من تيله‌هايم را مي‌خواهم...
شعری که مرا بارها میزبان اشک‌هایم کرده

من تيله‌هايم را مي‌خواهم...

نویسنده : اشکمهر آتشروان

درکدامین لحظه دست ِکودکی‌ام را ول کردم، مادر

که هنوز به یادگار مشتی جز خاطرات ازو ندارم .

و آن ذوق و شوقی را که از اندام کوچکم 

همیشه بالا بلندی می‌کرد - کجاست!

کاش انبساط پیدا نمی‌کرد کودکی‌ام

«یک آن نه؛ همیشه می‌خندیدم» 

و تو چقدر خوشحال بودی 

غٌصه مسیر دلم را بلد نبود و روزنه ِقلبم، تنگ وتاریک -

با حجم بسیارش دخول نمی‌توانست.

 

حال بیا و ببین روزنه را،

که ترانزیت می‌شود بی‌وقفه بارِ غم !

در کدامین لحظه دفن شد کودکی‌ام مادر

که هنوز مجهول است مزارش.

بزرگی را نمی‌خواهم،

بلوغم را بگیر و کودکی‌ام را تولد کن دوباره،

تا بتوانم بی هیچ عدمی، سرم را بر سینه‌ات گذارم !.

«حلال... بنوشم»

 

کاش همان پسرک ِ شیطان و بازی گوش‌ات می‌ماندم-

که برای آسودگی دلهرگی‌هایت مدام،

دست به دامن پدرم می‌شدی تا، 

«کوچه‌ها را به دنبالم متر، کند»

مبادا لباس‌هایم دود بگیرد

 

ازکودکی‌ام به قناعت نداری ...

اندکی هم کفایت می‌کند مرا، تا نفس دارم.

من تیله‌هایم رامی‌خواهم!

کره ِدنیا را، نَه!

همسر و اولاد نمی‌خواهم!

مثل تو... نمی‌توانم باشم و چون پدر!

آه... پدر:

پدر، همان تیله‌هایی که 

فراوان اشک برایش ریختم و تو دلهره داشتی از خوردن من-

مبادا بی‌عصا باشی یک روز!

«حال عصا یَت کو؟!»

و زان اشک‌هایی که برای خود «بود» - می‌ریختم!

 

من همان روزها را دوباره می‌خواهم!

و آن پدر ِکودکی‌ام را،

که به محض رسیدن بوسه بردستانش می‌زدم

بی‌هیچ درخواستی!

حال تو کجایی و بزرگی من چقدر بی‌مقدار است

که غرورم تواناتر از کودکی‌ام، تا بوسه بر دستانت زنم

در کنارت باشم و چون دلهره‌ات، و عصا بودن من!

 

گوش‌هایت را بر زبانم جاری ساز خواهر :

چقدر «با هم» دوریم ما!

بیادت هست، می‌دانم 

در کنج ِ تنها اتاق طاقچه‌دار-

دعوای‌مان برای گذاشتن ِکتاب‌ها هنگام خواب-

مهربانه بغلم می‌کردی!

حال بیا بزرگی ِمان را تماشا کن

و تو برادرم:

چون رسٌتم کفش‌هایت را پاشنه می‌کشیدی

تا هیچگاه تنها نباشم!

حال بیا و ببین چون غم- تنهایم!

و چقدر قلبم زخمیست از نگاه ِدیگران !.

من همان خانه ِ کاه گِلی را می‌خواهم

که مست از بوی هم بودیم و چون کاه گل یک دست!

 

بارالهی:

من همان خدای کودکی‌ام را می‌خواهم،

همان که- درتیله‌ام هویدا بود

اندازه ِ چَشمانم.

حالا دنیایَم تیله‌ای‌ست که درمشٌتم جا نمی‌شود

و آن تیله ِشفاف ِکودکی‌ام نیست دیگر

تاببینم تو را...

(شعر از: مهیار سنائی)

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
sorme
sorme
٩٢/٠٨/٠٦
٠
٠
خیلی زیباست متشکر
saiideh70
saiideh70
٩٢/٠٨/٠٦
٠
٠
خیلی به دلم نشست یه جورایی حرف دل من بود
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٨/٠٦
٠
٠
واقعا خیلی زیبا بود...فراوان اشک برایش ریختم و تو دلهره داشتی از خوردن من...مبادا بی‌عصا باشی یک روز! «حال عصا یَت کو؟!»...اشکمو در آورد :(...ممنون
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩٢/٠٨/٠٦
٠
٠
خیلی زیبا بود مرسی
nasi
nasi
٩٢/٠٨/٠٦
٠
٠
من همان خدای کودکی‌ام را می‌خواهم، همان که- درتیله‌ام هویدا بود اندازه ِ چَشمانم....................خیلی قشنگ بود مرسی
نوشا
نوشا
٩٢/٠٨/٠٦
٠
٠
خیلی خوب بود منون
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
خیلی زیبا بود
z_ghasemi
z_ghasemi
٩٢/٠٨/٠٧
١
٠
حال تو کجایی و بزرگی من چقدر بی‌مقدار است که غرورم تواناتر از کودکی‌ام، تا بوسه بر دستانت زنم ...... ایکاش بدون غرور یا خجالت بوسه میزدیم بر داستان پدرو مادر
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
ممنون.بعله حرف دل خیلی هاست هههعیییییییی ):
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
خوشحالم شما هم حس منو داشتید
جادوگر
جادوگر
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
وقتی بچه بودم سالهای اول ابتدایی تو مسیر خونه تا مدرسه یه عالمه پیچک و گلای یاس بود .. عطر گلای یاس و دوس داشتم ..با خدا حرف میزدم همش بهش میگفتم خدای گلای یاس تو عالمه بچگی با خدا از درس و مشقام میگفتم از دوستای جدیدم از معلمم حتی جوک تعریف میکردم شعرایی که یاد میگرفتم براش میخوندم هیچ وقت یادمه نمیره خدای گلای یاس..
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
این در جواب سعیده خانوم بود
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
این در جواب m.coldboy بود
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
چه جالب.چه رویای .مثل فیلما.....
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
بسی زیبا بود...بعله حالا غرور ما تواناتر از کودکی ماست.غروری که به خاطرش تنها شدیم...اما مقص. فقط ما نیستیم.اونهایی که یه عمر حمایتمون کردن با لحظه ای غفلت غرورمون رو جریحه دار کردن.حالا پا گذاشتن روی این غرور به زخم های دلمون اضافه میکنه و خاطرات خوبمون رو کم.و حالا زمانیه که ما فقط خودمونیم و خدامون.شاید حالا بهت
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
و حالا شاید بهتر باشه چون فقط خداست که برامون مونده.البته این نظر منه.ممنونم از متن فو العاده تون;-)
s_ghasemi
s_ghasemi
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
چقدر باهم دوریم ما!!!
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
خیلی قشنگ بود.....و درد زندگی.....و غصه غم انگیز بزرگ شدن...و تموم شدن.......
ف-گ
ف-گ
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
خاطرات شيريني كه يادآوري شان تلخي بغض را در گلويم مينشاند.... خيلي پرمعما بود و زيبا... ممنونم
ali007
ali007
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
چقدر زیبا.............مچکر
r_ariats
r_ariats
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
خیلی خیلی زیبا بود...دلم پر کشید به خاطرات کودکی،خدا جون چه دنیایی بود،یادش بخیر//ممنون.
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
عالی بود :))) خیلی ممنونم :)))
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٨/٠٨
٠
٠
سلام ... متشکرم
سایه
سایه
٩٢/١٢/٢١
٠
٠
دنیایَم تیله‌ای‌ست که درمشٌتم جا نمی‌شود... خیییییییییییییییلی قشنگ بود من عاشق بچگیامم
ayshem_sh
ayshem_sh
٩٣/٠٩/٠٧
٠
٠
دلم تلاطم گرفت از شخم زدن این خاطرات ...
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤