نبش اشک
یک داستان کوتاه کوتاه از خودم

نبش اشک

نویسنده : a_vahidi

نبش اشک

وسط گلیم نشسته بود و قاب عکس را توی دستانش محکم گرفته بود. قدم‌های محکم مرد زمین را می‌لرزاند. متر پارچه‌ای‌اش هم توی باغچه بود، پشت بوته گل سرخ. قطره اشکی روی شیشه قاب افتاد، باد روسری روی بند را بر روی انجیر ورودی انداخت.

- می‌گم حاج خانم، طرح تفضیلی رو واسه شما ها تصویب کردندها... وسط شهر، دو نبش خیابون، ششصد متر خونه می‌خوای چه کار؟ چشم تنگ دنیا دار را ...

قاب عکس را پاک کرد، عکس را بوسید، صدای هق هق گریه‌اش آمد.

- فقط آدرس این‌جا رو داره، هنوز منتظرشم.

 

 قابل توجه جیم خوانان عزیز این دفعه داستان رو با توصیف شروع کردم و بعد از دیالوگ استفاده کردم. فقط یه دونه سوال:

1. فضا رو درک کردید؟   

2. با قاب عکس رابطه برقرار کردید؟

3. داستان چند تا شخصیت داشت؟

(با تشکر مسئول رفع ابهام داستان)

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٨/١٤
١
١
سلام ... 1- فضا حق خواهي بود . 2- رابطه يك طرفه بود 3- تعداد شخصيت داستان اهميت ندارد . /// از داستان شما هيچ برداشتي درستي نكردم . در داستان تعداد اشخاص اهميت ندارد ديالوگ هاي مطرح شده مهم است.
آرمان
آرمان
٩٢/٠٨/١٤
٠
٠
سلام دوست عزيز ، اين داستان حكم آموزشي واسه من داره واسه همين ميخوام با مخواطب خودم رابطه بر قرار كنم كه تعداد كاراكتر ها رو درك مي كنند اي نه ؟ مرسي
m_ganjlou
m_ganjlou
٩٢/٠٨/١٤
٠
٠
فضا كه كاملا قابل درك مي باشد............با قاب عكسم تا حدودي ميشد ارتباط برقرار كرد......داستانم 3شخصيت داشت........دو تا حقيقي و يكي كه قرار بوده كه بياد و نيومده هنوز
عاطفه-مزرعی
عاطفه-مزرعی
٩٢/٠٨/١٤
٠
٠
مچکرم.بد نبود:)
a_vahidi
a_vahidi
٩٢/٠٨/١٤
٠
٠
سلام بر دوستان گلم . ممنونم
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٨/١٤
٠
٠
1و2-بلی(:......3تا دیگه...ممنون
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٨/١٤
٠
٠
فضا خوبه......قاب عکسم که یکیه که رفته و هنوز این بنده خدا چشم به راهشه.........شخصیت هام که تان که یک شون فقط اسمش اومده...........در کل موضوع خوبی داره ولی خیلی کوتاهه یعنی با این موضوع به نظر من اگه ادامه ش بدین قشنگتر میشه
ali007
ali007
٩٢/٠٨/١٤
٠
٠
ممنونم زیبا بود..............یک و دو بله...............سوال سه هم فک کنم سه تا یا دوتا!!!!!!!!!!!!
z_ghasemi
z_ghasemi
٩٢/٠٨/١٤
٠
٠
: ) جوابم کپی آقای گنجلو
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٨/١٤
٠
٠
فضاش قابل درک بود...مادر شهیدی که هنوز به انتظار اومدن فرزندش تو خونه نشسته....ممنون :)
S_14
S_14
٩٢/٠٨/١٤
٠
٠
هیییییییییییییی زیبا بود
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٨/١٤
٠
٠
سلام ... وحيد عزيز من از داستان شما برداشتي نداشته ام و يكي از كارهايي كه معمولا در اينگونه موارد صورت مي‌گيرد فردي كه مطلبي را به اشتراك گذاشته بايد سعي نمايد ابهامات را بردارد .
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٨/١٤
٠
٠
... چند شب پیش فکر میکنم همین مادر شهید بودن که نشونشون میداد ابار که پسرشون رو پیدا کردند با خوابی که دیدند و پسرشون جزو شهدای گمنام بودن...
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/٢١
٠
٠
استفاده کردیم همی....واقعا برای یک مادر دل کندن از پسرش خیلی سخته اما اونا بچشونو تقدیم به اسلام کردند
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

الغوث خدایا

٩٦/٠٣/٢٥
بغضم می گیرد

تله پاتی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
همه چیز را ندانی

غرور و تردید

٩٦/٠٣/٢٥
در جاده زندگی هم مسیر شویم

همکلاسی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

چشم ها در انتظار آشنای نیمه شب

٩٦/٠٣/٢٥
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
تبلیغات
تبلیغات