قصه تلخ فرهاد...
خداحافظ هفت

قصه تلخ فرهاد...

نویسنده : t.m

چقدر تلخ بود، لحظه خداحافظی‌ات را می‌گویم. من در خواب بودم؛ تو همان لحظه اشک از چشمانت سرازیر بود. خدا می‌داند وقتی  صحنه خداحافظی مظلومانه‌ات را از شبکه خبر دیدم، چه حسی بهم دست داد.

داد زدم: فرهاد خداحافظی نمی‌کنه...

خودم را روی زمین پرت کردم و اشک‌هایم ریخت، امید داشتم جام این فصل هم با دست‌های تو می‌رود به سمت آسمان...

بازی‌هایت آنقدر معرکه بود که خیلی‌ها از سر حسودی‌شان بهت تهمت زدند، دوپینگ کردی. همه این‌ها بود ولی قرار نبود خداحافظی کنی.

 

از لحظه‌ای که فهمیدم؛ جلوی پوسترت نشستم و گریه کردم، دل همه استقلالی را بدجور بارانی کردی. استقلال را یتیم کردی. دل‌مان تنگ می‌شود برای خنده‌هایت؛ برای شادی‌های بعد از گل‌هایت. برای افسوس‌هایی که می‌خوردی وقتی توپ می‌خورد به تیرک دروازه. واسه همه‌شان تنگ می‌شود.

 

دیشب خیلی‌ها را خوشحال کردی با رفتنت، کسانی که جشن گرفته بودن برای خداحافظی‌ات. وقتی از تیم ملی هم خداحافظی کردی خیلی‌ها شاد شدند. مثل بعضی‌ها نبودی که از تیم ملی کشورت خداحافظی کنی؛ بعد از این‌که صعود کردیم به جام جهانی؛ بگویی: حاضرم به تیم ملی برگردم!

تو مثل آ‌ن‌ها نبودی و نیستی.

تو یک ستاره تمام نشدنی هستی و بازی‌هایت را دوست داشتم، مثل دوست داشتن تمام شدن مشق‌های شب دوره دبستان، پاک و صاف و کودکانه...

وقتی رفتی قطر، خیلی‌ها شایعه ساختند که برای پول رفتی. همان‌هایی که ادعای فوتبالی بودن می‌کنند و می‌گویند برای پول رفتی؛ لحظه‌ای به خودشان اجازه فکر کردن ندادند. همه یادمان هست که آن فصل را طوفانی شروع کردی، 7 هفته اول و 7 گل شیرین.

آن‌هایی که می‌گویید فرهاد بخاطر پول رفت قطر؛ همه کارشناس‌ها معتقد بودند فرهاد در هفته‌های ابتدایی عالی کار کرد ولی وقتی به نیم فصل نزدیک شدیم بازی‌هایش افت کرد. اگر فرهاد می‌خواست برای پول برود قطر، در هفته‌های پایانی بازی‌اش را آن‌قدر خوب می‌کرد تا قیمتش را ببره بالا.

فرهاد نمی‌توانست در 90 یا هرجای دیگری بگوید: آقای پرسپلیسی پور؛ من بخاطر طلاق از زنم و کارهای حقوقی تیام رفتم قطر، واقعا توقع داشتید همه این‌ها را برای60 میلیون نفر بگوید؟ آخر جناب عادل، فقط ماشین بنتلی فرهاد با کلٍ روت تو برابری می‌کند، چرا باید برای پول برود؟

 

خدایا از امروز مهمانم باش؛ به صرف یک فنجان قهوه تلخ!

می‌شود مثل یک قطره اشک؛ بعضی‌ها را از چشمت بیاندازی؛ ولی هیچ‌وقت نمی‌شود جلوی اشکی را بگیری که با خداحافظی یک عزیز از چشمت جاری می‌شود.

کاپیتان، بدرقه‌ات می‌کنم، نه با آب، با همین اشک‌هایی که از آب زلال ترند.

بدجور هوای دلم را بارانی کردی؛ آهای فرهاد مجیدی...

==================

پ.ن: بازوبند استقلال تا ابد؛ بوی فرهاد را خواهد داد، همان‌طور که خودش در زمین؛ همیشه بوی گل می‌داد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
mori
mori
٩٢/٠٩/٢٢
٠
٠
حیف که کنکور دست و بالمو بسته....حیــــــــــــــــــــــــــــف
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨