شمشیر سامورایی من کو؟!
پایان یک رفاقت هشت ساله

شمشیر سامورایی من کو؟!

نویسنده : R_Rad

بنده از سن 11 سالگی تا 16 سالگی ورزش رزمی را انجام می‌دادم که در واقع با سلاح شمشیر بود، آن هم یک شمشیر بلند از نوع سامورایی‌اش! از همان‌هایی که می‌گویند روح آهنین در خود دارد.

همین چند روز پیش که یکی از کلاس‌های‌مان لغو شده بود، قصد داشتم تا لنگ ظهر بخوابم و بعد با حس کردن بوی قورمه سبزی از خواب بلند شوم، که  با شنیدن صدای خنده مادرم بیدار شدم. خب مادرم در حال صحبت کردن با یکی از خاله‌هایم بود تا این جای قضیه هیچ مشکلی نبود اما ادامه صحبت‌هایش: «آره! می‌خوادشون چی کار؟! این‌جا جا می‌گیره؟! بلنده، خطرناکم هست تازه! بیاد ببرش بذارش تو اتاقش خب بالاخره پسره این کارها بهش میاد! الان دو سالی هست ازشون استفاده نمی‌کنه... خب من برم یه سر به غذاها بزنم، سلام برسونی خداحافظ.»

 

خب جای من بودید، حتما به یقین می‌رسیدید که قرار است اتفاقی بیفتد! بلند شدم و رخت‌خوابم را جمع کردم و به آشپزخانه رفتم و گفتم: «سلام مامان! خوبی؟! به به قورمه سبزی می‌خوام»، مامانم در جواب گفت: «سفره رو پهن کنم، الان میارم». بنده بعد از صرف ناهار راهی دانشگاه شدم. وقتی برگشتم درست سر کوچه‌مان بودم که دیدم مادر با سرنشینان یک پژو خداحافظی کرد و به داخل خانه رفت، خیلی زود به خانه رفتم؛ سعی کردم آرام باشم.

من: سلام؛ مامان کی بود باهش خداحافظی کردی؟

 مامانم: خالت بود اومده بود شمشیرتو ببره!

من: شمشیرم؟! آخه چرا؟! شما نباید چیزی به من می‌گفتی؟! آخه منم واسه خودم شخصیت دارم خب!

مامان: دختر این چیزا واست خوب نیست، ببین می‌گم بچه‌ای میگی نه؟! کاری باهشون نداشتی، چیزی نبود ازت نظر بخوام. حالام  برو به کارات برس، بعد بیا این بخاری رو درست کن دیگه! تازه! این ماشین اصلاح بابات رو هم درست کن لازمه!

 

خب کاملا به تناقض حرف‌های مادرم پی بردید؟ من کلی خاطره از آن شمشیرم داشتم! قبل هر مسابقه با آن حرف می‌زدم! نه این‌که بگویم به یک چیزه مادی دلبسته بودم ولی خب شمشیرم فقط یک تکه فلز برایم نبود.

=======================

پ.ن: همین جا ازآن موجودی که شمشیرم را برده می‌خواهم حسابی مراقبش باشد وگرنه ... .

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
عجب ... یکی دیگه بخرید ا این شمشیرای جومونگ:)))
آبان
آبان
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
مامانم از دستی دادش رفت بعد شما میگین برم بخرم مگه الکیه؟؟؟؟؟؟؟؟
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/٢٠
١
١
منم رزمی کار بودم اما به قول بروسلی بابام گفت از فنونت استفاده نکن پسرم وگرنه یه فیلیپینی میزنم روت :))) ...خخخخ ...
آبان
آبان
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
خخخخخخخخخخ خب منم کاری نمیکردم که!
maede
maede
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
:|
آبان
آبان
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
؟ :(((
م-نص
م-نص
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
شمام خطرناکی بودین ما خبر نداشتیم:)
آبان
آبان
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
:)دخمل به این خوبی خب رشته ام این بود کار میکردم با شمشیر نمایش میدادم ولی خب فقط تیریپ نبود هاااااااااااا یعنی میتونم کار خطرناک هم انجام بدم ولی اخلاق ورزشکار دارم
م-نص
م-نص
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
شما مگه تعمیر ماشین اصلاح و بخاری بلدین!!!!!!!!!!
آبان
آبان
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
:| ولی خب بلدم دیه شما پسرا مگه بلد نیستین شماها که باید حتما بلد باشین(من فضولم دوست دارم از هر چیزی سر دربیارم وابن باعث میشه تعمیر لوازمم یاد بگیرم خب خرابکاری کنم هم این ویژگی میتونه کمک کننده باشه خخخخخ)
مهدیس خانووم
مهدیس خانووم
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
خخخخخخ. شمشیر... دختر جان یکم ظریف باش خو... دخترو شمشیر...؟؟؟؟ البته حق میدم بت منم یه مدتی پلخمونمو ندیدم دلم براش یه ذره شده... ولی خب شمشیر دیگه خیلیه خخخخخخخخخخخ...ایشالله زود به دوریش عادت کنی هر چند وقت یه بارم برو خونت ببینش حالشو بپرس :)
آبان
آبان
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
هعییییییییی ولی اهل دلبستگی نیستم من ولی خب کلی خاطره ازش داشتم در ضمن من خیلی هم لــــــــــطــــــــــیفم
z_ghasemi
z_ghasemi
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
آخههههههه میفهمم از دست دادن وسیله ای که دوسش داری سخته اما همینکه نزدیکته و بعضی موقع ها میتونی بری ببینیش خوبه بهت تبریک میگم واسه اینکه میتونی تعمیرات انجام بدی خیلی خیلی عالی منم تغریبا وارم تو زندگی بدرد میخوره مخصوصا اگه شوهر آدم دست به وسایل نزنه
آبان
آبان
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
آره خیلی حس بدیه :) ممنون نظر لطفتونه آره دیه تعمیرات انجام میدیم :) همه وسایل منزل اصلا اگه تو رشته خودم کار برام پیدا نشه میرم تعمیر وسایل میزنم خخخخخخخخخخخخ
ف.ش سابق
ف.ش سابق
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
آره نميشه گفت دلبستگي به يك چيز مادي نام مي گيره. بنظر ميرسه اون جنبه خاطره بازيش، اون حس نوستالژيكش خيلي پررنگ باشه و ما معمولا دوست داريم همه چيزهاي نوستالژيكمون رو نگهداريم و از دستشون نديم، چون انگاري با از دست دادنشون، داريم خاطره هامونو از دست مي ديم... بهت حق ميدم. ولي بيا يكمم مثبت ببينيمش. مثل اينكه آدم با اين از دست دادن ها، ياد مي گيره از دست دادن رو، و اينكهاز دست دادن هاي كوچيك، تمريني ميشه كه بعدا چيزهاي بزرگتري رو كه از دست ميدي به ميزان كمتري ناراحت بشي
آبان
آبان
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
آره میشه اینطوری بهش فکر کرد یه فرصت برای ایجاد این تحمل در خودم میتونم خاطراتش رو داشته باشم حتی بدون لمسش ولی چون اولشه یه کم سخته :) ممنون فرزانه جوووون
zahra.bkht
zahra.bkht
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
:| ...آخ لجم میگیره ار این صحنه ها..دوس دارم بمیرم
آبان
آبان
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
آره بابا رفت دیگه :///////////////
ف.ش سابق
ف.ش سابق
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
داداش من خيلي سال پيش (حدود 9سال پيش) قدري سه تار مي زد برا خودش. الان 9 ساله (يعني از وقتي من سوم راهنمايي بودم) كه اينقدر مشغوليت هاش زياد شده و اصلا زندگيش در مسيري افتاده كه اصلا وقت نميكنه حتي نگاهش كنه ، حتي درش بياره از توي كمد! چه برسه به اينكه درش بياره! و گوشه ي كمد خاك ميخوره. اما دوسش داره، حتي با اينكه سالها گذشته. دلش نمياد بفروشه يا بده به كسي. و من كاملا بهش حق ميدم. حتي اگه تا آخر عمرشم وقت نكنه و ديگه بهش دست نزنه، بازم حق داره نگه داره. هر چند سال يكبار مامان ميگه: اين نميخواد يك فكري به حال اين بكنه؟ 9ساله بلا استفاده افتاده و فقط جا مي گيره. من هميشه به مامان ميگم اينطوري نگو. اون حق داره خاطره هاشو نگه داره
آبان
آبان
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
هعییییییییییی خیلی شمشیر خوشگلی و باحالی بود با اون دسته دو لایه قشنگش و اول اسمم رو که بعد قهرمانی اجازه داد استادم روی دسته اش حک کنم ولی خب خاطراتش با لمس کردن سردی تیغه اش برام تداعی میشد گاهی هم واقعا تصورم این بود که .... بی خیالش :)
s_v66
s_v66
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
آخی درکت میکنم ..منم وقتی مامانم دفترای خاطراتمو داده بود به بازیافتی (یا نمکی ) یادم نمیاد حسابی حرص خوردم ... خیلی دوسشون داشتم وای اگه الان بودند !!!!!!!!!!!!!!چی میشد!
آبان
آبان
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
هعیییییییییییی آره درسته خاطرات که 8 سال باهشون بودم :/
admincheh
admincheh
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
آخی:(منم خیلی ناراحت می شدم خب:(اون یه تیکه از خاطراتت بوده:(
آبان
آبان
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
آره پاییز وقتی لمسش میکردم خیلی حس خوبی بهم میداد ولی الان چی :( هعیییییییی باید قوی باشم
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩٢/٠٨/٢٠
١
٠
درکت میکنم چقدرآدم ناراحت میشه :(
آبان
آبان
٩٢/٠٨/٢٠
١
٠
اوهوم خیلی ناراحت شدم :( مهناز
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٨/٢٠
٢
٠
هووووووووووووووووووووم !!!!!!شمشیر!!!!!!آبان!!!!!!!!چکاریه خوب.....عیبی نداره روحیت لطیف میشه ازین به بعد(:
آبان
آبان
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
خب چی ربطی به لطافت روحیه داره؟؟؟؟؟ مگه من روحیه ام لطیف نیست؟ دختر به این خوبی؟! :)
Setare_M
Setare_M
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
خخخخخخ ایول بدم نگفته مهتاب خانوم ها :)
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
شوخی کردم عزیزم....ولی خوب شمشیر یجوریه!با روحیه منکه اصلا سازگار نیست!(:
عاطفه-مزرعی
عاطفه-مزرعی
٩٢/٠٨/٢٠
١
٠
هرکس ی دلبستگی داره دیگه:) مثلا ب ما دخترا میگن تورو چ ب فوتبال!؟ تورو چ ب شمشیر!؟ تورو چ ب کارا و رشته های مردونه!؟ بابا خو هرکس ب ی چی علاقه داره:) یکی دیگه بخر آبان جون:)
آبان
آبان
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
مامانم وقتی اینو داده بره- شمشیر خوشگلم رو میگم- یعنی شمشیر و این کاراو فکرا باید تعطیل بشه آخه مگه من چی کار کردم؟! در ضمن این شمشیر سامورایی بود از اون خوباش وارداتی بود هعیییییییییییی
ali007
ali007
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
!!!!!شمشیر؟؟؟؟؟؟؟اره سخته چیزایی که باهاش خاطره داری رو از دست بدی:)مچکر!!!!!!
آبان
آبان
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
آره واقعا اونم خاطراتی که خیلی برات عزیزن خوهش میکنم :)
ali007
ali007
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
:)
admin
admin
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
شمشیرتون رو رئیس موپالمو (در سریال جومونگ همون که آهنگر بود و همش گریه می کرد و خیلی جومونگ رو دوست داشت ...) نساخته احیانا؟!
آبان
آبان
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
خیر مدیر سایت چون شمشیر من ژاپنی هست و جومونگ که شما نیگاه میکنین کره ای میباشند/مکتب سامورایی و روش و فنون رزمی ژاپن با کره فرق داره/ دقیق بهتون بگم این شمشیر رو استادم از یک استاد ژاپنی گرفته بوده و بعد هم در طی یه مسابقه من اونو بردم و برای همیشه مال من شد طوریکه حتی بهم اجازه دادن اول اسمم رو روش حک کنم
ghazale
ghazale
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
:دی
روشناوند-r_roshnavand
روشناوند-r_roshnavand
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
سلام ... ياد سريال جنگجويان كوهستان و خانم هو سن‌نیان افتادم /// شايد بعضي‌ها يادشون نباشه كه :سانائه سوچیدا (به ژاپنی: 土田早苗)‏ بازیگر زن ژاپنی است که زاده ۲۶ جولای ۱۹۴۹ در شهر تویوناکا در اوزاکا ژاپن است. نقش آفرینیش در نقش هو سان-نیانگ در سریال جنگجویان کوهستان (١٩٧٧) وی را محبوب ایرانیان کرده است.
آبان
آبان
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
:) آقای روشناوند میگم ممنون اطلاعات دادین
z_ghasemi
z_ghasemi
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
اون با دوتا شمشیر میجنگید ها یادش بخیر عجب حافظه ای دارین آقای روشناوند
ghazale
ghazale
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
اصن لازمش نداشته باشی دوسشم نداشته باشی یه نظر خواهی لازم داره دیگه ..
آبان
آبان
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
والا کلا هیچی نگفتن :/
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
اوهوم! ازین مطلب به این نتیجه می رسیم خانوم آبان شمشیر باز بودن و شمشیرش ژاپنی بوده!دی :)
S_14
S_14
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
دستتون مرسی مستر بهمنی خخخ
آبان
آبان
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
واقعا باهوشین رییس سابق خخخخخخخخخخخخخخخخخ
S_14
S_14
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
ای جانم ....خیلی سخته که جز ئی از خاطرات رو بدون هماهنگی باتو بدن بره هییییییییییییییییییییییییییییییییییی اکشال ندار
آبان
آبان
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
هعییییییییییییییییییییی آره خیلی بده :/
Setare_M
Setare_M
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
سلام آبان جووووووونم . دخترر عجب خاطره ای بود . بگو ببینم اشکتــــــــــــــ در نیومد وقتی فهمیدی؟ :( مثلا فک کن کتاب ریاضی اول دبستانمو ک هنوز نگهش داشتم مامانم یه روز بده ب یکی دیگه !!!!!!!! البته اگه برش گردونه ها خیالی نیس!!! ولی باید مراقبش باشه خو.! حالا ایشالا ک زودی برش گردونه . فقط قول بده اگه برگردوند یه روز بیاریش دانشگا ببینمش هاااا !!!!!!!! :)
آبان
آبان
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
باشه با حراست همهانگ میکنم واسه نمایشه میگم بردش پسرخالم واسه همیشه اگه بازم میشد دیدش که خوب بود ولی من میخواااااااااااااااااااااااااامش :/
آبان
آبان
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
ولی من و گریه؟؟ ستاره خخخخخخخخخخخ
t.m
t.m
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
آبان درکت میکنم! واقنم درکت میکنم! با این تفاوت که من یادگاریم مال دوستم بود! بعد یه نفر گف: خعلی ازش خوشم میاد؛ بدون هیش چیزی برداشتش رف ..من مونده بودم چی بگم بش:|
آبان
آبان
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
عجب یادگاری بود ای وای ://////////////// ممنون تیام
A_K
A_K
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
خخخخخخخخخخ..من بره دفاع از لقت بیشتر استفاده میکنم...خخخخخخخخخخ
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
لقت؟؟؟؟خخخخ
آبان
آبان
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
لقی هم میگن خخخخخخخخخ حالا اصلا خوندی مطلبو؟ هووووووووووووووم
A_K
A_K
٩٢/٠٨/٢٩
٠
٠
بلی که خوندم...
آبان
آبان
٩٢/٠٩/٠١
٠
٠
:)
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
شمشیر؟؟؟یا ابوالفضل!!....شمشیر تو هم مثل یه کتاب من بود!کلا نیست و نابود شد...خیلی دوسش داشتم:(
آبان
آبان
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
:((((((((((( هعییییییییییییی خاطره خوب رفیق من :/
saiideh70
saiideh70
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
ای بابا برو پس یگبر روح کس دیگه ای رو نکنن توش
آبان
آبان
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
نه طبق افسانه شمشیرهای سامورایی روح آهنین دارن! نمیشه پس بگیرم من روی حرف مامان و بابام حرف نمیزنم :/ هعییییییییییییییییییییییییی
ف-گ
ف-گ
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
چقدر ناراحت شدی آبان! میفهمم! از دست دادن نوستالژی و خاطرات.. :( با مادر صحبت کردین که باید نظرخواهی می کردن و موجب ناراحتی و دلگیری شما فراهم شده؟ امیدوارم بتونی پسش بگیری
آبان
آبان
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
خیلی ناراحت کننده است ولی خب من گفتم به ایشون،ولی خب جوابشون همون بود دیگه!:/
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
خخخخ :)...خوب شمشیرم آدمو دلبسته میکنه دیگه....ایشلا زود میارش :)...ممنون
آبان
آبان
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
کاش میشد این امید رو داشتم ولی رفت دیگه بردش دیگه تموم شده :/
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٨/٢٠
٠
٠
خیلی احساس بدیه یک چیزی رو دوست داشته باشید بعد مادر آدم همینجوری بدش به یکی بره ! همین چند روز پیش یک اتفاق شبیه همین برای منم افتاد ! تازه من رفتم دنبالش ولی "دیگه دیره،دیگه دیره" که میگن همین بود. جدن شمشیر بود ؟ از این واقعیا ؟ چه خفن ناکید شما هم :خخخخخ
آبان
آبان
٩٢/٠٨/٢١
٠
٠
آره واقعی بود، خفن چیه؟؟؟؟؟؟ دختر به این لطیفی هستم من/برای شما هم اتفاق افتاد ÷س منو درک میکنین
saeedsma21
saeedsma21
٩٢/٠٨/٢١
٠
٠
خب دختری دیگه مادرت حق داشت بنده خدا ولی منم حیفم میاد چیزی رو که مدت زیادی باهاش بودم رو از خودم دور کنم
آبان
آبان
٩٢/٠٨/٢١
٠
٠
خب آره در ضمن این ربطی به دختر و پسر بودن نداره من اون رو مثل دوستم میدونستم :( مرسی از نظرتون
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٢/٠٨/٢١
٠
٠
روحش شاد و یادش گرامی :| :)))
آبان
آبان
٩٢/٠٨/٢١
٠
٠
وای نگو این حرف رو رویاخانوم همیشه میمونه به یادم ولی میخوامش :/
2nyadideh
2nyadideh
٩٢/٠٨/٢٦
٠
٠
خدا بهت صبر بده (^_^) من بودم از خيرش نميگذشتم :(
آبان
آبان
٩٢/٠٨/٢٦
٠
٠
هعیییییییییییییییییییییییییییییییییییی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٢/١٢/٢٠
٠
٠
سلام: ::))
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨