خدا امشب را بخیر بگذراند!
حاشیه نوشت های بهمنی از شلوغ ترین لحظات غرفه جیم

خدا امشب را بخیر بگذراند!

نویسنده : بهمن بهمنی

ساعت 6:15

مکان: نمایشگاه بین المللی مشهد

دومین روزی بود که وارد غرفه جیم شده بودم! امشب کمی عجیب غریب به نظر می‌رسید! غرفه پر بود از خواهران سایت و یک عده‌ای ازآقایان که سمت راست با هم گپ می‌زدند! ابتدایی که وارد شدم چند نفر از خانم‌ها من را شناختند  و سعی کردند نام کاربری‌شان را بگویند ولی صدایشان اصلا به گوشم نمی‌رسید و من هم برای اینکه شرمنده نشوم به نشانه‌ی تایید سرتکان می‌دادم!

آقای نادری فوق العاده نگران بود و مدام دور می‌زد... آن‌قدر که بدنش حسابی عرق کرده بود و رنگ گونه‌هایش سرخ شده بود. ازش پرسیدم: «آقای نادری چیزی شده؟ جواب داد: فقط خدا کمک کنه امشب بخیر بگذره...»

همین جمله کافی بود که یک نگاه مجدد به غرفه بندازم، هیچ چیز غیر عادی نبود. مثل روزهای قبل آقای موسوی سمت خواهران بود و تک و توک معرفی‌شان می‌کرد. کافی بود کسی بیاید و کلا بانوان محترم را به خط کنند و تک تک معرفی شان کند. ما هم که این وسط بی کس و کار بودیم و مناظره‌گر اطراف!

خلاصه هرچه می‌گذشت به جمعیت داخل غرفه اضافه می‌شد طوری که اکسیژن برای نفس کشیدن کم آمده بود! یک لحظه آقای موسوی آمد جلو و محترمانه بهم گفت: «آقای بهمنی، نمی خوای بری یه دوری بزنی بعد برگردی؟» من: « نه من راحتم!» آقای صفحه آرای جیم هم پشت بندش تاکید کرد : «بله بهمنی جان نمایشگاه رو گذاشتن که بری توش بگردی، این همه غرفه و سالن، ورپا هم که واستادی می دونم که سختت هست و دلت می‌خواد بری یه دوری بزنی و چنتا کتاب بخری!» خلاصه ما حقه‌ی قدیمی‌تری زدیم و بحث را عوض کردیم! دیدن ام نص بهونه‌ی خوبی شد و ایستادیم!

 

ساعت 6:45 

مکان:  نمایشگاه بین المللی مشهد

یکی آمد جلو یک نگاهی بهم انداخت گفت: « بهمنی که میگن تویی؟!» همین‌جور داشت ورنداز می‌کرد، شایدی دنبال اسلحه‌ای زیر لباس‌هایم بود!

آن طرف افراد خاص با لباس‌های خاص اعصاب ادمین ماشا را بهم زده بودند! حسابی کار بالا گرفت تا این صحنه:

ادمین ماشا:  «یا ابالفضل ... اینا کین؟یکی بندازشون بیرون اومدن اینجا عکس یادگاری بندازن» خلاصه با یک نفر دیگر توانست افراد خاص را به بیرون هدایت کند، به هر حال بعد این حادثه یکی‌شان در ورودی غرفه کشیک می‌داد و سعی می‌کرد غیر از بچه‌های جیم کسی را به داخل راه ندهد.

این وسط آقای وکیلی از چهره‌اش مشخص بود دچار افت قند شدیدی شده و هر از گاهی حرف‌هایی می‌زد که من هنوز دارم تجزیه تحلیل‌شان می‌کنم. مثل قضیه خروس قندی! غرفه لحظه به لحظه  شلوغ تر می شد و من هم نتوانستم ام نص را ملاقات کنم  و به سمت منزل محو شدم...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
وصال
وصال
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
خخخخ بله آفرین :)
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
:))))))
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
سلام ... من هم از آقای نادری عزيز براي سلام عليك گرمشان با من بسيار ممنونم .
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
:))))))
Niva
Niva
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
بله آقای بهمنی چما خیلی سر به زیر و آروم بودین... من و همسرم کنارتون نچسته بودیم.. گویا اصن ما رو نچناختین... بذارین یه راهنمایی کنم چاید به جا آوردین... من چادر عربی سرم بود با چال صورتی... راستی من که همچ از چند روز قبلچ میگفتم میخواین این جمعیت رو کجا جا بدین :دی کسی گوچ نکرد :) البته حالا که بخیر و خوچی تموم چد و مهم دیدن دوستان بود که حاصل گردید.. بازم ممنون از دوستان جیمی و ادمین های محترم.. و البته همسر گرام :)
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
آری حالا شناختم شما را!کیبورد تون خراب بود!گفتین عوضش کردم!خخخخخخخخخخ
باران
باران
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
وقتی اومدم رفته بودی که :|
ف-گ
ف-گ
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
سلام.... قضیه خیلی جدی بوده مثکه ! دفعه بعد حتما اکیپ خنثی سازی بمب رو هم باید خبر کنن! :)))))
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
آری:))
neyosha
neyosha
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
چه شلوغی بوده پس:) واای ولی من نفهمیدم این اقا ماشا در اخر چی کار کرد...........
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
انداختشون بیرون!
باران
باران
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
خخخ خوشم میاد این همه گفتن برید هیچکی هم نرفت
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
:)
z_ghasemi
z_ghasemi
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
ولی ما قبل از اینکه کسی بهمون بگه رفتیم ...... دیدیم داره شلوغ میشه همه هم دوست داشتن بیان داخل و بشینن خخخخخخ شما روهم ندیدیم اا خوش گذشت ما که کلا اومده بودیم واسه جیم کتاب نمیخواستیم نکه ما ورزشکاریم کتاب نمیخونیم:)
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
بله!:))))))))))))
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
خوب باید غرفه جیمو بابا خراسانو جدا میکردن که اینطوری نشه.......آخی آقای نادری چقد حرص خوردن آخرم که میزو شکستن دیدن حریف بچه ها نمیشن......ولی منو وصالو باران با همون تذکر اول رفتیم بیرون یه دوری زدیم تا خلوت شه با اینکه تازه اومده بودیم(:......چقد ما کاربرای خوبی هستیم میدونم میدونم خخخخخخخخ
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
کاربر خوب کم پیدا میشه!ماهم که سیریش!:)
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
باز خوبه شما رفتین یه سر بعضیا رو دیدیدن...........هعععععععععععی
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
هیععععععععععععععع!خخخخخخخخخ
saiideh70
saiideh70
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
اوه اوه این محو شدن اخر اوج داستان بودا
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
آره دیگه !خخخخخخخ
nezhla_neku
nezhla_neku
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
:)))))))))) از همه بیشتر آقای نادری حرص میخوردن !! وقتی میز شکست قیافه ها خعلی باحال شده بود ... ! :D
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
رفتم بگیرمش !دیر شد!
mr.hamed
mr.hamed
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
:)))
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٨/١١
٠
١
:))))
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
باید سال بعد انشاالـ... کل وسط اون 6 ضلعی رو بگیرن برای جیم فقط :))))
v-qavam
v-qavam
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
ما که تونستيم با شما يه روبوسي و احوال پرسي بکنيم:9 افنخاري بود براي ما
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
ما از سر رودخانه هرزون تا بند گلستون چاکرتم قوام جان...
ati200
ati200
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
جالب بود..مرسی
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٨/١١
١
٠
ممنون از بهمنی گل :)....ولی خیلی شب خوبی بود...دمت گرم :)
عاطفه-مزرعی
عاطفه-مزرعی
٩٢/٠٨/١١
١
٠
خعیلییییییی شلوغ بود بئله! جیییییمه دیگههههه.طرفدار زیاد داره:))
m_ganjlou
m_ganjlou
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
كاش منم اومده بودم نمايشگاه.....................
z_urbanity
z_urbanity
٩٢/٠٨/١٢
٠
٠
باید بدگم که تو نمایشگاه خیلی شیک از کنار غرفه خراسان رد شدم، یک صدم هم به ذهنم نرسید که بیام پیشِ جیمی آ ! :) یه همچین شرایطی ینی :)))) با خراسان یکی بوده حالا غرفه؟ اوه اوه اوه.. چه بساطی بوده پس...
ali007
ali007
٩٢/٠٨/١٣
٠
٠
روزخوبی بود با خیلی ها اشنا شدیم!!!!!البته افتخار با شما رو هم داشتیم
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨