سیاه و سفید
زود قضاوت نکنید

سیاه و سفید

نویسنده : mah_mahdizadeh

در دبستان من با یکی از دوستانم بسیار مشکل داشتم، روزی معلم ما را در دو طرف میز گذاشت و لیوان سیاهی را روی میز گذاشت. معلم از من پرسید چه رنگی است من گفتم: سیاه است و دوستم گفت: سفید است.

معلم جای ما دو نفر را عوض کرد من که جای دوستم نشسته بودم لیوان را سفید می‌دیدم و دوستم سیاه می‌دید.

فهمیدیم لیوان دو طرفه است یک طرفش سیاه و طرف دیگر سفید است و معلم به ما فهماند باید همیشه خود را جای طرف مقابل بگذاریم اگر حق با او نبود می‌فهمیم درست است یا خیر. پس سعی کنید زود قضاوت نکنید اندکی تامل خوب است.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
r_ariats
r_ariats
٩٢/٠٨/٠٤
٠
٠
چه جالب!!واقعا بعضی اوقات هم زود قضاوت میکنیم...و...هم اشتباه//متشکرم،خیلی عالی بود:)
mah_mahdizadeh
mah_mahdizadeh
٩٢/٠٨/٠٤
٠
٠
خواهش میکنم زود قضاوت کردن عادت شده بعدش پشیمونی داره
S_14
S_14
٩٢/٠٨/٠٤
٠
٠
چه ماجرای جالبی رو تعریف کردین واقعا ممنونم از شما
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/٠٨/٠٤
٠
٠
جالب بيد
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٨/٠٤
٠
٠
چه کار جالبی :)...امیدوارم این عادت قضاوت های زود و اشتباه از سرمون بره....ممنون :)
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/٠٨/٠٤
٠
٠
از این معلما کم پیدا میشن!!!
maede
maede
٩٢/٠٨/٠٥
٠
٠
کار جالبی کردن!چه خوب بود اگه واقعیتا هم مثل رنگ سیاه و سفید واضح بودن تا زود قضاوت نکنیم!
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٨/٠٥
٠
٠
چه کار جالبی :))) واقعا همینطوره زود قضاوت کردن اصلا خوب نیست ولی متاسفانه بعضی وقتا زود قضاوت میکنیم...
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩٢/٠٨/٠٥
٠
٠
ایول معلم.........خوشم اومد.......قضاوت واقعا درست نیست...یعنی سخته.......
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٨/٠٥
٠
٠
معلمتون واقعا این کارو کرد؟؟؟؟؟؟؟؟معلمای ما که میگن بهتر بزار قهر باشن سرکلاس سروصدا کمتره:(
z_ghasemi
z_ghasemi
٩٢/٠٨/٠٦
٠
٠
ای کاش بشه واقعا اینطوری عمل کنیم خیلی از مشکلات حل میشه ولا....
پربازدیدتریـــن ها
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
همین نیرومند بودن را

من زن بودنم را دوست دارم

٩٥/١٠/٣٠
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
آسمانی شدند

به مناسبت شهادت شیرمردان

٩٥/١١/٠٢
شعری سروده خودم

همچون «پلاسکو» میانِ دودها

٩٥/١١/٠٢
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
بلال فروشی ناموفق

سیگارت بهمن / قسمت دوم

٩٥/١١/٠٣
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
آری به روی کاغذهای سفید ذغال کاری شده.

نه به تلگرام!

٩٥/١٠/٣٠
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
فراموش شان نکنیم

سوختن یا سوزاندن!؟

٩٥/١١/٠٢
تبلیغات
تبلیغات