عطر عاشقی
بابا رو بردنش بیمارستان

عطر عاشقی

نویسنده : baran

امروز نوبت قرمه سبزی بود اما نیامد. همه نگرانش شده بودیم، چای دم کشیده بود و کسی نبود تا چای بعد از قرائت قران را در لیوان‌های ایرانی مسجد بریزد. آخر لیوان‌های ایرانی زود ترک می‌خورد، از وقتی یک چندتایش تدر دست خادم مسجد شکست، بچه‌ها برنامه گذاشتند علاوه بر بردن و شستن لیوان‌های چای، هر روز یک نفر چای بریزد تا هیچ‌کس از لذت سوختن دست چپش بی‌هره نماند.

خلاصه چای درحال جوشیدن بود و خبری از قرمه سبزی نبود. تا این‌که خادم مسجد با یک کارتن بزرگ وارد آبدارخانه شد.

 

همه به کارتن نگاه می‌کردیم که یک دفعه گفت از این به بعد چایی را در این استکان‌های خارجی بریزید. زود بازش کنید مردم تشنه‌اند.

بچه‌ها مات و مبهوت به یکدیگر نگاه می‌کردند و خنده‌ای ملیحی زدند، شاید همه به این نتیجه رسیده بودند که چرا قرمه سبزی نیامده بود. اما وسط همین خیالات بودیم که در مسجد باز شد و قرمه‌سبزی با حال نه چندان مناسبش افتاد کنار در.

صورتش به اندازه چشم‌های خیسش قرمز شده بود. آن لحظه هیچ کدام از بچه‌ها به این فکر نمی‌کردکه لیلا برای رویاهای ازدواج کردنش، قرمه سبزی شده و در آن موقعیت همه مسجد با صدا زدن لیلا دورش جمع شدند.

 

آخر خادم مسجد دستانش را گرفت و صورتش را بوسید و ازش پرسید: لیلاجون چی شده عزیزم؟

و لیلا گفت: بابا رو بردنش بیمارستان، مامانم زنگ زد و گفت از بچه‌ها بخواه فقط براش دعا کنن...

باگفتن این کلمات همه دست به دعا شدند، نه برای این‌که مامان لیلا گفته بود، برای این‌که بابای لیلا تنها بابای محله ما بود. شاید حال من از بقیه بچه‌ها خرابتر بود. آخر مهسا طعم پدر داشتن را تا 4 سالگی حس کرده بود، با این‌که چیز زیادی یادش نمی‌آمد اما به قول خودش هر وقت دلش می‌گیرد عکس خودش را که در بغل بابایش خوابید است را می‌بیند و گریه می‌کند.

فاطمه همیشه می‌گفت هر وقت وسط بغض کردن‌هایش نفس کم می‌آورد از ماسک جا مانده بابایش قرض می‌گیرد. لیلا هم می‌گفت وقتی یاد راه رفتن‌های بابایش می‌افتد چرخ‌های ویلچر او را تمیز می‌کند. اما من چی؟ حال من خیلی خراب بود...

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/٢٩
٠
٠
زیبا بود ممنون هیییییییی خدا همه بابا ها رو سالمو سلامت نگه داره
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٢/٠٧/٢٩
٠
٠
نفهمیدم چی شد :|
رادمهر
رادمهر
٩٢/٠٧/٢٩
٠
٠
نمیدونم چی بگم متن جالبی بود البته بازم نمی دونم چی بگم یه جور حسی بهم دست داده که واقعا نمی دونم چی بگم
رادمهر
رادمهر
٩٢/٠٧/٢٩
٠
٠
الان پدر لیلا دقیقا چیکاره بوده؟خادم مسجد؟یا خود لیلا؟
maede
maede
٩٢/٠٧/٢٩
٠
٠
مبهم بود و دقیقن متوجه نشدم!
mahdi-h
mahdi-h
٩٢/٠٧/٢٩
٠
٠
خوب بود ولی یکم گنگ و مبهم ...
S_14
S_14
٩٢/٠٧/٢٩
٠
٠
یکم گنگن بود اما ممنونم
neyosha
neyosha
٩٢/٠٧/٢٩
٠
٠
ممنونم خوب بود........ ولی این قورمه سبزی غذا بود دیگه؟
مهدیس خانووم
مهدیس خانووم
٩٢/٠٧/٢٩
٠
٠
مرسی
m_ganjlou
m_ganjlou
٩٢/٠٧/٢٩
٠
٠
ممنون..................
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٧/٢٩
٠
٠
یکمی قاطی کردم....خوب بود ولی یکمی نا مفهوم بود...ممنون :)
سحر
سحر
٩٢/٠٧/٢٩
٠
٠
یه خورده گنگ بود....بازم ممنون :)
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٧/٢٩
٠
٠
خدا همه جانبازان رو برای خانواده هاشون نگه داره ... و شهدا .../ متن قابل تاملی بود،ممنونم.
fahime72
fahime72
٩٢/٠٧/٣٠
٠
٠
ممنون...:((
r_ariats
r_ariats
٩٢/٠٧/٣٠
٠
٠
متشکرم...
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٨/٠٨
٠
٠
سلام ... متشكرم و اطمينان دارم بابا هميشه كنار دخترش است. دليل نديدن بابايت اين است كه او در شما حل شده است
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/١٥
٠
٠
مرسی متن جالبی بود
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
شعری سروده خودم

قسم به طرز نگاهت

٩٥/١٠/٢٠
اصرار ازل را نه تو دانی و نه من

سجاده ی دوست داشتنی من

٩٥/١٠/٢١
کاش گرگ بودیم

گرگ ها گریه نمی کنند؟

٩٥/١٠/٢٠
شعری سروده خودم

تو خودت سجده شکری

٩٥/١٠/٢٢
تغییر نام و تحول در اوضاع و احوال کشور

غذا و سیمای ایران

٩٥/١٠/٢١
شاید هل ام داده باشند

افتاده به آب هیچ نفهمد که چه گویی!

٩٥/١٠/٢٢
شعری سروده خودم

برای درگذشت سیاست مدار با اخلاق مان

٩٥/١٠/٢١
چرا آدم ها را از روی ظاهر قضاوت می کنیم؟

چادر سیاه

٩٥/١٠/٢٢
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
شما هم نظر بدهید!

پیشنهاد امتیاز دهی به نوشته های سایت جیم

٩٥/١٠/٢٢
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
حکایت آمارهای تکان دهنده

لطفا قبل از مصرف تکان دهید

٩٥/١٠/٢٠
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
ته ریشت را بیشتر

موهایت را دوست دارم

٩٥/١٠/٢٠
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
آدم خوش قولی هستم

گل فروش

٩٥/١٠/٢٢
تبلیغات
تبلیغات