما بپیوندد و ما را در راه دفاع از حق و مبارزه با ظلم کمک کند.

امام رفت. پیرزن در حیرت فرو رفته بود، عظمت و کرامت و ضعیف‏نوازی و مهربانی امام فکر و قلب او را قبضه کرده بود. دلش می‏خواست ‏با امام حرکت کند. صبر کرد تا عروس و پسرش وهب آمدند. آنان آب گوارای چشمه در کنار خیمه خود را دیدند. از علت پرسیدند. قمر جریان را برای آنان تعریف کرد و پیام امام را نیز به پسرش ابلاغ نمود. این سه نفر شیفته امام شدند. بار و بنه خود را برداشتند و به سوی کاروان امام حرکت کرده و به حضور امام رسیده و اسلام را پذیرفتند و با سپاه امام ‏علیه السلام با کمال عشق و علاقه به راه خود ادامه داده تا به کربلا رسیدند. 9 روز از عروسی وهب و هانیه می‏گذشت. آنان ماه عسل خود را در کربلا کنار حسین‏ علیه السلام و خاندان ارجمند ایشان گذراندند. سرانجام روز عاشورا و در هفدهمین روز عروسی خود، وهب و هانیه به شهادت رسیدند. قمر با دلاوری‏های خود، حماسه‏ها آفرید و روسفیدی دو سرا را کسب کرد.

اینک به چگونگی شهادت وهب و هانیه توجه کنید:

روز عاشورا فرا رسید. قمر به وهب گفت: پسرم برخیز و پسر دختر پیامبرصلی الله علیه وآله را یاری کن.

وهب گفت: مادرم حتما یاری می‏کنم و کوتاهی نخواهم کرد.

ام وهب آن‏چنان پسرش را عاشقانه به سوی میدان دعوت می‏کرد، که گویی می‏خواهد کبوترش را به سوی میدان به پرواز درآورد. او اشک شوق می‏ریخت که جوان تازه دامادش، در رکاب حسین‏علیه السلام شهد شهادت بنوشد.

هانیه همسر وهب به خاطر غربت و این‏که با وهب تازه عروسی کرده بود، در آغاز در مورد رفتن وهب به میدان بی‏میل بود. و تحمل فراق وهب برای او سخت و رنج‏آور بود. ولی قمر اصرار داشت که وهب به میدان برود و می‏گفت: پسرم از تو راضی نخواهم شد مگر این‏که به یاری پسر پیغمبر بروی. پسرم تو هرگز به شفاعت جد امام حسین‏علیه السلام نمی‏رسی مگر با رضایت امام و رضایت من.

سرانجام هانیه به وهب گفت: تو وقتی که کشته شوی وارد بهشت می‏گردی و همنشین حورالعین می‏شوی. آنگاه مرا فراموش می‏کنی. اگر می‏خواهی دلم را آرام کنی، نزد امام حسین‏علیه السلام برویم در محضر او با من عهد کن که مرا فراموش نکنی.

وهب و هانیه به حضور امام آمدند. هانیه به امام عرض کرد: من دو حاجت دارم:

1. وقتی که وهب کشته شد، من بی‏سرپرست می‏شوم، مرا به اهل‏بیت‏خودت ملحق کن.

2. وقتی که وهب کشته شد و با حورالعین محشور گردید، شاهد باش که او مرا فراموش نکند.

گفتار از دل برخاسته هانیه، امام حسین‏علیه السلام را منقلب کرد. قطرات اشک از چشمان حسین‏علیه السلام سرازیر شد. هانیه را آرام کرد و قول داد که به خواسته‏های او عمل شود.

وهب به میدان تاخت و رجز جانانه خواند و ایثارگرانه جنگید، و جماعتی را کشت و نزد مادر بازگشت و گفت: آیا از من راضی شدی؟

قمر گفت: از تو راضی نمی‏شوم تا در پیشگاه حسین‏علیه السلام کشته گردی. او به میدان بازگشت و همچنان با صولت عجیب می‏جنگید به طوری که نوزده سواره و بیست پیاده را کشت. سپس هر دو دست او را قطع کردند.

همسرش هانیه عمودی برداشت و کنار شوهرش آمد و گفت: پدر و مادرم به فدایت در رکاب پاکان، با دشمن جنگ کن، وهب لباس همسرش را گرفت تا او را به خیمه‏ها برگرداند. ولی او می‏گفت: برنمی‏گردم تا با تو کشته شوم.

امام حسین‏علیه السلام فرمود: از ناحیه ما بهترین پاداش به شما برسد، به خیمه‏ها برگرد. هانیه بازگشت. وهب همچنان جنگید تا او را اسیر کرده نزد عمرسعد آوردند. عمرسعد که صلابت و دلاوری او را دیده بود، به او گفت:

ما اشد صولتک: «چقدر صولت و رشادت سختی داری.»

سپس دستور داد گردنش را زدند و سربریده او را به سوی لشگر امام حسین‏علیه السلام انداختند. مادرش قمر، سر او را گرفت و به آغوش کشید و خون صورتش را پاک کرد و گفت: «حمد و سپاس خداوندی را که با شهادت تو، مرا روسفید کرد»

سپس سر بریده فرزندش را به سوی دشمن انداخت. یعنی متاعی که در راه خدا دادم پس نمی‏گیرم. آن‏گاه عمود خیمه را از جا کند و به میدان رفت و دو نفر از دشمن را کشت. امام حسین‏علیه السلام فرمود: ای مادر وهب به خیمه برگرد، پسرت اکنون با رسول‏خداصلی الله علیه وآله است. او به خیمه بازگشت در حالی که می‏گفت: «خدایا امیدم را ناامید نکن‏»، امام به او فرمود: ای مادر وهب امیدت برآورده است.

هانیه همسر وهب خود را به جنازه به خون غلطیده همسرش وهب رساند، خون‏ها را از پیکر او پاک می‏کرد و می‏گفت: «بهشت ‏بر تو گوارا باد»

شمر وقتی که او را دید به غلامش رستم دستور داد او را بکشد. رستم با عمود بر آن نو عروس زد و او را کشت. و این نخستین زن و یگانه زنی بود که در کربلا در راه دفاع از حریم امام حسین‏علیه السلام به شهادت رسید.

وهب هنگام شهادت 25 سال داشت. او و خانواده‏اش در روز عاشورا ده روز بود که به اسلام گرویده بودند.

 

***

مطلب شب پنجم محرم با عنوان «شب پنجم محرم؛ حبیب کربلا، کودک مجتبی» را اینجا بخوانید.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٨/١٧
٠
٠
ممنون از شما...التماس دعا از تمامی دوستان :((
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/٠٨/١٧
٠
٠
:(( ممنون ...
m_davachi
m_davachi
٩٢/٠٨/١٧
٠
٠
ممنون از مطلب زیباتون
ghazale
ghazale
٩٢/٠٨/١٧
٠
٠
ممنون از هر سه نفر واقعا هر سه تا شون خوب بودن :(( خوشا ب سعادتشون اون دو شهید
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٢/٠٨/١٧
٠
٠
با خوندن مطلب آخر دلم هوای کربلا کرد..هعییی..:((..ممنون از مطالب...
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩٢/٠٨/١٧
٠
٠
خوش به سعادشون..........خوش به حال هانیه
S_14
S_14
٩٢/٠٨/١٧
٠
٠
ممنونم از مطالب و التماس دعا
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٨/١٧
٠
٠
سلام... متشکرم ///التماس دعا
A_K
A_K
٩٢/٠٨/١٧
٠
٠
ممنون از مطلبتون
ف-گ
ف-گ
٩٢/٠٨/١٧
٠
٠
سلام. التماس دعا
z_ghasemi
z_ghasemi
٩٢/٠٨/١٧
٠
٠
اگر پای اعتقادت، دینت، آزادگی‌ات و خدایت ایستاده‌ای با تمام وجود بایست. ممنون از همه عزیزان مطالب جالبی بود
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٨/١٧
٠
٠
)))))))))))))):....هیچی نمیتونم بگم فقط التماس دعا
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٨/١٧
٠
٠
جریان هایی که در کربلا رخ داده واقعا تکان دهنده هستند ... امیدوارم به لطف امام حسین (ع) ما هم بتوانیم وظیفه خود را به درستی انجام دهیم...//ممنونم از همگی و خداقبول کنه.
maede
maede
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
"زمین و آسمان او همان است و اگر او را از آن لجن زار بیرون كشند، می‌میرد."شهد آوینی چقدر قشنگ دشمنای امام حسین ع و اهل بیت رو توصیف کرده بودن.دقیقن همینطوره اونا دیگه انقدر بی لیاقت بودن که تو گمراهی باقی موندن و ذلیل شدن.ممنون دوستان.راستی چرا فقط از آقای کریمی نوحه میذارین؟از بنی فاطمه هم بذارین..نوحه عمو عباسش هم خیلی قشنگه هم ریتمش آرومه.
s_v66
s_v66
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
سلام با بت نشر مطالب ممنون و از همه دوستان التماس دعا دارم ...مطلب دوستمون خانوم یا آقای ati هم بسیار جالب بود ....خدا اجر بده بهتون
ati200
ati200
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
قربونت..اسم پسر که مخففش بشه آتی بگو....اتنا خانوم گل و گلاب هستم..از اشنایی تون خوشحالم
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤