شیرین عقل
زندگی در دو پلان

شیرین عقل

نویسنده : h-hidarpoor

** پلان اول:

از پنجره انباری که در طبقه دوم یک خانه قدیمی پایین شهر است، بیرون را نگاه می‌کنم. چراغ همسایه‌ها  هنوز روشن است. چشم سرم را می‌بندم تا بلکم بهتر بشنُفَم! خوب که گوش کنی صداها خودشان را نشان می‌دهند. معلوم می‌شود که حاجی ملّا و زنش بز گرفتند. از خانه همسایه روبه‌رویی که تازه آمده‌اند، صدای یک برّه جوان می‌آید. این همسایه بغلی هم که انگار اصلاً از ما خوشش نمی‌آید یک میش گرفته! صدای گاو شُکُر -همسایه تُرکمَن‌مان- هم که کُل کوچه را برداشته، گوسفند پیشانی سفید ما هم که هر چند دقیقه یک بار بع بعی می‌کند و آرام می‌گیرد.

شاید دارد به سرنوشت تلخش فکر می‌کند، این‌که باید قربانی نفس‌های ما بشود! البته باور کنید که ما فقط برای خونش قربانی می‌کنیم و این‌که سنت دوست خدا، ابراهیم(ع) را زنده نگه داریم، و قطعاً هیچ قصد دیگری نداریم؛ مصطفی پیامک داده که: «این روزها چه روزهای باعظمتی است؛ موسی به کوه طور می‌رود؛ فاطمه(س) به خانه علی(ع)؛ ابراهیم با اسماعیل به قربانگاه؛ محمد(ص) با علی به غدیر و حسین(ع) با هستیش به کربلا....»  فکر می‌کنم که این روزها ما با نفس‌مان به کجا می‌رویم....

 

** پلان دوم:

از عرفه برمی‌گردم. به جای این‌که دولت (فلکه) را دور بزنم و از آفرینش بگذرم، راه خندق را انتخاب می‌کنم. در آن تاریکی باید از روی پل دست‌ساز اهالی محل! رد شوم؛ رد می‌شوم. خوشحالم از این‌که، چهار، پنج  دقیقه سود  می‌کنم. می‌روم مغازه تا یک شارژ بگیریم؛ چهار، پنج  دقیقه الکی علاف می‌شوم. از مغازه که بیرون می‌آیم. هادی را می‌بینم که 4 تا نان تازه دستش هست. این را هم بگویم که هادی بچه‌ای است که سن و سالش شاید هم از ما بیش‌تر باشد اما شیرین می‌زند بنده خدا.

می‌گفت این روزها در فنی و حرفه‌ای مشغول قالی بافی است. یک قالی را تمام کرده و رفته سراغ بافتنِ دومی. این آخری‌ها صحبت قربانی شد. پرسیدم برای فردا چی قربانی می‌کنید. گفت: «هنوز که هیچی  نخریدیم». بعد با همان خنده همیشگی‌اش ادامه داد «باید خودمون را قربانی کنیم. چاقو رو برداریم و خودمون رو قربانی کنیم دیگه!» می‌گفت: یک مَرده برایش تعریف کرده که یک روز یک مرد دیگه! می‌خواسته بچه‌اش را قربانی کنه. اما هرکاری کرده چاقویش نبریده. این را که می‌گفت: از ته دل می‌خندید. بعدش پرسید: «حسن مگر می‌شه بچه‌ات را قربانی کنی.» جوابش را درست ندادم. پرسیدم: «نمی‌دانی اسم اون مرد چی بوده؟» گفت: نه. گفتم: «احتمالا ابراهیم نبود؟!» جواب داد: «نمی‌دونم. شاید.» از این‌جا به بعدش دیگر راهمان جدا شد. شیرین می‌زد بنده خدا... نه؟!

==================

اصل مطلب: بازیگرای پلان اول که ماها باشیم همش دنبال نفس مانیم! حتی موقع قربانی کردن و تقسیم گوشت بزها و بره‌ها و میش‌ها و گاوها! باقی بازیگرا هم که مشغول بافتن قالی زندگی خودشان هستند به ناچار باید خودشان را قربانی کنند، تازه ما به آن‌ها می‌گوییم شیرین عقل...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
admincheh
admincheh
٩٢/٠٧/٢٣
١
٠
تازه ما به آن ها می گوییم شیرین عقل،نفس مان این روزها قربانی چه می شود؟راهمان جدا می شود از جایی که شیرین می زنن بقیه در گمان ما...من همیشه لذت بردم از خوندنتون
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/٠٧/٢٣
٠
٠
سلام بزرگوار/ ممنون/ لطف داريد... التماس دعا
r_ariats
r_ariats
٩٢/٠٧/٢٣
١
٠
بابت مطلب زیباتون از شما ممنونم.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/٢٣
١
٠
سلام ... مچكرم
faeze
faeze
٩٢/٠٧/٢٣
٠
٠
خوب بود ممنون.
s_ghasemi
s_ghasemi
٩٢/٠٧/٢٣
٠
٠
منم باید خودمو قربانی کنم...
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٧/٢٤
٠
٠
می خوای قبلش بهت آب بدیم تشنه از دنیا نری *:)
neyosha
neyosha
٩٢/٠٧/٢٣
٠
٠
ممنونم:)
mahshid
mahshid
٩٢/٠٧/٢٣
٠
٠
مغسی ...ممنون
m_ganjlou
m_ganjlou
٩٢/٠٧/٢٣
٠
٠
ممنون..............خوب بود
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/٠٧/٢٣
١
٠
سلام بر همه چه هماهنگ همه با هم فقط "ممنون" ... " خوب بود..." .... آقا یک گیری به محتوا بدید ... به حرفی یه نقدی چیزی!!!
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٧/٢٣
٠
٠
مبافق
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٧/٢٣
٠
٠
اعتراف میکنم که اگر این "اصل مطلب" رو نمی گذاشتید من 2هزاریم درست جا نمیفتاد سر شخصیت شناسی هر دو گروه//خیلی وقتها ما نمازمان دیر و زود نمیشود،شب قدر قرآن بر سر میگیریم و دعای عرفه هم میخوانیم اما شاید ندانیم که در ظلمت داریم به سوی نور قدم برمیداریم...
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٧/٢٤
٠
٠
هعیییییییییی واقعا درسته داداش علیرضا *:)
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/٢٤
٠
٠
جالب بود ممنون ما که هیچی قربانی نکردیم : (
s_ghasemi
s_ghasemi
٩٢/٠٧/٢٤
٠
٠
من خودمو قربانی کردم
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/٢٥
٠
٠
برا ماهم قربونی برفست
S_14
S_14
٩٢/٠٧/٢٤
٠
٠
ممنونم
ati200
ati200
٩٢/٠٧/٢٤
٠
٠
چه قدر قشنگ بود..مرسی
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٧/٢٤
٠
٠
واااااای طفلی بع بعی ها .... من همیشه با خوندن مطلب هاتون کیف میکردم ، دست مریزاد داداش *:) چی بگم واقعا ما کجا داریم میریم ؟؟؟ به قول شاعر به کجا چنین شتابان *:)
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٧/٢٤
٠
٠
مرسی
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٧/٢٤
٠
٠
قشنگ بودش....خیلی زیبا نوشته بودی...ممنون :)
سحر
سحر
٩٢/٠٧/٢٤
٠
٠
مرسی قشنگ بود :)
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩٢/٠٧/٢٤
٠
٠
سلام بر دوستان و تبریک عید/ ممنون از همه کسایی که اومدن و نظر دادن و ...
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤