رفیق بی کلک؛ اتوبوس!
زندگی مثل یک اتوبوس است

رفیق بی کلک؛ اتوبوس!

نویسنده : naeeme-chakeri

من کارتم را در دستم می‌فشارم، باد سردی می‌وزد و چادرم را در هوا می‌رقصاند. به انتهای خیابان نگاه می‌کنم، بالاخره پیدایش می‌شود. اتوبوس که می‌ایستد وارد می‌شوم و کارت می‌زنم. راننده خوب حواسش بود که کارتم را زده‌ام یا باید بیاید خفتم کند.

4 یا 5 نفر دیگر در اتوبوس هستند. آن‌ها هم خوب حواس‌شان هست که باید انداز بر اندازم کنند. روی همان صندلی جلوی در می‌نشینم. با این‌که هنوز هوا آن‌قدرها هم سرد نیست، اما بخاری روشن است؛ بر خلاف تابستان‌ها که کولرها صرفا جهت تزئین هستند.

اتوبوس راه می‌افتد. خانمی پشت سر اتوبوس می‌دود؛ راننده اما انگار او را نمی‌بیند. به ایستگاه بعدی که می‌رسیم، کسی نیست. اتوبوس بدون توقف به راهش ادامه می‌دهد و خانمی از آن عقب داد می‌زند: «آقا نگه دارین» و راننده به ناچار نگه می‌دارد. در ایستگاه بعدی هم خانمی با پسر خردسالش وارد می‌شوند. هر دو در قسمت آقایان می‌نشینند و پسر به سمت دستگاه کارت خوان می‌رود و دوبار صدای آن را در می‌آورد. باز اتوبوس غرغر کنان به راه می‌افتد. با هر بار توقف در ایستگاه و باز شدن درها، هوای نیمه سرد بیرون پایم را سرد می‌کند و باز با بسته شدن درها، گرم می‌شوم.

 

در ایستگاه بعد خانمی سوال می‌کند: «آقا دور فلکه هم نگه می‌دارین؟» و وقتی صدایی جوابش را نمی‌دهد به ناچار پیاده می‌شود اما افسوس که در نزدیکی فلکه ایستگاهی هست. اتوبوس در سکوت شب رفته است انگار. نه دختران هم سنی هستند که با هم بگویند و بخندند، نه پسرانی که نگاه‌های‌شان را به دختران بدوزند، نه پسرانی که باز ساکت بنشینند و بیرون را تماشا کنند نه دختران محجبه‌ای که از خجالت رنگارنگ شوند، نه آقایانی که از جلو نشستن خانم‌ها گله کنند و نه خانم‌هایی که از نبود جا شکایت داشته باشند.

بالاخره به جایی می‌رسیم که باید پیاده شوم. با خود می‌گویم: این اتوبوس این مسیر را هزاران بار طی می‌کند. هربار افرادی پیاده و افرادی سوار می‌شوند. بعضی در گرفتاری‌های خود غرق می‌شوند، بعضی سیری دارند در دنیای بزرگ آرزوهای‌شان و بعضی هم مثل من می‌نشینند و این چرخه تمام نشدنی را نظاره می‌کنند. حال که فکر می‌کنیم، می‌بینیم زندگی مثل یک اتوبوس است، هرکس هزینه‌اش را ندهد، خوار می‌شود. هرکس جای دیگران را بگیرد، منفور می‌شود و مهم‌تر آن‌که لحظه‌ای که واردش می‌شوی، هوای خوب و فریبنده‌اش آن‌قدر مشغولت می‌کند که فراموش می‌کنی وقتی هم باید پیاده شوی....

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
maede
maede
٩٢/٠٧/٢١
١
٠
تشبیه نسبتا خوبی بود.البته با این هوای خوب و فریبنده اش مخالفم چون کمتر پیش میاد هوای اتوبوس اینطوری باشه! :)
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٧/٢١
١
٠
بعله.......البته اون بستگی به راندش هم داره..................ممنون از نظرت
fahime72
fahime72
٩٢/٠٧/٢١
١
٠
ممنون خیلی خوب نوشتی
S_14
S_14
٩٢/٠٧/٢١
١
٠
درباره مسائلی که شرح دادین به وفور دیدم و افسوس صد افسوس البته درباره تشبیه به زندگی زیاد موافقش نیستم. ممنونم از مطلبتون
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٧/٢١
١
٠
به هرحال هرکسی نظر خودشو داره............ممنونم از حضورت:)
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٧/٢١
٢
٠
پاراگراف چهارمش خیلی عالی بود....قشنگ نوشته بودین...ممنون :)
ati200
ati200
٩٢/٠٧/٢١
٢
٠
خیلی جالب بود..قسمت وراندازش..گاهی چنان نگاهت میکنن که بهخودت شک میکنی میگی نکنه قیافم مشکلی داره خخخخخخخخخخخخ..گاهی که بیرون سرده دلت نمی خواد پیاده شی ..:))
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/٢١
١
٠
سلام ... يك خوب و يك بد در متن داريد متن اسالي داراي اتمام خوبي است و اخلاقي تمام مي‌شود / اما قيمت بد اينكه شما كه ميدانسايد چرا به خانمي كه كمك خواست كمك نكرديد . يك جمله نزديك ميدان ايستگاه دارد احتمالا دعاي خيري ميگفت
f_moshiri
f_moshiri
٩٢/٠٧/٢١
٠
٠
جالب بود. این هم نوعی نگاه است
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/٢١
٠
٠
ممنون جالب بود خیلی وقته اتوبوس سوار نشدم
سحر
سحر
٩٢/٠٧/٢١
٠
٠
نگاه جالبی بود....ممنون :)
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/٠٧/٢١
٠
٠
چقد جالب :)
m_ganjlou
m_ganjlou
٩٢/٠٧/٢١
٠
٠
تشبيهتون حرف نداشت......دستتون مرسي......خيلي انصافا جالب بود
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٧/٢١
٠
٠
چی باحال *:) بچه برو به درس و مقشت برس فردا 0 میگیری ها
مهدیس خانووم
مهدیس خانووم
٩٢/٠٧/٢١
٠
٠
تمثیلت خیلی قشنگ بود اما یکم تو منفورو اینا اغراق کردی اما عالی بود منی که از 4 رمه دبستان همه جارو با اتوبوس رفتم خعلی با متنت مانوس بودم مرسییییی
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٧/٢١
٠
٠
نتیجه گیریتون قشنگ بود :)) ولی واقعا این اتوبوس نعمت بزرگیه :))))
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩٢/٠٧/٢١
٠
٠
خیلی تشبیه جالبی بود...مرسی
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٢/٠٧/٢١
٠
٠
تشبیه خیلی قشنگی بود...زندگی هر انسانی مثه اتوبوسه...توش پر از ماجراس..:)
یلدا جون
یلدا جون
٩٢/٠٧/٢٢
٠
٠
مرسی متن زیبایی بود.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣