گناه مادر
یک داستان واقعی

گناه مادر

نویسنده : r_roshnavand

وقتی من به عنوان آخرین فرزند خانواده به دنیا آمدم. با فرزند قبل از خودم 8 سال اختلاف سن داشتم، چه كنيم ناخواسته‌ايم و ته تغاري .

هنگام تولدم ، مادرم 39 سال سن داشت تا حالا هشت بچه بدنيا آورده بود و به قول خودش شش تاي ما عمر به دنيا داشته‌ايم و مادر از اين بابت خوشحال است، تنها چيزي كه مادرم بخاطر آن عذاب مي‌كشد، بي‌سوادي است. زندگي مادر از هشت سالگی به کار کردن گذشته است. در خردسالي پدر را از دست داده بود و من تا مدت‌ها فكر مي‌كردم به خاطر نداشتن پدر نتوانسته‌ است به مكتب برود.

چند سال است كه به اتفاق مادر شهروند شهر شده‌ايم و در اولين اقدام بعد از ساخت منزل، در مخابرات يك خط تلفن ثابت كرديم. بعد از چند سال انتظار بالاخره انتظارها به سر رسيد و مخابرات سيم يك خط تلفن را كشيد و ده روزي هم طول كشيد كه بوق را وصل كردند. دردسر جديد به وجود آمد؛ بيسوادي و كم حافظه‌اي مادر. ما هم كه جوگير شده بوديم، به هفت پشتمان شماره تلفن را داديم و دوستان و آشنايان تماس مي‌گرفتند و مادر نمي‌توانست به من كه تنها بچه در خانه بودم اطلاع درستي بدهد كه فلاني تماس داشته. چاره كار آموزش خواندن و نوشتن به مادر بود تا بتواند شماره يا اسم‌هايي را كه تلفن مي‌كنند بنويسد و مهمتر از آن بتواند شماره بگيرد، آخر مشكل تلفن‌هاي آن زمانه نداشتن حافظه بود و شماره انداز كه اصلا فكرش را هم نمي‌توانستيم بكنيم.

يك روز كه مي‌خواستم آموزش را شروع کنم در بين كتاب‌ها دنبال چیزی می‌گشتم که حروف را به ترتیب داشته باشد. مادر می‌دانست هیچ وقت چیزی که دنبالش هستم را نمی‌توانم پیدا کنم. كار جديدي نبود، هميشه همين‌طور بود، امكان نداشت بتوانم چيزي جز خوراكي را پيدا کنم. خواست قبل از این‌که همه کتاب‌ها را بهم بریزم، جلويم را بگيرد. پرسيد دنبال چی هستی؟ غرغر كنان گفتم دنبال حروف الفبا هستم. دوباره پرسيد چی هست؟ با كمي عصبانیت گفتم: چه می‌دونم همانی که بابتش رفتم مدرسه الف ب پ ت، (منتظر چي هستي الانم بيشتر از اين یاد ندارم). که مادر شروع کرد به گفتن الف ، ب ، پ ، ت ، ث ، جيم ، چ ، ح ، خ ، دال ، ذال ، ر ، ز ، ژ ، سين ، شين ، صاد ، ضاد ، طا ، ظا ، عين ، غين ، ف ، قاف ، كاف ، گاف ، لام ، ميم ، نون ، واو ، ه ، ي.

من را بگو می‌خواستم به کی خواندن و نوشتن یاد بدهم، گفتم هميشه مي‌گفتي مكتب نرفته‌ام، حالا از بَر مي‌خواني. دلیلش را نمی‌دانست یا نخواست بگوید. 

 بعد از سال‌ها امروز که خواستم در مورد مادرم بنویسم، ياد بي‌سوادي‌اش افتادم، اطمينان داشتم ديگر چيزي نخواهد. لا خودم گفتم بهترين روش كسب اطلاعات خاله‌ام بود. خيلي وقت بود كه به ديدنش نرفته بودم و هنوز هم ساكن ولايت است. تلفن را برداشتم  و شماره‌اش را گرفتم، طبق معمول خودم را معرفی نکردم و كتابي شروع به احوال پرسی کردم و هرچه پرسید شما کی هَستِن؟ من احوال یکی دیگر از بچه‌ها و نوه‌هایش را می‌پرسیدم. آخر ناراحت شد گفت: اولا که آشنا هستی، دوما سر به سر پیرزن مثل مو گذاشتن که هنر نیه. خنده افتادم و گفتم مهم نیست، فقط می‌خواستم ببینم هنوز زنده هستید یا خیر. که در جواب گفت: یک نفر بیشتر منتظر مُردَن مو یکی نیه خانمت خُوبه، آقا پسرت خوبه، زهرا (مادرم)خوبه‌، خدا بخیر کنه بِرچی زنگ زدی. هر وقت مخی حرف از زیر زبون بکشی، مو ر یاد مردن مِندَزی.

خنده‌ام گرفت پيرزن راست مي‌گفت. بي مقدمه گفتم: چرا نذاشتین مادرم برود مکتب. مکثی کرد گفت: کی گفته؟ زمان او اصلا مکتبی نبود. گفتم: چطور برای شماها بوده كه بزرگتر از مادرم بوديد. کمی سکوت کرد گفت: آخه ملا ديوانه شده بود، از كوه هم كه آوردنش ديگه كسي بچه به مكتب نداد. پنهان کاری مادر و خاله‌ام بي دليل نبود، چند لحظه‌ای سکوت کردم که خاله گفت: صدای نفست میاد، بِرچی حرف نِمِزنی. چاره‌ای نداشتم باید به خاله اخطار می‌دادم. گفتم: خاله نگفتی مجلس شما رو کدوم مسجد بگیریم، مسجد بالا يا ... . با عصبانیت گفت: مسجد با... آخه تو چی مِخی، زهرا یک روز آمد مکتب چیزی که ما کل تِموز (اوج گرما در تابستان) یاد گرفتم، به دو بار خوندن ملا یاد گرفت. ملا به خَلَت (منظور خاله بزرگه) گفت فردا با مَدَرت (مادرت) بیا. و از او روز زهرا كه مکتب مي‌اَمد بیرونش مكردن که تو خیلی خُوردی (كوچك هستي)، همه ما قرآن خون شدِم. از ترس ایکه زهرا ...  حرفش را بريد و بعد از چند لحظه گفت سال‌هاست که به جای زهرا قرآن دور مِنُم. و بدون مقدمه گفت: پسرت رو ببوس و گوشی رو قطع کرد. 

بعضی از ماجراهایی که مادر گفته بود، حالا پازل‌وار داشت واقعیت تلخی را برایم آشکار می‌کرد. همه خاله‌هایم بزرگتر و کوچکتر از او باسواد بودند و مادرم که از خيلي جهات نسبت به خواهرهايش رفتار و گفتاري خردمندانه‌تري داشت، بی‌سواد مانده بود. ذهنم مشغول شده بود كه عجب ظلمي كرده بودند.

حالم گرفته شده بود. شايد ديدار مادر باعث تسكين مي‌شد. براي ديدنش به خانه‌اش رفتم، وقتی رسیدم از رادیو قرآن پخش می‌شد و قرآن مادر هم باز بود، تیکه کاغذی هم لای قرآن بود. بعد از احوال پرسی دلیل بی‌موقع رفتنم را پرسید. گفتم: دانشگاه بودم استاد نیامد، آمدم پیش شما. حالا چرا تنها هستي؟ همسايه‌ها خوب نيستند؟ چکار می‌کردی؟ به قرآنش نگاهی كرد گفت خط می‌بردم. هیچ وقت ندیده بودم جز بوسیدن قرآن کاری با آن داشته باشد. مي‌خواست بلند شود كه چايي بياورد. گفتم: باز كجا؟ تا قرآن تمام نشده خط ببريد كه عقب نمانيد. در نهايت اسرارم باعث شد كه کاغذ روي قرآن را بردارد و شروع به خط بردن نمايد. به آخر خط که می‌رسید می‌رفت صفحه بعد و تا آخر خط ادامه می‌داد و در آخر از خط پایین برمی‌گشت.

اگر حال خوشي داشتم با اين خط بردنش باید از خنده روده بر می‌شدم و به قول مادرم با مفایلم فیلم می‌گرفتم. ولی اشکم سرازیر شده بود. و قبل از اين‌كه سرش را بالا بياورد، رفتم براي خودم چايي بريزم .

در آشپزخانه با خودم كلنجار مي‌رفتم كه مادرم در قیامت به کدام یک از ما نگاه خواهد کرد، کدام یک از ما جوابي خواهیم داشت. 

پدرش که زود مرده بود، ملا که به جای تعلیم او را رانده بود ، مادرش که چهار دختر را بدون همسر باید بزرگ می‌کرد، خواهرانش که حسودی کرده‌اند یا آخرین فرزندش که حالا بعد از 13 سال يادش آمده كه مادرش را مي‌توانسته با سواد کند. 

گناهت مادرم چه بوده که جمعی را مدیون خودت کرده‌ای. 

متشكرم

 

 

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
r_riahi
r_riahi
٩٣/٠٦/١١
٠
٠
مادر، مــــادر، مــــادر /// ممنونــــــ:ـــ)ــــ
j_seyedi
j_seyedi
٩٣/٠٦/١١
٠
٠
ان شاالله همیشه سایه اشون تو زندگیتون باشه..زیبا بود
t_gh
t_gh
٩٣/٠٦/١١
٠
٠
قشنگ بود.خدا همه مادرا رو حفظ کنه.ممنون
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٦/١١
٠
٠
از پایین خط هشت اسرار نیست اصراره!
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٦/١١
٠
٠
آخی....ممنون از شما و متنتون
banu_n
banu_n
٩٣/٠٦/١١
٠
٠
طولاني بود اما مي ارزيد .مرسي .....
looshi
looshi
٩٣/٠٦/١١
٠
٠
آخی چ تلخ
دوستدار جیم
دوستدار جیم
٩٣/٠٦/١١
٠
٠
به بهشت نمیروم اگر مادرم انجا نباشد مرحوم حسین پناهی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٦/١١
٠
٠
سلام:خیلی متشکرم خیلی خوب بود.
mohammad_A
mohammad_A
٩٣/٠٦/١٢
٠
٠
سلام...خیلی زیبا.......به بهشت نمروم اگر مادرم............اشتباه نکنید مادرم آن جاست..........راهم نمی دهند...میگن وقت ملاقات تموم شده....هیعیییی...!
h.naderi
h.naderi
٩٣/٠٦/١٢
١
٠
خدا مادرتان رو اجر بده؛ با هیچ چیز مادی نمیشه این همه زحمت رو قدردانی کرد
mohammad_A
mohammad_A
٩٣/٠٦/١٢
٠
٠
موافقم.....
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٣/٠٦/١٢
٠
٠
به راستی که بهشت هم زیر قدم های تو ناچیز است! سپاس
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤