زندگی سخاوتمندانه
با سبک زندگی امام جود و بخشش آشنا شوید

زندگی سخاوتمندانه

نویسنده : اعظم عامل نیک

وقتی کسی را دوست داری، دلت می‌خواهد از همه کارهایش خبر داشته باشی. همه عادت‌ها و خلق و خویش را بدانی. وقتی آن کس بزرگ باشد وسوسه‌ات بیشتر می‌شود و وقتی آن بزرگ امامت باشد موضوع برایت خیلی جدی می‌شود. جدی به  اندازه یاد گرفتن قدم برداشتن در کودکی، کارهایش، رفتارش، خلق و خو و سبک زندگی‌اش تا اندازه دانستن همه قدم‌هایی که در زندگی برداشته مهم می‌شود. باید تا می‌توانی خبر از جاپایش بگیری، چون قرار است توی زندگی پا جای پای امامت بگذاری و شبیه او شدن را امتحان کنی.

 

* از کودکی در سخن گفتن شجاع و صریح بود. به همراه کودکان در کوچه بازی می‌کرد. خلیفه با سربازانش وارد محله شدند. جز او بقیه کودکان فرار کردند. مامون به او نزدیک شد و پرسید: «تو چرا فرار نکردی؟» گفت: «من کار اشتباهی نکرده‌ام تا به خاطر ترس از مجازات  آن فرار كنم و راه هم كه براى خليفه تنگ نيست تا لازم باشد من کنار بروم؛ تو از هر كجاى راه دوست دارى، بگذر!»

* با آن‌که هفت‏سال بیش نداشت. در یکی از جلسات بحث به سی پرسش پاسخ داد. 

* مرد با کیسه‌ای از اسباب بازی به دیدارش آماده بود. به او اجازه نشستن نداد. مرد نزدیک آمد و علت ناراحتیش را پرسید. با دست کیسه را کنار زد و به او گفت: «مرا چه به بازی؟! خداوند مرا برای بازی نیافریده است.»

* عطر را بسیار دوست داشت، معمولا پولی که برای خرید عطر می‌پرداخت، بیشتر از هزینه غذایش می‌شد.

* انگشتر به دست می‌کرد. روی نگین انگشترهایش جملاتی را حک شده بود. مانند (حـَسـْبـِىَ اللّهُ) ، (نِعْمَ الْقادِرُ اللّهُ)، (اَلْعِزَّةُ للّهِ).

* وقتي خبر بيماري کسي را مي‏شنيد، به عيادتش مي‏رفت.

* صبور بود، صبر را بهترین صفت مردان می‌دانست.

* هدیه دادن را دوست داشت. به علی ابن مهزیار یک لباس خز هدیه داده بود و از او خواسته بود این لباس را هنگام نماز خواندن بپوشد.

* هنگامی که به سفر می‌رفت از کودکانش می‌رسید چه چیزی برای‌شان سوغات بیاورد.

* پدرش از او خواست بود وقت بیرون رفتن از خانه از در بزرگ خارج شود. همیشه همراه خود طلا و نقره بردارد و هرکس از او درخواست کمک کرد نیازش را برطرف کند.

* در دربار مامون گرفتار بود. مردی که به ملاقاتش آمده بود، تصور می‌کرد با این‌همه رفاه حال او بسیار خوب است.  در حالی که رنگ صورتش از اندوه زرد شده بود به مرد گفت: «نان جو و نمک نیم‏کوب در حرم رسول الله صلی الله علیه و آله از آن‌چه مشاهده می‏کنی برایم بهتر است.»

* غذایش ساده بود.

* همه می‌دانستند هیچ خواهشی را رد نمی‌کند.

* پیش از آن‌که از او درخواست کنند، می‌بخشید.

* مهریه همسرش پانصد درهم بود، مهریه مادرش حضرت زهرا.

* مرد به دیدارش آمده بود. قصد داشت لباسی را از او به تبرک بگیرد. خواسته‌اش را نگفته، مجلس را ترک کرده بود. کسی را با یک بسته به دنبالش فرستاد. خواسته بود مرد را پیدا کنند و دو لباس برایش هدیه ببرند.

* خدمت به مردم را دوست داشت. می‌گفت: کسی که به برادرش در راه خدا خیری برساند، به خانه‌ای در بهشت دست یافته‌است.

* حوزه علمیه امام صادق علیه السلام را زنده نگه داشت. دویست و هفتاد شاگرد تربیت کرد.

* برایش نامه نوشته و از او خواسته بود: «چيزي به من تعليم دهید تا با عمل کردن به آن، در دنيا و آخرت همراه شما و خاندان اولیاء باشم و از شما جدا نشوم.» در جواب نامه نوشت: «سوره قدر را زياد بخوان و لب‏هاي خود را به استغفار و طلب آمرزش تازه کن».

* می‌گفت: «کسي که به شخص ستمگر کمک کند يا به ستم کردن ديگران رضايت داده و خوشحال شود، در کيفر ستم مانند ستمکاران سهيم است».

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سیاسفید
سیاسفید
٩٢/٠٧/١٤
٠
٠
خیلی عالی بود...
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٢/٠٧/١٤
٠
٠
خیلی عالی...ممنون..:)
neyosha
neyosha
٩٢/٠٧/١٤
٠
٠
ممنون:)
maede
maede
٩٢/٠٧/١٤
٠
٠
واقعن بخشش و بزرگی تو تمام رفتاراشون موج میزده..کاش ما اون زمان بودیم..خوشبحال آدمایی که اون وقتا کنار همچین بزرگوارایی نفس میکشیدنو زندگی میکردن و قدرشونو دونستن:( ممنون از مطلب خوبتون.خیلی خوبه که مناسبت های مختلف ما رو با قطره ای از دریای خوبی های ائمه آشنا میکنین.
ali007
ali007
٩٢/٠٧/١٤
٠
٠
السلام علیک یا امام جواد.
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/٠٧/١٤
٠
٠
ممنون
ف-گ
ف-گ
٩٢/٠٧/١٤
٠
٠
سلام. تشکر ویژه ای دارم به خاطر تهیه این مطلب زیبا و گهربار. بسیار استفاده کردم. خدا بهتون خیر بده
m_ganjlou
m_ganjlou
٩٢/٠٧/١٤
٠
٠
ممنون...دستتون مرسي
fahime72
fahime72
٩٢/٠٧/١٤
٠
٠
ممنون تسلیت
Paeez
Paeez
٩٢/٠٧/١٤
٠
٠
عطر و انگشتر چه قدر خوبه امامان ما این قدر خوبن...مرسی
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٧/١٤
٠
٠
خیلی ممنونم مثل همیشه به نکات خیلی زیبایی از زندگی این امام بزرگوار اشاره کرده بودید خیلی خوب میشه اگر ما بتونیم تا جایی که در توانمون هست رفتار خودمون رو شبیه امامانمون بکنیم. بازم خیلی ممنونم.
دایی جان
دایی جان
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
دست منو دامان کرمت یا رضا ....
مهدیس خانووم
مهدیس خانووم
٩٢/٠٧/١٥
٠
٠
بلعه ما تو دینمون مردای بزرگی داریم که حتی تقلید رفتارشونم برا بهترین ها سخته مرسی
حامدستمکار
حامدستمکار
٩٢/٠٨/١٠
٠
٠
این همه از سخاوت و بخشش گفتی اما برای من، کار «نیک» قابل بخشش نیست
نیک
نیک
٩٢/٠٨/٣٠
٠
٠
یاد من باشد فردا حتما به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در چشم بر کوچه بدوزم با شوق تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست یاد من باشد فردا حتما باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا و بدانم که شبی خواهم رفت و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی یاد من باشد باز اگر فردا، غفلت کردم آخرین لحظه ی از فردا شب ، من به خود باز بگویم این را مهربان باشم با مردم شهر و فراموش کنم هر چه گذشت......
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨