نمی‌شود هر روزمان شادی و غمش با هم باشد؟!
روزمرگی به صرف یک ذهن آشفته

نمی‌شود هر روزمان شادی و غمش با هم باشد؟!

نویسنده : moh_rzv

گوشی را برداشت گفتم علی چطوری؟ (علی یکی از قدیمی‌ترین دوست‌های خوبم است) کجایی خونه ای؟ گفت: آره خونه‌ام چطور؟ گفتم: می‌خوام بیام ببینمت و فیلم میلم جدید داری بگیرم ازت. گفت: الان؟ (آخر ساعت 10:30 شب بود) گفتم: آره دیگه. گفت: پاشو بیا...

قطع کردم و یک لبخند کوچک آمد روی لب‌هایم. (راستش را بخواهید، نه فیلم می‌خواستم، نه می‌خواستم قیافه چلغوزش را ببینم، فقط دلم گرفته بود و از صبح کلی اتفاق ناخوشایند برایم رقم خورده بود و می‌خواستم به یک بهانه‌ای از خانه بزنم بیرون و قدم بزنم برای خودم و فکر کنم و آخرش با سر و کله زدن با علی یک خرده حال و هوایم را عوض کنم ).

آمدم بیرون و طبق عادت همیشگی دست کردم در جیبم و به راه افتادم و رفتم توی فکر (همیشه وقتی تنها می‌شوم شخصیت اصلی‌ام نمایان می‌شود و می‌روم در فکر). به خیلی چیزی فکر کردم به این‌که الان مامانم خوشحال است یا نه؟ آخر دیده بودم 2 شب قبل خیلی ناراحت بود چون با بابایم بحثش شده بود، یک افسوس خوردم و رفتم سراغ فکر بعدی .

 

یاد یک دیالوگی در یک فیلم افتادم که می‌گفت: آدم تا یه مدت می‌تونه تنهایی و تحمل کنه هر چقدرم که سخت باشه آخرش می‌شکنه ( به نظر من اگر خدا می‌خواست بنده‌هایش تنها باشند چشم و زبان و گوش را نمی‌آفرید تا بنده‌هایش نه عاشق نگاهی بشوند، نه عاشق صدایی بشوند و نه بتوانند صحبت کنند، فقط مغز را می‌آفرید که فکر کند اما عمل نتواند بکند که این خودش یک نوع عذاب است که می‌شود همان تنهایی) دیگر کم‌کم باید آستین بالا بزنیم ]نیشخند[

گاهی مواقع هم یاد فیلم‌های رزمی می‌افتم (علی الخصوص راکی و جکی جان) و با خودم تو پیاده رو و خیابان گاهی یک مشت از زیر و گاهی از بقل به هوا می‌زدم و می‌شدم سوژه خنده ملت. خلاصه ذهن درگیر و شلوغ پلوغی دارم (اما خدایی از ذهن آن آدم‌هایی که درِ یخچال را باز می‌کنند تا دنبال جوراب‌شان بگردند بهتر کار می‌کند.)

رسیدم دم در خانه علی و اس دادم بپر پایین. یکهو مثل ساعت‌های دیواری که در فیلم‌ها از داخلش کفتر در می‌آید کله‌اش را به زور به صورت عرضی از پنجره آورد بیرون و گفت: چی برات بریزم؟ ( قبلاً فِلَشَم دستش مانده بود) گفتم هر چه فکر می‌کند قشنگ است. رفتم روی پله جلوی درشان نشستم. ساعت 11:20 دقیق بود. همسایه روبه‌رویی هم مثل این‌که با فامیل‌های‌شان قرار گذاشته بودند بروند مسافرت. ساعت شد 11:35 دیدم صداهایی از خانه علی می‌آید. فهمیدم مامان بابایش دعوا می‌کنند ( یاد 2 شب قبل خودم افتادم ) می‌خواستم بروم که علی خودش گفت: برو فردا برات میارم فلشو.

 

دیدم خانه روبه‌رویی در ماشین نشستند و جیغ و داد می‌کنند.

مرد: آخه زن این چه مانتوییه پوشیدی؟ چرا این‌قدر کوتاهه؟ باز می‌خواستی جلوشون پُز بدی؟ زن چرا ایمانت رو باختی چند وقته؟!

زن خنده قشنگ از روی لب‌هایش محو شد و آرام گفت: اینو که همیشه می‌پوشیدم آقا. کجاش کوتاهه؟

مرد: اگه دوس داری جلو بقیه پز بدی نباید ( آروم تو گوشش گفت ) با من ازدواج می‌کردی (مثلا داشت مراعات 2 تا بچه‌اش را که عقب نشسته بودند می‌کرد) زن سرش را انداخت پایین و راه افتادند رفتند. 

 

در آخر هم یک خواسته از خدا داشتم، خدایا چرا یک روز ما همش ناراحت و غمگینیم و چیزهای اعصاب خرد کن پیش می‌آید و یک روزمان همش شادی و خنده و... ؟!

نمی‌شود هر روزمان شادی و غمش با هم باشد؟ یعنی نصف، نصف؟ نا شُکری نمی‌کنم. شاید امتحان است.  برگشتم به خانه و باز هم پای اینترنت و فیسبوک و ...

دعا فراموش نشود ...

 

 

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_a
s_a
٩٢/٠٨/١٤
٣
٠
عجیبه که معمولا من مطالب طولانی رو نمیخونم! یا خط در میون میخونم.... اینم نسبتا طولانی بود برام ولی تا تهش خوندمممممممم! متشکر!
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٢/٠٨/١٥
٠
٠
چون داستانی بود و جالب و جذاب
مهدیس خانووم
مهدیس خانووم
٩٢/٠٨/١٤
٢
٠
آدم تا یه مدت می‌تونه تنهایی و تحمل کنه هر چقدرم که سخت باشه آخرش می‌شکنه ( به نظر من اگر خدا می‌خواست بنده‌هایش تنها باشند چشم و زبان و گوش را نمی‌آفرید تا بنده‌هایش نه عاشق نگاهی بشوند، نه عاشق صدایی بشوند و نه بتوانند صحبت کنند، فقط مغز را می‌آفرید که فکر کند اما عمل نتواند بکند که این خودش یک نوع عذاب است که می‌شود همان تنهایی) ... خیلی زیبا بود... ازون مطلبا که خیلی با افکار من سنخیت داشت بود...مرسی
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٨/١٤
٠
٠
سلام ... مقصر ما نيستيم مقصر كساني هستند كه رواج مي‌دهن اين دعواها را و من و شما ناخواسته مي‌آموزيم كه راه رسيدن سريع به هدف همين است.
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/١٤
٢
٠
مرسی ..آفرین.. یه دونه بود
ali007
ali007
٩٢/٠٨/١٤
١
٠
درسته...........با حرفتون موافقم.ممنون
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٨/١٤
١
٠
آره دیگه همیشه هست در پس هر سربالایی یک سرازیری و بعد از هر سرازیری یک سربالایی... جالب نوشته بودید ،ممنون.
عاطفه-مزرعی
عاطفه-مزرعی
٩٢/٠٨/١٤
١
٠
ممنون!! :)
Paeez
Paeez
٩٢/٠٨/١٤
٠
٠
یحتمل از بابت نداشتن مشکلات این چنینی باید خدا رو شکر بگم،حداقل پدرومادرم بابت ایجاد یه فضای امن که هیچ وقت و لحظه ای به کسی نمی دمش ،مدیونم تا آخر عمر..
مهتاب
مهتاب
٩٢/٠٨/١٤
٠
٠
خوب همیشه که اینطوریا نیست.....خیلی وقتا شادیو غم تو یروز اتفاق میفته.....واقعا ذهن شلوغی دارین....ممنون(:
m_ganjlou
m_ganjlou
٩٢/٠٨/١٤
٠
٠
ممنون...........
z_ghasemi
z_ghasemi
٩٢/٠٨/١٤
٠
٠
امان امان چی بگم از این دعوا ها که میگن نمک زندگیه : )
S_14
S_14
٩٢/٠٨/١٥
٠
٠
گاهی که چه عرض کنم اما معمولا پیش میاد برای همه و ماد هم باید سعی کنیم مراعات کنیم تا حرمتها شکسته نشوند ممنونم از متنتون
maede
maede
٩٢/٠٨/١٥
٠
٠
ایول واقعن خیلی خوب فضاهارو مخصوصن ذهنتونو توصیف کرده بودین:) نصف نصف شادی و غمم زیاد خوب نیس دیگه!شاد و پشیمون میشی!من میگم اگرم قراره غمی باشه کاش اول اون غمه باشه بعد شادیه که تلافیش دربیاد:)
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/٠٨/١٥
٠
٠
یاد این ترانه قدیمی افتادم: یه روز شادی یه روز غم یه روز زیاد و یه روز کم سرم هرچی بیاره میگم عیبی نداره کاره اوستا کریمه...
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٢/٠٨/١٥
٠
٠
حالتاتو کاملا درک میکنم :) منم ذهن شلوغ و دل ناآرامی دارم که هیچی راضیش نمیکنه :))
ati200
ati200
٩٢/٠٨/١٧
٠
٠
هیییییییییییییییی همه باهم دعوامیکردن چرا حالا
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤