خاله بازی...
در داستان‌هایی که می‌خواندم فقط یک بچه از پیش خدا می‌آمد

خاله بازی...

نویسنده : baran

روی تخت بیمارستان دراز کشیده‌ام. چشمانم را که باز می‌کنم مادر کنار قاب عکس ایستاده و گوشه خیس شده چادرش را محکم گرفته است. قاب عکس، کودکی را نشان می‌دهد که با دوبال سفید در بغل آسمان دراز کشیده و می‌خندد. فکر می‌کنم اگر این قاب، عکس کودک من بود بال‌هایش را نمی‌کشیدم .

به مهناز نگاه می‌کنم، روی صندلی نشسته و سرش  پایین است. مادر صدایش می‌زند و همراه او از اتاق خارج می‌شود . مهناز دختر آرامی نبود. همان روزهای اول که فهمید برادر کوچکش از پیش خدا به زمین آمده و پدر خاله بازی‌هایش می‌شود، حس مادرانه‌ای را در وجودش دید که پهلویم می‌نشست و برای فرشته‌اش داستان می‌خواند. اما امروز با نگاه سنگینش گفت که نمی‌خواهد دل به کودکی بدهم که هنوز ندیدمش .

در اتاق باز می‌شود. مهناز ایستاده و نگاه می‌کند. دست‌هایم را باز می‌کنم تا فکر نکند با دیدن نوزاد دیگر نمی‌توانم او را بغل کنم. صورتش را پایین می‌آورد. دستانم را می‌گیرد و آرام می‌گوید: داستان‌هایی که می‌خواندم فقط یک بچه از پیش خدا می‌آمد امروز که خدا دو تایش را برای ما فرستاد، دلش برای برادرم تنگ شد، شاید خواهر کوچکتر بتواند پدر خاله بازی‌هایم باشد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
آخییییییییییییییییییییییییی......
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
:| من نفهمیدم!یعنی دوقلو بودند؟
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
سلام ... ابراز هم دردي مي‌نمايم . من هم نفهميدم
Z_M
Z_M
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
ها دیگه (احتمالا)
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
آخعی ی ی....
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
سلام ... چي بود چي شد و چه خواهد شود
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
دو قول بودند...یک پسر و دخترو...که پسره گویا مرده.....بچه هم فکر کرده فقط قراره داداش داشته باشه...ولی حالا خواهر داره
faeze
faeze
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
واقعا؟؟؟!!!
m_sana
m_sana
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
یکی بیاد پاسخگو باشه آخرش چی شد دوقلو بودن اصلا بچه ها بودن یا نبودن
عاطفه-مزرعی
عاطفه-مزرعی
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
آخی نازی.......:((((((( ممنون ازتون:)
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
یه چیزایی فهمیدم ولی بازم یکم گیجم :(((....ممنون :)
maede
maede
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
واقعیتش اولش زیاد متوجه نشدم ولی بعد که کامنت شکوفه گیلاسو خوندم گرفتم چی شد!قشنگ بود.
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
منم نفهميدم ولي توضيحا رو خوندم يه چيزايي شد
s_v66
s_v66
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
مام ایضا نفهمیدیم ..دوستان شفاف سازی کنند لطفا
mah_mahdizadeh
mah_mahdizadeh
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
شما کامنت شکوفه گیلاس بخوان یکم میفهمی...........
ali007
ali007
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
اخعی..........چه جالب.....ممنون
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
جالب بود...ممنان !
mah_mahdizadeh
mah_mahdizadeh
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
منم نفهمیدم یکم گنگ بود ......
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
الهیییییییییییی):...بازم خداروشکر که دو تا بچه داره الان و از اون دوقلو هم یکیش سالم موندن....یاد صحنه های تلخ زایشگاه میفتم حالم گرفته میشه بدجور):
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٨/١٨
٠
٠
چه ناراحت کننده ...
z_ghasemi
z_ghasemi
٩٢/٠٨/١٩
٠
٠
اول نفهیدم بعد کامنتهارو خوندم دستگیرم شد ناراحت شدم
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
به یاد آن روزها

سالن مرجع

٩٦/٠٤/٠٦
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات