انگار او بهار بود
راز شمعدانی‌ها آقا جان...

انگار او بهار بود

نویسنده : اونییییی زهرا

نشسته بود روی پله کنار شمعدانی‌ها، که خانم جان صدایش کرد و گفت: «مادر جان! حیاط را آب پاشی کن، باغچه را هم آب بده، بعد هم زود بیا که چایی دم کردم». چند دقیقه بعد آقاجان آمد. یک عالمه انار خریده بود. ستاره را صدا کرد و گفت: «دخمل بابا زودی بیا بالا که باید انار دون کنی» ستاره از پله‌ها که بالا رفت دوباره به شمعدانی خیره شد. همیشه این گلدان شمعدانی برایش مرموز بود و دوست‌ داشتنی. 

خصوصا این‌که همیشه‌ سال گل داشت. اصلا انگار که دخترخاله‌ کاج ِ همیشه سبز باشد. ستاره استکان‌های کمر باریک لب طلایی را آماده کرد و چای ریخت. آقاجان همیشه باید در این استکان‌ها چای می‌خورد و الا بهانه می‌گرفت که «چایش کم رنگ است، سرد است، پررنگ است و...» مثل همه وقت‌هایی از دست پخت همه جز خانم جان ایراد می‌گرفت! مثل همه‌ وقت‌هایی که بچه‌ها توپ‌شان به شمعدانی‌ها می‌خورد و سر و صدا راه می‌انداخت.

خانه آقاجان پر بود از شمعدانی و یکی از یکی دیگر عزیزتر و دردانه‌تر. آقاجان می‌گفت: «این شمعدانی‌ها وارث‌های ما اند، وارث من و خانم جان» هیچ کس نمی‌فهمید یعنی چه؟ مگر گل وارث آدم می‌شود؟ فقط ستاره می‌دانست که این گل شاهد عقد خانم جان و آقاجان بوده و هر سال خانم جان و آقاجان قلمه‌اش می‌زدند و عشق‌شان را سبز سبز نگه می‌داشتند. آقاجان که رفت گل‌ها همه خشکیدند و اول‌تر از همه، خانم جان.

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
h_nim82
h_nim82
٩٢/٠٩/٢٦
٢
٠
خدا رحمت کنه همه پدربزرگایی رو که دیگه کنارمون نیستن ... این انسانها که باعث برکت خونه ها و شیرینی خاطرات کودکی ما بودن
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
هینطوره که میفرمایید:)
neyosha
neyosha
٩٢/٠٩/٢٦
١
٠
متشکرم:)
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
خواهش میکنم ممنونم که خوندیش :)
سهره
سهره
٩٢/٠٩/٢٦
١
٠
زیبا بود.........فقط آخرش رو یک دفعه تموم کرده بودید.......ممنون
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
نوشته من نبود عزیزم :)
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٩/٢٦
١
٠
خیلی زیبا بود... و عشق هم عشق های قدیم... | ممنونم.
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
بله کاملا موافقم از شما هم ممنون :)
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩٢/٠٩/٢٦
١
٠
خیلی زیبا بود مرسی
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
:) خواهش میکنم
dr.maRYam
dr.maRYam
٩٢/٠٩/٢٦
١
٠
خیلی هم زیبا...
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
خیلی هم خوب :)
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٩/٢٦
١
٠
خیلی قشنگ بود :(....به این عشقای ساده قدیمیا حسودیم میشه ،چقد دلای پاکی داشتن...خدا رحمتشون کنه....ممنون :)
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
واسه عبرت گرفتن خوبه نه؟ :)
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٩/٢٦
١
٠
خیلی خوشجل بود اونییییییییی. چاکرم :)
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
بوس قربونت :)
Paeez
Paeez
٩٢/٠٩/٢٦
١
٠
آقا جان که رفت تمام گل ها خشکیدند اول از همه خانم جان:(خیلی خوب درکش می کنم.....:(
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
خیلی میشد احساسش کرد نه؟ :)
hoorieh
hoorieh
٩٢/٠٩/٢٧
١
٠
خدابیامرزه همه اموات رو دلم برای مادر بزرگ و پدر بزرگ خودم تنگ شد ....
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
اوهوم خدا همه رفتگان رو بیامرزه منم نه پدر بزرگ دارم نه مادر بزرگ :(
maede
maede
٩٢/٠٩/٢٧
١
٠
چقدر غمگین:( یاد پدر بزرگ و مادر بزرگ خودم افتادم که الان دیگه هردوشونو ندارم.........:(
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
خدا رحمتشون کنه:(
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
من تو متن که فرستادم گفتم که این نوشته از وبلاگ پاراگراف آبی نوشته چکاوک ای خدا ....
m_ghasemi
m_ghasemi
٩٢/٠٩/٢٧
١
٠
وقتی مامان بی اعصاب میشود خخخخخخخخخخ
ali007
ali007
٩٢/٠٩/٢٧
١
٠
بسیار زیبا بود................ممنون:))))))
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
مرسی پسرم هیشه شاد باشی :))
ali007
ali007
٩٢/٠٩/٢٨
٠
٠
ممنون:))))))
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٩/٢٧
١
٠
سلام .... از هر كجا بود جالب بود متشكرم
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/٢٧
١
٠
خواهش میکنم خوشحالم خوشتون اومد :)
سلما بانو
سلما بانو
٩٢/٠٩/٢٧
٠
٠
آخی چقده دل مسوخت ..مرسی زهرا جون
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٩/٢٨
٠
٠
خواهش میکنم عزیزم :)
s_ghasemi
s_ghasemi
٩٢/٠٩/٢٩
٠
٠
دلم گرفت...
h_zahra
h_zahra
٩٢/١٠/٢٨
٠
٠
ممنونم عالي بود....
H_fateme
H_fateme
٩٢/١١/١٦
٠
٠
ممنوووووووووووووووووووووووووووووونننننننننننننننننننننن
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٢/١١/٢٠
٠
٠
:)
آذر بانو
آذر بانو
٩٢/١٢/٠٧
٠
٠
تولدت مباررررررررررررررررررررك*-:
پربازدیدتریـــن ها
داستان کوتاه

من یک دختر رنگی رنگی هستم!

٩٦/٠٤/٢٩
شعری سروده خودم

وقتی که دلت...

٩٦/٠٤/٣١
از حسرت هایمان می نویسم

نامه هایی به همسرم / قسمت اول

٩٦/٠٥/٠١

چه حسی تو عمق موهامون!

٩٦/٠٥/٠٢
از قیمت پیاز تا ژن خوب

اونایی که ژن خوب ندارن نیان پیج من، مرسی اه!

٩٦/٠٥/٠٤
امان از روزی که دلمان یخ بزند

سرد نباشیم

٩٦/٠٤/٣١
قول بده جز من نخواهی

ما مردها از یک بیماری رنج می بریم

٩٦/٠٥/٠٤
همه خوبن، دولت بده

رابطه دولت و کودک آزاری چیست؟

٩٦/٠٤/٢٩
رابطه های نیمه تمام

ترس از تنهایی

٩٦/٠٤/٣١
چقدر به هم می آمدیم

شال گردن

٩٦/٠٥/٠١
روز آف؛ بهترین روز هفته

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت هفتم

٩٦/٠٤/٣١
من اهل بازی نیستم و تو خود خوب این را میدانی

دیر آمدی...

٩٦/٠٤/٢٩
شعری سروده خودم

یهو یک عده دختر آفریدند

٩٦/٠٥/٠٤
شعری سروده خودم

نو به بازار آمده...

٩٦/٠٤/٢٩
می گذارم همه چیز از دست برود

ترس از دست دادن

٩٦/٠٤/٣١
در حسرت زندگی بنجامین باتن!

معضلی به نام چاقی

٩٦/٠٥/٠٣
اصیل و گس

خرمالوی من

٩٦/٠٥/٠٤
راز قدرت پدرها

در پیرژامه پدری

٩٦/٠٥/٠١
با حوصله و امید

مرداد را باید سرفرصت زندگی کرد

٩٦/٠٥/٠٣
ترس متفاوت من

دختری که دیوانه وار از پروانه می ترسد

٩٦/٠٥/٠٣
تبلیغات