من از آتش مي‌ترسم/ حرف دل يك معلم

من از آتش مي‌ترسم/ حرف دل يك معلم

نویسنده : h-hidarpoor
من از آتش می‌ترسم. آتش چیز خوبی نیست. حتی اگر زمستان هم باشد؛ باز آتش چیز خوبی نیست. زمستان سرد است. در زمستان آدم‌ها یخ می‌زنند، قلب‌های‌شان هم... اما هیچ آتشی گرمشان نمی‌کند، آبشان نمی‌کند این قلب‌های یخ زده را...
من آتش را دوست ندارم، آتش چیز خوبی نیست، من از آتش می‌ترسم...
من یک معلم‌ام. من در یک روستای مرزی درس می‌دهم. در کلاس من دخترها و پسرها با هم درس می‌خوانند. روستایی که من در آن درس می‌دهم گاز ندارد، بخاریِ کلاس من نفتی است... بخاری کلاس من هم یک روز آتش گرفت... کسی طوریش نشد... اما اگر می‌شد...
چهارشنبه، 15 آذر 91، مدرسه انقلاب اسلامی، روستای شین آبادِ پیران شهر ... مخزنِ بخاری پر شده... بخاریِ نفتی خیلی سرخ شده؛ دارد از جا کنده می‌شود شاید یکی از دختربچه‌ها که اسمش هم «ستاره» است به آقا معلم می‌گوید : «آقا اجازه! بخاری خیلی بالا گرفته ... و معلمی که می‌رود سراغ کپسول... و کپسولی که مایع ندارد... و سرایداری که می‌آید ... و بخاری که تا الان منفجر شده و... 33 دختربچه‌ای که از جا کنده می‌شوند و سرخ ...! حالِ 8 تای‌شان هم وخیم گزارش شده!!
شاید آن روز «ستاره» کتاب فارسی‌شان را باز  کرده و درسِ «کودکان حق دارند که ...» را با صدای بلند می‌خوانده و بچه‌ها خط می‌برده‌اند. شاید «ستاره» می‌خوانده: «می‌دانیم کودکان سرمایه‌های اصلی هر کشوری هستند، زیرا آنان آینده کشور خود را می‌سازند و سبب پیشرفت آن می‌شوند اما وقتی درکشوری جنگ می‌شود، سیل به راه می‌افتد یا زلزله می‌آید ]یا...[ کودکان بیش‌تر از همه آسیب می‌بینند زیرا نمی‌توانند به تنهایی با رنج‌ها و مشکلات مبارزه کنند...» شاید ستاره می‌خوانده و سرخ می‌شده...
شما کفش‌ها و برگه‌های سوخته روی میزهای دبستان انقلاب اسلامی را دیده‌اند؟!! شما می‌دانید دختربچه‌ای که سوخته، دنیا را سیاه می‌بیند! شما می‌دانید کلاسی که رنگ و رویش به تیرگی محض گراییده و پنجره‌های چوبی‌اش تیره و تار شده؛ آسمان را چگونه نشان دانش‌آموزانش می‌دهد؟!
کاش کسی به من بگوید آسمان این کوچولوهای انقلاب اسلامی تیره و تار نیست؟! کاش کسی به من بگوید که دختربچه‌های شین آبادی می‌توانند باران را تجربه کنند! کاش کسی بگوید...
من یک معلم‌ام... من در یک روستای مرزی درس می‌دهم... آن روز کلاسِ من هم آتش گرفت... آن‌ها سال آخر دبستان بودند... انشا داشتند گمانم... «نامه‌ای به مسئولان آموزش و پرورش» بود موضوع انشا... گمانم...
من یک معلم‌ام. من از آتش می‌ترسم... من آتش را دوست ندارم... من هر شب کابوس آتش می‌بینم... من یک معلم‌ام... من دوست دارم گل‌های باغ و بوستان علم و دانشم را «ابراهیم وار» تربیت کنم... شاید آتش نگیرند...
 من همچنان یک معلم‌ام.
برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m-nik110
m-nik110
٩١/٠٩/٢٢
٥
٠
محشر بود!قلم زیباییست!
(D-mehraboon)
(D-mehraboon)
٩١/١٠/٢٩
١
١
عالی نوشتین ممنون "آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم؛ احساسِ سوختن، به تماشا نمی شود ...!"
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠١/٢٤
٠
٠
زیبا است.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

الغوث خدایا

٩٦/٠٣/٢٥
بغضم می گیرد

تله پاتی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
همه چیز را ندانی

غرور و تردید

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
در جاده زندگی هم مسیر شویم

همکلاسی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

چشم ها در انتظار آشنای نیمه شب

٩٦/٠٣/٢٥
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات