چتر لحظه
شعری از جنس باران

چتر لحظه

نویسنده : آوین

کاش بارانی ببارد، قلب‌ها را تر کند

بگذرد از هفت بند ما صدا را تر کند

قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه

رشته رشته مویرگ‌های هوا را تر کند

بشکند در هم طلسم کهنه این باغ را

شاخه‌های خشک بی بار دعا را تر کند

مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت

سرزمین سینه‌ها تا نا کجا را تر کند

چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده‌ها

شاید این باران که می‌بارد شما را تر کند

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
سپاس زیبا بود
r_reihoon
r_reihoon
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
بارون عالیه
morteza_t.kh
morteza_t.kh
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
کاش میشد هشک را تهدید کرد-مدت لبخند را تهدید کرد-کاش میشد در میان لحظه ها-لحظه دیدار را نزدیک کرد
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٩/١٢
٠
٠
ممنون....
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
شعر قشنگی بود...بزن بارون:))....ممنون :)
maede
maede
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
"قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه"امیدوارم...ممنون قشنگ بود.
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
به به خیلی عالی خدا کنه یه بارون خوب بیا د
neyosha
neyosha
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
تشکر:)
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
بزن بارون که دلگیرم دارم از غصه میمیرم :((
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
سلام ... زيبا بود و موفق باشيد
mahshid
mahshid
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
مغسی زیبا بود
faeze
faeze
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
خیلی ممنون ،شعر قشنگی بود:)
مهدیس خانووم
مهدیس خانووم
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
من باروووون میخااااام :((((
bahareh22
bahareh22
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
زیبا و با احساس بود:)
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
شعر قشنگی بود خیلی ممنونم :)
ali007
ali007
٩٢/٠٩/١٣
٠
٠
مچکر قشنگ بود همی!!!!!!!!!!!!!!!
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
مراقب دل ها

یک استکان یاد خدا

٩٦/١١/٠١
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
من مرده ام

لالایی هق هق ها

٩٦/١١/٠١
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
ادب و مهربانی را فراموش نکنیم

تو يا شما؟ مسئله اين است!

٩٦/١١/٠١
مرسی همه!

دلتنگت بودم

٩٦/١١/٠٢
چند خطی درباره سانسور کتاب

سانسور ممکن نیست

٩٦/١١/٠٢