برگی زرین از خاطرات یک نی‌نی
برداشت از دفتر خاطرات یک نوزاد 5 روزه است

برگی زرین از خاطرات یک نی‌نی

نویسنده : mr_khas

خاطرات زیر برداشت از دفتر خاطرات یک نوزاد 5 روزه است..

بدون هر گونه مقدمه چینی باید بگویم که اصولاً من نوزاد بدشانسی هستم. یک چیزی توی مایه‌های دالتون‌ها در کارتون لوک خوش شانس. البته باید بگویم که آن‌ها در مقابل من برای خودشان یک پا لوک خوش شانس هستند.

شاید فکر کنید که من از آن دسته نوزادانی‌ام که چون دختر خاله‌ام مای بی‌بی چیک چیک خریده و من فقط ساده‌اش را دارم احساس بدشانسی مفرط می‌کنم، ولی باید بگویم که سابقه بدشانسی من به دوران جنینی و حتی قبل از آن برمی‌گردد.

 

اصلاً بذارید از اول شروع کنم؛ از ماجراهای جنینی و حلق آویز شدن توسط طناب دار (منظور بند ناف مشترک میان بنده و والده محترم است) که بگذریم، می‌رسیم به لحظه تاریخی تولد که با شور و شوق در حال گذراندن دوران نقاهت در داخل شکم والده محترمه بودیم که یکهو بدون هیچ مقدمه چینی قبلی پا به عرصه وجود نهادیم! ( فعل جمع که به کار بردم فقط به خاطر احترام است، نه این‌که فکر کنید من دو قلو بودم!)

پا به عرصه وجود نهادن همانا و قطع شدن برق همانا. همین که به دنیا آمدم به علت خاموش شدن وسایل گرمازای برقی، آن هم در اوج زمستان، به شدت مثل بستنی قیفی یخ زدم. برای این‌که یخ تنم آب شود و به قول غیر معروف اظهار وجودی کنم، تصمیم گرفتم که بزنم زیر گریه. (ولی مثل این‌که گریه زد زیر ما!)

همین که دهن مبارکم را باز کردم که یک اوه اوه حسابی سر بدم، جناب شخص شخیص پرستار به شدت با کف گرگی کوبید توی دهن مبارکم و تمام دندان‌های نداشته‌ام ریختن توی دهنم، طوری که حتی نمی‌شد با خاک انداز جمعشان کرد. بعداً فهمیدم که خانم پرستار می‌خواسته بزند به پشتم که چون برق نبوده محکم کوبیده توی دهنم.

 

خلاصه بعد از این‌که با هزار دنگ و فنگ از بیمارستان مرخص شدیم به خانه مادربزرگ رفتیم. این‌که می‌گویم دنگ و فنگ، ماجرایش این است که رییس بیمارستان می‌خواست از من به خاطر قدم شومی که داشتم، شکایت کند! چون با به دنیا آمدن من، برق که قطع شده بود هیچ، موتور برق اضطراری‌شان هم خراب شده بود. برای همین بیشتر بیمارهای‌شان فلنگ را بسته و رفته بودند آن دنیا. این‌که چه طوری از دستشان خلاص شدیم دیگر بماند.

به هر حال شب اول چون هیچ گونه شیری در کار نبود، بستگان محترم لطف کردند و این‌قدر آب قند به خوردم دادند که احساس می‌کردم یه کله قند هستم و همه را به شکل قند شکن می‌دیدم. تازه مگر بدشانسی من به همین جاها ختم می‌شد؟ نصف شب چون هوا به شدت ابری بود و توی جایم حسابی سیل آمده بود، بنای گریه کردن را گذاشتم که از صدای گریه‌های من مادربزرگم بیدار شد. آن هم چه بیدار شدنی!

چون فکر می‌کرد که من گرسنه‌ام با چشم‌های خواب آلود و در حالی که داشت خواب هفت پادشاه را می‌دید قاشق قاشق آب قند را توی صورت مبارکم خالی می‌کرد و صبح وقتی همه از خواب ناز بیدار شدند تا نوزاد خوشگل و خوش قدم را نگاه کنند و صورت ماهش را ببوسند، چیزی جز یه توپ سیاه لرزان، که همانا یک کوه مورچه بودند که داشتند روی صورت بنده موج مکزیکی می‌رفتند، ندیدند. مورچه‌ها هم از این‌که صبحانه‌ای به این خوشمزگی گیرشان آمده بود در پوست خودشان نمی‌گنجیدند و کم مانده بود که مثل ذرت بو داده از خوشحالی بترکند. ( مورچه بو داده را تصور کنید!)

 

روز بعد به خانه خودمان نقل مکان کردیم، چون مادرم فکر می‌کرد که من دیگر آن‌جا امنیت جانی ندارم. بعد خودش رفت تا یخ حوض را بشکند و لباس چرک‌های من را داخلش بشورد. من هم که هی فرت و فرت اظهار وجود می‌کردم، یکهو گریه‌ام گرفت. همین که شروع کردم به گریه، مادرم به خواهرم که تنها دو سال قبل از من قدم مبارکش را به این دنیا گذاشته بود گفت: این بچه رو ساکت کن! و آخرین چیزی که دیدم این بود که یک بالش گنده به طرف دهن مبارکم فرود آمد و بعد فریاد پیروزمندانه خواهرم در گوشم پیچید که می‌گفت: مامان ساکتش کردم! در حال حاضر هم در بیمارستان سوانح و خفگی(!) در حالت کما به سر می‌برم.

دیروز مادر و پدرم آمدند و گفتن که حاضرند اعضای بدن نوزاد سه روزه‌شان را اهدا کنند ولی دکتر گفت: مورچه چیه که کله پاچه‌اش چی باشه؟

راستی امروز پنجمین روز از تولدم است، دیروز از کما خارج شدم. تا چند دقیقه پیش هم داشتم خواب می‌دیدم که دارم روی پوشکم اسکیت سواری می‌کنم. در حال حاضر هم دارم به بخت بدم فکر می‌کنم که سه روز از عمرم بی‌خودی تلف شد! ( این هم یک جور بد شانسی است دیگر!)

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_sana
m_sana
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
این هم یک جور بدشانسی است دیگر!!!!! (جالب بود)
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
مرسی از نظرتون:)
z_ghasemi
z_ghasemi
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
خخخخخ عجبببببببب نوزاد باحالی!!!!!!!!!!!!!
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
دیگه نوزادای این دوره زمونه همینن دیگه.مرسی از صرف وقتتون برای این مطلب
faeze
faeze
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
آخییییی...ممنون با مزه بود:)
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
مرسی از توجهتون
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
:) قوه ی تخیل رو عشق است!
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
ارادتمندیم آقای بهمنی .انشاالله مورد توجهتون قرار گرفته و بازهم بقیه ی مطالبمو بخونین
neyosha
neyosha
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
خخخخخخخخخخخخ.....خیلی جالب بود
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
خخخ :))...چه تخیل باحالی...خیلی بامزه بود ممنون :)
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
مرسی از نظرتون
سحر
سحر
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
چه با نمک :) مرسی :)
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
:)
javad agha
javad agha
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
ایول نوزاد:)))
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
مرسی که چشاتو خرجم کردی:)))
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
:دی :)) چه باحال بود :))) مادربزرگه :خخخخخخخخ خیلی ممنونم :)
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
خواهش میشه هم دانشگاهی .مرسی از توجهت
مهدیس خانووم
مهدیس خانووم
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
خیلی باحال بود مرسی واقا
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
خواهش میشه.مرسی از توجهتون
عاطفه-مزرعی
عاطفه-مزرعی
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
ههههههههههههههه:))) ناناس:) جالب بود ممنون:)
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
مرسی از نظرتون
m_sepehri
m_sepehri
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
ای جونم.خیلی قشنگ بود.خاطره خودتون نبود احیانا?خخخ!خیلی ممنونم بابت متن طنز فوق العاده تون;-)
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
چرا دفتره خاطرات نوزادیم بود دیگه :) البته همشو ننوشتم
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
خیلی جال ب بود
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
نظره لطفتونه قطعا...
mahdi-h
mahdi-h
٩٢/٠٨/٠٧
٠
٠
خخخخخخخخخخ خیلی بانمک بود دستت مرسی ...
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/٠٨
٠
٠
خواهش میکنم.قابل شما رونداشت:)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٨/٠٨
٠
٠
سلام ... پیشنهاد می کنم این نوزادرو از سایت بندازیم بیرون توی ۵ روز این بودده /// هاهاهاهاهاهاها
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/٠٨
٠
٠
این نوزاد پنج سالگی خودم تو جیمه که در روز پنجم عمرم در جیم گذاشتم
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/٠٨
٠
٠
:)))
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/٠٨
٠
٠
:)))
Niva
Niva
٩٢/٠٨/٠٨
٠
٠
:)))
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/٠٨
٠
٠
( آیکون خوش حالی با شیب نرم) :)
admincheh
admincheh
٩٢/٠٨/٠٨
٠
٠
خخ الان من تو آمپاسم واقعی بود؟خخخ..موج مکزیکی؟کما؟:)
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/٠٨
٠
٠
نه الان خودم تو آمپاسم...اونم نه آمپاس ...آمپااااااااااااااااااااااس:)))
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٢/٠٨/٠٨
٠
٠
حال کردم ایول :)))))))))))))
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/٠٨
٠
٠
تشکر بابت صرف وقتتون برای این مطلب
s_rezaeimoghaddam
s_rezaeimoghaddam
٩٢/٠٨/٠٨
١
٠
خیلی باحال بود.
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/١٤
٠
٠
مرسی نظر لطفتونه:)
طلایه
طلایه
٩٢/٠٨/٠٨
٠
٠
نازی دلم سوخت
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/٠٨
٠
٠
:)
r_ariats
r_ariats
٩٢/٠٨/٠٨
٠
٠
چه سرنوشتی!!!موندم با این شانس بی نظیر چه جوری تا حالا ........خخخخخخ...ولش کن...خوشحالم که زنده اید!!!:))))///از شوخی گذشته خیلی زیبا و جالب مینویسید/ممنون:)
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/٠٨
٠
٠
از نظرتون متشکرم
h_nabati
h_nabati
٩٢/٠٨/٠٩
٠
٠
خيلي عالي و باحا بود مرسي بازهم بذاريد.
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/١٠
٠
٠
کلا هدفه من بیشتر روی مطالب طنز هست. انشالله مقاله بعد رو هم در روزهای بعد مطالعه بفرمایید
par!sa
par!sa
٩٢/٠٨/١١
٠
٠
عالی بوووووووووووووود ...ایول:)
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/١٢
٠
٠
میسی ...تشکر که وقتتونو گذاشتید و خوندید:))))
ali007
ali007
٩٢/٠٨/١٢
٠
٠
خیلی جالب بود ممنون.خخخخخخ
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/١٤
٠
٠
قابل شما رو نداشت علی جان ...
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٨/١٦
٠
٠
این مطلبم همون موقع خونده بودم ولی الان کامنت میذارم((((:......منو یاد زایشگاه انداختین دلم تنگ شدههههههههههه!.......الهیییییییی چی کشیدین شمااااااااا خخخخخ
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/١٧
٠
٠
مرسی از نظر شما. هیچ وقت برای نظر دادن دیر نیست :))) آره دیگه همچین بچه ای بودم )))))
Elahe.n
Elahe.n
٩٢/٠٨/٣٠
٠
٠
شرمنده من اينارو يكم دير خوندم:))جالب بود
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/٣٠
٠
٠
مرسی که خوندید ...خواهش میشه :))))))))))
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٩/٢٤
٠
٠
طنز نویسی بیشتر بهتون میاد خبلی کودک باحالی دارین مرسییییی
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٩/٢٤
٠
٠
خخخخ... خوش حالم مطالعه کردید اینو سرکاره خانوم.. باعث افتخاره نظراته خوبه شما:)))))))
محدثه
محدثه
٩٢/١١/٠٨
٠
٠
خيلي خيلي عالي بود
mr_khas
mr_khas
٩٢/١١/٠٨
٠
٠
خواهش می کنم .. لطف دارید :)
hamid_f
hamid_f
٩٢/١٢/١٥
٠
٠
طولانی بود نخوندم،بعدا میام کامل میخونمش ببینم چی بوده ک اینقدر ازش تعریف کردن!
mr_khas
mr_khas
٩٣/٠١/١١
٠
٠
از اون بعدنتون کلی گذشت نیومدید حمید آقا ! خخخ
souguliii
souguliii
٩٣/٠١/١٠
٠
٠
خخخخخخخخخ ایول خوشم اومد
mr_khas
mr_khas
٩٣/٠١/١١
٠
٠
مرسی که خوندینش و خوش حالم که خوشتون اومد :)))))))))))
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦