روایت حضور جیمی‌ها در ورزشگاه
تماشاگرنماها

روایت حضور جیمی‌ها در ورزشگاه

نویسنده : فرشاد مشیری

درست از 15 سال پیش که در جهت افزایش درآمدهای جانبی زندگی، تصمیم به شرکت در مسابقات مختلف بخت آزمائی گونه (اعم از بانکی و رسانه‌ای و ...) نمودم تا همین یک‌شنبه‌ای که گذشت(14/07/1392)، بداقبالی عجیبی دامانم را فراگرفته بود و پیروز هیچ قرعه کشی‌ای که نشدیم هیچ، کلی قبض تلفن روی دستم باد کرده بود.

تا این‌که این بار نوار این شوربختی، توسط دوستان جیم با بولدزر شکسته شد و برنده حضور در استادیوم ثامن و تماشای مسابقه میان دو تیم پدیده و سیاه جامگان شدم.

 

بیش از همه بدان جهت خوشحال بودم که تصور می‌کردم  این همان سپیدی  «پایان شب سیه» است و اول راه موفقیت در قرعه‌کشی‌های بعدی! وقتی برای عزیمت به جیم‌خانه مراجعت نمودیم، آن وقت بود که فهمیدم این بنده حقیر تنها فرد متقاضی بوده‌ام و 14 نفر دیگر را با تهدید به مرگ! در حالی به این مسابقه می‌برند که بعضی از آن‌ها تصور می‌کردند فوتبال همان ورزشی است که در آب با توپ، بازی می‌کنند و روح‌شان هیچ خبری از چیزی بنام فوتبال نداشت. که اگر داشت هدایتی را می‌شناختند!

به هر حال چند دقیقه‌ای مانده به شروع بازی، به صورت صفی طویل وارد ورزشگاه شدیم و خوشبختانه به جز ما 15 نفر کسانی دیگر هم برای تماشا آمده بودند. اخوان که حرفه‌ای جمع بود و وجب به وجب ورزشگاه را می‌شناخت، می‌گفت میداند که روی کدام صندلی ورزشگاه بنشیند تا شانس افتادن تصویرش در پخش مستقیم بیشتر است و قصد داشت به قیمت نشاندن یه عده جوان ساده دل، زیر آفتاب سوزان ظهر، تنها برای چند صدم ثانیه تصویرش پخش زنده شود.

دقایقی بطول انجامید تا تفهیمش کنیم که مسابقه پخش ماهواره هاتبرد و یوتل‌ست نیست و گول آن پایه خالی دوربین عنکبوتی معلق در هوا را نخورد. چرا که پخش شبکه استانی بود و آن هم تعداد مخاطبانش به انگشتان یک دست نمی‌رسد!

 

این گونه جمعی که تا پیش از حضور در ورزشگاه هم قسم شده بودیم تا برای تشویق سیاه جامگان از جان مایه بگذاریم به یکباره همچون آفتاب پرست رنگ عوض نموده و عدل وسط تماشاگران پدیده نشستیم. این کار باعث شده بود برخی از جمع ما دچار تداخل و تناقض در کردار و پندار شوند و هر دو تیم را تشویق کنند.  تدارکات مفصلی هم پیش‌بینی شده بود که از آن جمله می‌توان به دو بسته تخمه اشاره کرد که تحت مراقبت‌های شدید امنیتی جیمی برای کل بازی جیره بندی شد و البته از آن جمله‌اش همین یک جمله بود و ما را چنان مشغول ساخت که فرصتی برای تماشای بازی نداشتیم و اگر از هیبت و فریادهای لیدر تماشاگران پدیده واهمه نداشتیم، پشتمان را به زمین می‌کردیم و تخمه‌ها را فارغ از هیاهوی یک عده جوان بیکار که دنبال یک توپ مستمرا می‌دویدند، می‌شکستیم.

واضح بود که خیلی‌ها نمک گیر پدیده بودند و تعداد تماشاگرانش بیش از سیاه جامگان بود. با کاهش تخمه‌هایی که به جای ناهار به خوردمان دادند، کمی به تشویق عکاس خراسان پرداختیم و مودبانه او را مورد لطف و مرحمت خویش قرار دادیم. ادبی که در نیمه دوم تحت هیچ شرایطی نشانی از آن نبود و با تغییر در محل نشستن‌مان ایجاد شد. چشم طرفداران پدیده را دور دیدیم و شعارهای مکزیکی! نثار تیم‌شان کردیم. هرچند نیت‌مان تشویق تیم سیاه جامکان بود اما به خاطر این‌که از جایگاه تماشاگران این تیم الفاظی! بکار بردیم، قطع به یقین اگر منجر به محرومیت مدام العمر این تیم از هرنوع فعالیت مرتبط با فوتبال نشود! امتیازاتی از آن‌ها کسر خواهد شد و پیشنهاد می‌کنم هرگز آن عکس‌های کذائی منتشر نشود که مبادا ردمان را بزنند و تقاضای خسارت کنند.

 

اواخر بازی مانده بودیم دیگر به چه کسی گیر بدهیم که سر به جان هر که در اطراف‌مان بود کردیم و به صورت یکپارچه وی را تشویق کردیم. با همه وجود می‌توانستم نفرت را در چشمان سایرین ببینم که مانده بودند این جماعت از کدام  ......شی! فرار کرده‌اند. (اشتباه نکنید. منظور از کدام مکان ورزشی بود!)

حتی بنده خدائی به سیم آخر زد و جانش را کف دست گرفت و گفت «جان مادرتون سری بعد که خواستین بیاین با من هماهنگ کنن من نیام» . اما با افتخار به حرکات موزون و ناموزون آن‌قدر ادامه دادیم تا داور بازی را قطع کرد و از فرط ناراحتی از که «قهرمانی‌اش» خوانده بودیم به رخت کن رفت. البته گمان می‌کنم 90 دقیقه‌شان هم تمام شده بود اما مسلما از ما هم دلخوری داشت و گرنه دلیلی نداشت آن‌گونه سوت بزند. (چگونه؟!)

 

علی الظاهر آوازه فعالیت‌های تخریبی‌مان به گوش راننده مینی بوسی که ما را آورده بود، رسیده بود و ایشان حاضر نمی‌شد بیاید و ما را برگرداند. مدیر سایت‌مان هم که با تاریک شدن هوا خودش را در معرض حمله سایر دوستان می‌دید، جانش را برداشت و با نورچشمی‌هایش بدون این‌که پشت سرشان را نگاه کنند سوار یک ماشین از ما بهتران شدند و از منطقه خطر گریختند. کمی کمتر از یک ساعت طول کشید تا بالاخره اخوان رفت و وی را راضی نمود تا بیاید. پیدا بود حفظ جانش را ضمانت کرده که اگر نمی‌کرد، با آن همه انرژی باقیمانده خودش را با مینی بوسش خورده بودیم.

من یکی که علی رغم آن همه تحرک وقتی به خانه رسیدم هنوز آن‌قدر انرژی داشتیم که برای کنترل رفتارم، اهل منزل متوسل به دیازپام شدند و اکنون که برای‌تان این قصه را روایت می‌کنم، تازه بیدار شدم. اگر هم در بخش‌هایی توهم زده‌ام اثرات همان است!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٧
٢
٠
سلام ... متشكريم كه از طرف تمام جيمي‌ها حضور چشمگيري داشته‌ايد. موفق باشيد
f_moshiri
f_moshiri
٩٢/٠٧/١٧
٠
٠
ممنون
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/١٧
١
٠
ممنون ماهم از خوشحالی شما جیمیون خوشحال گشتیم
sahar
sahar
٩٢/٠٧/١٧
٠
٠
خخخخخخخخخخخ....خیییییلی باحال نوشتید...ممنووووووون :)
f_moshiri
f_moshiri
٩٢/٠٧/١٧
٠
٠
ممنون
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٧/١٧
٠
٠
جالب بود جناب مشیری.........البته ادمین پدر دقت داشته باشن که ما منتظر گزارش تصویری بودیم.........
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٧/١٧
٠
٠
ایول! خخخ :)))))))))))))))))))))))))))))))
ساحل مهربانی
ساحل مهربانی
٩٢/٠٧/١٧
٠
٠
یک شمه ازین انرژی، تو فیلم چن ثانیه ای رویت شد / جالب توصیف کردین / دددددی:
رادمهر
رادمهر
٩٢/٠٧/١٧
٠
٠
اقای مشیری چرا ضایمون می کنین خب اون اقاهه گفت دفه ی بعد اگه شما نیاین من نمیام...یه همچین ارادتی داشت به ما:))
f_moshiri
f_moshiri
٩٢/٠٧/١٧
٠
٠
بله کملا واضح بود ارادت معکوس داشت.
ati200
ati200
٩٢/٠٧/١٧
٠
٠
قلم خیلی خوب دارین..کلی لذت بردم ازخوندنش..انگار همونجا حضور داشتم ..مرسی
f_moshiri
f_moshiri
٩٢/٠٧/١٧
٠
٠
نظر لطف شماست
par!sa
par!sa
٩٢/٠٧/١٧
٠
٠
ایول... خیلی باحال نوشته بودین... *** شعار مکزیکی؟؟ خخ *** نور چشمی ها کیا بودن ؟؟؟ *** پس چرا جمله اون اقاهه رو یه جور دیگه به ما گفته بودن؟؟؟ :))
f_moshiri
f_moshiri
٩٢/٠٧/١٧
٠
٠
!!!
Paeez
Paeez
٩٢/٠٧/١٧
٠
٠
خخ اون جمله رو تحریف کردن به ما تحویل دادن !مرسی صداقت:)
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٧/١٧
٠
٠
اصلا ما یه همچین تماشاچی هایی هستیم که تا به حال ورزشگاه منچسترهم به خودش ندیده :))))))
f_moshiri
f_moshiri
٩٢/٠٧/١٨
٠
٠
البته این آقا علیرضای ما از مردان نیک روزگار هستن
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٧/١٧
٠
٠
:))))) خخخخخ...خیلی باحال بود...ممنون :)
سحر
سحر
٩٢/٠٧/١٧
٠
٠
خیلی باحال بود....مرسی :)
f_moshiri
f_moshiri
٩٢/٠٧/١٨
٠
٠
خیلی با حالی خودتی!!!
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩٢/٠٧/١٧
٠
٠
چقدر خوب توصیف کردین ...خیلی خوب بود ممنون
f_moshiri
f_moshiri
٩٢/٠٧/١٧
٠
٠
ممنون
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

قبیله عشق

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

پای من لغزید

٩٦/٠١/٠٤
تبلیغات
تبلیغات