من یک متیم!
یک روز با دوجین هیولا

من یک متیم!

نویسنده : f_ghasemi

خوب امروز قرار است برای‌تان یک خاطره از محل کارم بگویم. پریروز که رفتم سرکار، همکارم بچه‌اش که حدوداً پنج سالش می‌شود راو همراه خودش آورده بود. البته بچه که نبود هیولایی بود برای خودش (البته دور از جون هیولا(

هیچی دیگر، ما هم در رودربایسی با همکارم، برداشتم گفتم که چه پسر خوبی است و ...

اما چشم‌تان روز بد نبیند؛ از سر صبح برای این هیولا هر نقاشی که یاد داشتم کشیدم (پیکاسویی برای خودم شدم (همین طور که نقاشی می‌کشیدم مراجعه کننده، هم جواب می‌دادم.

به متین (پسر همکارم) می‌گفتم نقاشی‌ها را رنگ کند .بعد از نقاشی، آقا گشنه‌اش شد و من هم که می‌خواستم دهنش را ببندم، توی کشوی میزم یک بیسکوییت ساقه طلایی داشتم، دادم دستش تا ساکت شود که سر سه صوت اثری از بیسکوییت نبود.

 

در این گیر و دار بلند شدم که چند تا واکسن به این نی‌نی‌های دو، چهار و شش ماهه بزنم. همین‌طور که داشتم یکی از بچه‌ها را واکسن می‌زدم، متین کنارم ایستاد؛ وقتی واکسن را زدم، بچه شروع کرد به گریه کردن که مادر بچه برای این‌که بچه را ساکت کنهد برداشت به بچش گفت: جانم عزیزم ببین نی‌نی رو (اشاره به متین کرد البته باید می‌گفت ببین هیولار رو والا) متین هم که بهش برخورده بود رو به مامان کرد و گفت: ببین منو من نی‌نی نیستم من یک متین‌ام!

 

مامان هم که می‌خواست حرفش را اصلاح کند گفت: بله! ببین آقا متین رو...

هیچی دیگر، من هم داشتم، فقط می‌خندیدم. بعدش دوباره رفتم پشت میزم که دیدم، ای دل غافل مهرم نیست، بعد از یک عالمه جست‌وجو بود که دیدیم دست متین آقاست و کل دفتر آموزشی‌ام را مهر زده.

آمدم که مهر را ازش بگیرم، بهم نداد. هیچی رفت پشت مامانش قایم شد، من هم که نمی‌توانستم بهش چیزی بگویم، بعد از نیم ساعت که جوهر مهرم کاملاً خالی شده بود، متین آقا سر و کله‌اش پیدا شد و شروع کرد به جست‌وجو در کشوهای میز بنده. من هم که فقط بهش اخم کرده بودم اما انگار نه انگار کار خودش را می‌کرد.

 

نوبتی هم که بود نوبت مویایلم بود، برداشت و شروع کرد به بازی کردن. ولی ای کاش که بلد بود و خودش بازی می‌کرد. هی می‌آمد می‌گفت خاله بیا این را برو، یا خاله درستش کن، من هم که داشتم کارهایم را می‌کردم و با مراجعه کننده حرف می‌زدم؛ هی صورتم را می‌گرفت، می‌برد سمت خودش تا بهش نگاه کنم، من هم هی می‌گفتم نمی‌شود.

ساعت هم که قربانش بروم نمی‌گذشت، من هم که داشتم دیوانه می‌شدم، گفتم اگر پسر خوبی باشی، برایت چیزی می‌خرم. متین هم که خیلی شکمو تشریف داشت، ساکت یک گوشه نشست اما برای پنج دقیقه.

بعدش هم شروع کرد که: من که پسر خوبی بودم برایم چی می‌خری؟ (آخر من نمی‌دانم این بچه مادر ندارد) بچه که نیستند، این‌ها؛ اورانگوتانند والا)

 

من هم که دیگر نمی‌توانستم به حرف‌های متین گوش بدهم، رفتم سر کوچه برایش آبمیوه و کیک خریدم تا دهنش بسته شود. ساعت نزدیک 12 بود و ما ساعت یک کارمان تمام می‌شد؛ رو به همکارم کردم، گفتم من زودتر می‌روم. همکارم هم گفت: منم تا یه جایی باهت میام!

سوار ماشین که شدیم متین و همکارم عقب نشستند و من داشتم رانندگی می‌کردم و متین هم دم گوشم یک سره حرف می‌زد و من فقط خدا خدا می‌کردم زودتر برسم خانه.

وقتی که رسیدم خانه در راه پله داشتم خودم را آروم می‌کردم و نفس‌های عمیق می‌کشیدم. زنگ خانه را زدم، در که باز شد دو تا خواهر زاده‌ام (بهنام که 5 سالش است و سوگل که نزدیک دو سالش است جلوی در بودند؛ در آن لحظه من شوکه شوده بودم (

بعله دیگر در این لحظه بود که زندگی برایم تیره و تار شد. سوگل را که بغل کردم، بهنام ازم آویزون بود که بیا بریم کامپیوتر بازی. دیگر تا عصر با بهنام و سوگل سر و کله زدم و بعدش هم که خواهرم تصمیم گرفت برود بیرون بهنام گفت خاله تو با ما نمیای؟

من هم که جانی برایم نمانده بود، گفتم: نه خاله جان، بزارین من به مرگ طبیعی بمیرم! نزارین کاردست خودم بدم (واقعا دیگر می‌خواستم خودم را از ساختمان پرت کنم پایین)

 

هیچی دیگر، وقتی رفتند، من هم گرفتنم خوابیدم. اما در خوابم هم، داشتم بچه نگه می‌داشتم. وقتی از خواب بیدار شدم، خستگی‌ام بیشتر شده بود. انگار در خوابم خیلی جوان کنده بودم. هیچی دیگر؛ شب شد و من اصلاً نمی‌خواستم بخوابم، آخر می‌ترسیدم دوباره خواب بچه ببینم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٧/١٨
١
٠
خخخخخ طفلی!چه عذابی کشیدی...!!
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٧/١٩
٠
٠
این فقط یه روزش بود. مرسی از همدردیت:)
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/٠٧/١٨
٠
٠
:))))))))
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٧/١٩
٠
٠
:))))))))
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٨
١
٠
سلام ... خاله ، خاله منم ساقه طلايي ميخوام . متشكرم
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٧/١٩
١
٠
نه ....... نه دیگه بیخیال :)))
b-bahmani
b-bahmani
٩٢/٠٧/١٨
٠
٠
حالا واقعا پی به مطلب جیم خوره ها به بهشت می روند اینجانب بریدید؟...:)))))))))))))))))
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/١٩
٠
٠
:|||
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٧/١٩
٠
٠
؟؟؟؟؟؟؟ من که نفهمیدم چی گفتی اما به دلیل احتیاط هرچی گفتی خودتی:)))))
ف-گ
ف-گ
٩٢/٠٧/١٨
٠
٠
آخ آخ آخ! خدایا !!!! چه صبری داشتینا! من بودم تا الان خودمو خلاص کرده بودم!!! دی:
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٧/١٩
٠
٠
منم چند بار نصمیم گرفتم برم از پشت بوم خودمو بندازم پایین اما بچه ها نمیزاشتن والاااا :)
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٧/١٨
١
٠
یکی از این اژدها ها هفته پیش گیر ما افتاده بود یعنی بچه 6ساله با اژدهای 2000 ساله برابری میکرت تو تخریب و نابودی،مادر پدرش فرستاده بودنش مهد کودک بعد 1 هفته اخراجش کرده بودن یعنی تا این حد داغون بود .... خیلی سخته واقعا
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٧/١٩
١
٠
این متین آقایی که من براتون تعریف کردم مامانش یک روز گذاشت مهد کودک ظهر نشده بود زنگ زدن گفتن بیایین ببرینش یعنی ......
مهدیس خانووم
مهدیس خانووم
٩٢/٠٧/١٨
٠
٠
آآخی من که اصلا از بچه خوشم نمیاد اگه متینو میدیدم شاید قاتل میشدم البته فقط امیر علی خودم
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٧/١٩
٠
٠
خوب خدا نگه اش داره امیر عل شما رو هم :))))))
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٧/١٨
٠
٠
:)))) خخخخخ....چه صبری داشتین هاااا....:)))
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٧/١٩
٠
٠
بعله دیگه الان تحت درمانم :)))))بعله
m_ganjlou
m_ganjlou
٩٢/٠٧/١٨
٠
٠
بهتون تبريك ميگم كه از اين ماراتون سخت عبور كردين..خدايي خيلي بهتون سخت گذشته
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٧/١٩
٠
٠
بعله دیگه الان تحت درمانم :)))))بعله
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٧/١٩
١
٠
بعله مرسی از شما ..... درضمن آبیته بد جوررررر
s_ghasemi
s_ghasemi
٩٢/٠٧/٢٠
٠
٠
قرمزته!!!
m_ganjlou
m_ganjlou
٩٢/٠٧/٢٠
٠
٠
دمتون گرم كه آبيته
سحر
سحر
٩٢/٠٧/١٨
٠
٠
چه عذابی کشیدی..... و از اون بالاتر چه صبری داشتی :)
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٧/١٩
٠
٠
مرسی از هم دردیتون
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/١٩
١
٠
بهت چی گفتن تنها راهش آمپول هوا بوده حالا یا واسه متین یا خودت.......
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٩
٠
٠
سلام ... شما که تا حالا مامان نمونه بودید
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٧/١٩
٠
٠
نه جواب نداد. رو متین جواب نداد دفعه دیگه رو خودم امتحان میکنم.....
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/٢٠
٠
٠
هنوزم هستم مادر نمونه بچه های خود نه مال مردم
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٧/١٩
٠
٠
خواهر منم مثل شماست....از بچه ی کوچیک بدش میادا اونم وقتی که هی نق بزن ولی انگار آدم از هرچی بدش بیاد، سرش میاد.............تو هرجا که خواهرم هست، 3-4 تا بچه محاله که نباشه
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٧/١٩
٠
٠
من از بچه خوشم میاد . از هیولا بدم بیاد . صد رحمت به بچه والاااااا
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٢/٠٧/٢٠
٠
٠
آخرشم نفهمدم چرا همه بچه های الان بیش فعالن.آقا نفهمن اصن.نکن حالیشون نیس.مادراشونم که دیگه بدتر جون ندارن بخوان اینارو بنشونن سر جاشون.ما کوچیک بودیم دست از پا خطا میکردیم یه چشم غرره می رفتن بهمون تا سه روز غلاف می کردیم این جونورا کتک می خورن بازم انگار نه انگار.فکر داشتن بچه هم عصبیم میکنه :| یه ساعتم حاضر نیستم بچه بالای 1 سالو نگه دارم :|
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٧/٢٠
٠
٠
بعله واقعا راست میگین
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/٢٠
٠
٠
لایک خخخخخخ
s_ghasemi
s_ghasemi
٩٢/٠٧/٢٠
٠
٠
قرمزته
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/٢١
٠
٠
ساره خودت خوبی ؟دندونات خوبن؟ آقاتون خوبه؟
s_ghasemi
s_ghasemi
٩٢/٠٧/٢١
٠
٠
من خوبم. دتدونام خوب نیستن. حمید خوبه... زهرا!!! دوازده تا پسر شیطون شاگردام شدن. دیوار راستو میرن بالا!!! میخوام اعلام بازنشستگی کنم!!!
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/٢١
٠
٠
خخخخخخخ باز خوبه میای اینجا الان میتونی کمی مامان رو درک کنی البته با احتساب تفاوت زمانی وتعداد دانش اموزا
S_14
S_14
٩٢/٠٧/٢٢
٠
٠
شما یه 5 دقیقه فقط اگه تونستی پسر خاله ،دختر خاله من و تحمل کنی یه تشکر ویژه میکنیم ازتون اینا که بچه خوب و مهربونی بودن شما بچه شر ندیدی که نمیدونی......
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/٢٨
٠
٠
چرا دیده پسر خواهر خودمون هم کم شر نیست البته خدارو شکر یه روز در هفته میبینیمش
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/١٥
٠
٠
این عکسش خیلی باحال بود. تشکر مینمایم:)))))
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨