زندگی با پراید در پنج سکانس
متن مکالمه دو دختر دم بخت و جلسه خواستگاری!

زندگی با پراید در پنج سکانس

نویسنده : komil_d

سكانس اول:

- خب پسرم! درست كه تمام شده، سربازي هم كه رفتي، پرايد رو هم كه ثبت نام كردي، ديگه بايد برات آستين بالا بزنم...

پسر، كمي سرخ و سفيد مي‌شود و نگاهش در افق شيرين مي‌شود و پنجره باز همسايه روبه‌رويي در ذهنش نقش مي‌بندد.

 

سكانس دوم:

- خب آقا داماد چكاره‌اس؟

- يه پرايد داره، گذاشته بانك، سودشو مي‌گيره.

- احسنت... بعد از ظهرها چي؟! كار جوهر مرده.

- بعله. عصرها هم مي‌ره تو اينترنت منتظر باز شدن سايته تا پرايد ثبت نام كنه...

- آفرين. من ديگه سوالي ندارم، بهتره خودشون برن با هم حرف بزنن...

 

سكانس سوم:

- كبري خانوم جون! ديروز مهمون خارجي داشتين؟

- آره صغري خانوم جون. پسر خواهرم تازه از آلمان برگشته...

- يه اسفندي چيزي دود مي‌كردي، مردم چش ندارن ببينن كه. طرف از خارج كه اومده، مجرد و خوش برو رو هم كه هست، پرايد هاچ بك هم كه داره...

- دست رو دلم نذار كه خونه! يعني از ثانيه‌اي كه اينا پاشون رو گذاشتن تو محل تا وقتي رفتن، دلم مث سير و سركه مي‌جوشيد...

 

سكانس چهارم:

(مرد غمگين و شكسته، گوشه پاركينگ آپارتمان كز كرده است. زن آرام به او نزديك مي‌شود. مرد آهي مي‌كشد و از جا بلند مي‌شود و با حسرت دستي بر سر و روي ماشينش مي‌كشد. او يك زانتياي مشكي دارد)

- اگه دست من بود هيچوقت نمي‌فروختمش...

زن: خدا بزرگه بعدا دوباره يكي مي‌خري... مهم اينه كه قرض مردمو بدي!

- لعنت به اون شب باروني... اگر زمين خيس نبود، اصلا بهش نمي‌خوردم. حالا بايد ماشينو بفروشم تا خسارت ماشين شو بدم... لعنت به اين شانس...

- خودتو ناراحت نكن! داداشم زنگ زد، گفت مشتري زانتيا توي نمايشگاه منتظره، پاشو برو تمومش كن. راستي گفت راننده پرايد گفته منم مي‌آم نمايشگاه، پول خسارت رو همونجا مي‌گيرم!

 

سكانس پنجم:

مكالمه تلفني دو دختر دم بخت يكي 31 ساله و ديگري 33 ساله

نازيلا 33 ساله: خب مي‌گفتي...

بهاره 31 ساله: آره ديگه... بعد بهش گفتم شما براي من ماشين هم مي‌خرين؟

- خب چي گفت؟

- واي خدا... ديونه‌ام كرد... دلت بسوزه!

- خب حالا بگو!

- گفت همين پرايدي كه دارم رو به نامت مي زنم.

- خوش به حالت. البته اون پسره كه گفتم گير داده هرچي مي‌گم مي‌خوام ادامه تحصيل بدم، ول كن نيست...

- خب؟

- فكر مي‌كني شغلش چيه؟

- نمي‌دونم.

- فوق ليسانس مكانيك داره و تو كار خريد و فروش پرايده.

- او...له له! شاماهي گرفتي ناقلا!

- البته من مي‌خوام ادامه تحصيل بدم‌ها... راستي تو هم مراقب باش، سروناز رو كه يادت هست، داماد تو زرد از آب در اومد كلا همه چي بهم خورد.

- وا...چرا آخه؟ اون كه مي‌گفت پسره حرف نداره.

- گور به گور شده گفته بود دو تا پرايد داره، يكي سفيد، يكي آلبالويي... معلوم شد دروغ گفته. مزدا تيري داشته.

- مرده شور شو ببرن. اين پسرا همه‌شون حقه بازن.

- آره عزيزم. تو مراقب باش. بفرست دم خونه و محله و محل كارش تحقيق كنن، دروغگو در نياد...

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Mahnaz
Mahnaz
٩٢/٠٨/٠١
٠
٠
نفهمیدم جریان چی بود اصن؟
z_ghasemi
z_ghasemi
٩٢/٠٨/٠١
٠
٠
شما عزیزم باید جای اسم پراید بزاری مثلا بنز بعد مطلبو دوباره بخونی
z_ghasemi
z_ghasemi
٩٢/٠٨/٠١
٠
٠
خخخخخخخ اصلا داریم؟ مثل داستانهای خنده بازار شد حالا باید بگیم کدو م راست بود کدوم دروغ که صد البته به جز نمونه اول همه راست بود مخصوصا این دوتا آخری
A_K
A_K
٩٢/٠٨/٠١
٠
٠
باحال بود.پراید...من...شما...خخخخخخخخخ
faeze
faeze
٩٢/٠٨/٠١
٠
٠
:)))))
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٨/٠١
٠
٠
این پراید بدبخت مگه چیش از لامبورگینی کمتره آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خخخخخخخخ
neyosha
neyosha
٩٢/٠٨/٠١
٠
٠
خخخخخخخخ........ممنونم
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٨/٠١
٠
٠
با 31 سال سن چیرو میخوان دقیقا ادامه تحصیل بدن :خخخخخخخخخخخخخخخخخ /// خیلی باحال بود ممنونم :))
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٢/٠٨/٠٤
٠
٠
پراید؟:))))))))))))) ارابه مرگ
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤