تشنگی...
دعا می‌کنم که آب شوم

تشنگی...

نویسنده : h-hidarpoor

تشنه شده‌ام. هرچند که هنوز چند ساعتی از باران پاییزی پایتخت نگذشته باشد؛ اما من تشنه شده‌ام؛ خیلی... از بیمارستان شریعتی خودم را به انقلاب می‌رسانم. باید به ترمینال بروم؛ به تهران پارس.

مثل همیشه بی.آر.تی شلوغ است و مثل همیشه سرپا می‌نشینم! دو مردِ شیک پوش هم سوار می‌شوند. یکی‌شان کیف چرمی گران قیمتش را زیر بغلش زده و در دستِ دیگرش یک بطری آب معدنی دارد؛ نصفش را خورده... و من تشنه شده‌ام؛ خیلی...

 

پسرِ جوان بغل دستی با موبایلش وَر می‌رود. من هم گوشی را در می‌آورم. «امید»پیام داده ... به ولیعصر می‌رسیم. این‌جا از همه جا شلوغ‌تر به نظر می‌رسد، کسی اما سوار نمی‌شود. اکثراً مسیرشان به سمت آزادی است تا امام حسین! تک و توک مسافری هم که به سمت امام حسین می‌روند نرسیده به امام حسین، جایی نزدیک فردوسی پیاده می‌شوند و من باز یاد تشنگی‌ام می‌افتم!

 

دروازه دولت را رَد می‌کنیم و به شریعتی می‌رسیم. فقط «ی» آخرِ چسبانش دیده می‌شود و بقیه‌اش را کنده‌اند. این‌جا خلوت‌تر است، سریع‌تر رد می‌شویم...

پیرمردی که تا حالا سرپا بود؛ بالاخره جایی برای نشستن پیدا می‌کند و با یک پاکت بزرگت می‌نشیند. رویش نوشته «مرکز تصویربرداری پزشکی عرفان» و بعد هم با حروف بزرگ انگلیسی ( MRI). نام عرفانیش! مرا به این فکر می‌اندازد که این ام.آر.آی‌ها یعنی می‌توانند تشنگی را هم تشخیص دهند؟! این‌که آدم چقدر تشنه است یا بالاتر، این‌که اصلا چرا تشنه شده؟!

 

در همین فکرها هستم که سر و صدایی از سمت خانم‌ها می‌آید. به «منتطری» رسیده‌ایم. دعوا شده! دو دختر خانم موقع سوار شدن به هم می‌خورند و چه بهانه‌ای بهتر از این برای یک دعوای درست و حسابی؟! دو دختر جواب هم را می‌دهند. دو دختر دستان‌شان بالا می‌رود، صدای‌شان هم... و صدا تبدیل به جیغ می‌شود و من باز هم تشنه می‌شوم... تشنه‌تر...

سر کوچه‌ای بنر ذوالجناح را زده‌اند. کوچه یک طرفه است. رویش نوشته «منتظری» ... با خودم فکر می‌کنم که آیا ذوالجناح هم «جناح» داشت؟! و باز هم تشنگی‌ام بیش‌تر می‌شود...

 

دلم می‌خواهد ام.آر.آی بگیرم. آن هم از نوع «عرفانی»اش! تا بلکم مشخص شود علت این تشنگی پاییزی  شلوغی شهر است یا محتویات کیف‌های چرمی مردان شیک پوش! شاید آن پیامک نیامده چهارراه ولیعصر باشد! اصلاً شاید قضیه تشنگی از «فردوسی» و «شریعتی» و «منتطری» آب می‌خورد؟! یا نه شاید هم مربوط به صدا و دستان بلند دخترکان و پسرکانی باشد که گذشت را معنا نمی‌کنند... یا اصلا شاید...

به امام حسین(ع) می‌رسیم. آیه آخر سوره کهف را نوشته... «و مَن یاتیکُم بمآءٍ معین... چه کسی آب جاری و گوارا را در دسترس شما قرار می دهد.» و من یاد ولیعصر و علت تشنگی و پیامکِ چهارراه ولیعصر می‌افتم «الا ای منتظران مهدی به هوش باشید که حسین را منتظرانش کشتند...»

و دعا می‌کنم که آب شوم... جاری و گوارا... مثل ولیعصر... مثل منتقم حسین...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سهره
سهره
٩٢/٠٨/١٥
٠
٠
خیلی ممنون..........خیلی قشنگ بود ...مال خودتان است.؟
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/١٥
٠
٠
از شما سپاسگزارم واقعا خیلی خیلی زیبا بود... متشکرم
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٨/١٥
٠
٠
مثل همیشه عالی گفتین....ممنون
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٨/١٥
٠
٠
سلام ... متشكرم
m_ganjlou
m_ganjlou
٩٢/٠٨/١٥
٠
٠
عالي بود.......دستتون مرسي
z_ghasemi
z_ghasemi
٩٢/٠٨/١٥
٠
٠
حسین را منتظرانش کشتند تشنه ... ممنون مطلب تکان دهنده ای بود
s_v66
s_v66
٩٢/٠٨/١٥
٠
٠
کنایه های زیبایی داشت متن تان!
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٨/١٥
٠
٠
سلام ... متشكرم بروم آب بخورم مثل اينكه من هم به تشنگي مي‌انديشم
عاطفه-مزرعی
عاطفه-مزرعی
٩٢/٠٨/١٥
٠
٠
واقعا تاثیرگذار و زیبا بود مچکر:) اگه متن خودتونه ک خیلی خوفه:)
m_davachi
m_davachi
٩٢/٠٨/١٥
٠
٠
زیبا بود
ali007
ali007
٩٢/٠٨/١٥
٠
٠
سلام................بسی کیف کردم...........ممنون
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٨/١٥
٠
٠
چه برداش قشنگی... خیلی ممنونم،یا حسین (ع).التماس دعا
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٨/١٥
٠
٠
واقعا نوشته هاتون تاثیر گذاره....خیلی زیبا مینویسید...ممنونم :)
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/٠٨/١٦
٠
٠
سلام بر همه بزرگواران و ممنون از لطف همگي...
S_14
S_14
٩٢/٠٨/١٦
٠
٠
عالی و تاثیر گذار بود ممنونم از شما
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨