فکر نميکردم دلش برايم تنگ شود
براي نفوذ در اطلاعات سازماني‌اش با او ازدواج کردم

فکر نميکردم دلش برايم تنگ شود

نویسنده : a_vahidi

 فکر نمي‌کردم دلش برايم تنگ شود

هر وقت پوتين هايش را روي تاير هاي جيپ خاکي رنگش مي‌گذاشت و بندهايش را محکم‌تر مي‌کرد، عصبي‌تر مي‌شد. فکر کنم تعداد قرص‌هاي آرامبخش سربازهايش از تعداد سوراخ هاي پوتين هايشان هم بيشتر باشد. آدم جذابي بود؛ جذاب بود چون در خانه هم پادگان درست کرده بود.

ساعت 5 بيدار بود، تا ريش‌هايش را نميتراشيد صبحانه نميخورد. راس 6 هم روي صندلي اتومبيل نشسته بود.

وقتي راه ميرفت، برف زير پوتين‌هايش سنگ مي‌شدند همان برف هايي که امسال هيچ آدم برفي‌ای را نساخته‌اند. آن موقع بود که براي نفوذ در اطلاعات سازماني‌اش با او ازدواج کردم.

اگر برسد، امروز 20 دقيقه دير به پادگان مي‌رسد، به بهانه دود کردن، دود کردن سيگار در کنار درختان قبرستان...

شايد فکر مي‌کند زير پاهايش يکي از اعدامي‌هاي بي‌نشانم، البته قبل از آنکه سربازهايش کار او را يکسره کنند، حتما از اين سوي خيابان با او خداحافظي مي‌کنم.

 

ادمین نوشت: ساواکی‌ها اینطوری بودند!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٨/٠٢
٠
٠
خوبه ادمین راهنمایی کردن، متن یک خرده نامفهوم بود.
a_vahidi
a_vahidi
٩٢/٠٨/٠٦
٠
٠
من شرمندتون شدم ببخشید از آدمین هم متشکرم
ف-گ
ف-گ
٩٢/٠٨/٠٢
٠
٠
ممنونم. یکم مبهم بود . و بنظرم مشکل فنی داشت! اگر راوی قرار بوده که تا الان مرده باشه، دیگه خداحافظی کردنش با اون فرد که سوء ظن ایجاد می کرده و نقشه لو می رفته و چند تا نکته دیگه !!!! :)
a_vahidi
a_vahidi
٩٢/٠٨/٠٣
٠
٠
خوبه نوشتم شاید فکر میکند زیر پایش یکی از اعدامی های بی نشانم . شاید شاید شاید برای نفوذ وارد زندگی شدن ... دوباره بخونید لطفن
m-ziya
m-ziya
٩٢/٠٨/٠٢
٠
٠
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ا
a_vahidi
a_vahidi
٩٢/٠٨/٠٦
٠
٠
وقتی داستانی رو نمیفهمیم 2 راه هسته 1 یا گنگه و مفهوم نداره 2 اون قدر مفهوم داره که زمان میخواد تا درکش کنیم در هر دو صورت دیگه دوست نداریم بخونیمش متشکرم
سیاسفید
سیاسفید
٩٢/٠٨/٠٢
٠
٠
فکرکردم منظورجنگ جهانی اولی چیزیه...!
maede
maede
٩٢/٠٨/٠٢
٠
٠
نگرفتیم چی شد!!!
a_vahidi
a_vahidi
٩٢/٠٨/٠٦
٠
٠
دقیقا دوباره تو نظرات کامل توضیح دادم
r_ariats
r_ariats
٩٢/٠٨/٠٢
٠
٠
چی شد؟؟؟؟!!!!!///یه راهنمایی لطفا:))
a_vahidi
a_vahidi
٩٢/٠٨/٠٣
٠
٠
دوباره بخون لطفا
a_vahidi
a_vahidi
٩٢/٠٨/٠٦
٠
٠
ببخشید که گفتم دوباره بخون لطفا شما دوباره نخون
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٨/٠٢
٠
٠
مطلبتون یکمی گنگ و نامفهوم بود :(.....خوب نوشته بودین ولی نفهمیدم چی شد....ممنون :)
a_vahidi
a_vahidi
٩٢/٠٨/٠٦
٠
٠
انشاالله با توضیحات متوجه میشید
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩٢/٠٨/٠٢
٠
٠
مرسی تا حدودی فهمیدم چی شد!!
faeze
faeze
٩٢/٠٨/٠٢
٠
٠
ممنون ادمین ما رو از گمراهی درآوردی:)
a_vahidi
a_vahidi
٩٢/٠٨/٠٣
٠
٠
یعنی چی؟
a_vahidi
a_vahidi
٩٢/٠٨/٠٦
٠
٠
ما هم متشکر آدمین هستیم
سحر
سحر
٩٢/٠٨/٠٢
٠
٠
کمی تا قسمتی فهمیدم چی شد.....مرسی :)
م-نص
م-نص
٩٢/٠٨/٠٣
٠
٠
چی شد .......:))
a_vahidi
a_vahidi
٩٢/٠٨/٠٦
٠
٠
خدا رو شکر
S_14
S_14
٩٢/٠٨/٠٢
٠
٠
زیادنفهمیدم.....ولی ممنونم
a_vahidi
a_vahidi
٩٢/٠٨/٠٦
٠
٠
امیدوارم نظر مجددم رو بخونید شاید متوجه بشید
t.m
t.m
٩٢/٠٨/٠٣
٠
٠
اوممم ... یکم فهمیدم چی شد ولی درکل نفهمیدم:|
a_vahidi
a_vahidi
٩٢/٠٨/٠٦
٠
٠
خسته نباشی
م-نص
م-نص
٩٢/٠٨/٠٣
٠
٠
یاد کالاف افتادم:))) یکم نامفهوم بود
a_vahidi
a_vahidi
٩٢/٠٨/٠٦
٠
٠
خدا رو شکر یکم نزدیک شدی.
مهدیس خانووم
مهدیس خانووم
٩٢/٠٨/٠٣
٠
٠
این ساواکیه رو فقط یه سرهنگ مه من درک میکنه :))))
a_vahidi
a_vahidi
٩٢/٠٨/٠٦
١
٠
لطفا دعوتش کنید بیاد ملت رو از گمراهی در بیاره
a_vahidi
a_vahidi
٩٢/٠٨/٠٦
١
٠
داستان تجزیه میکنیم: "فکر نمي‌کردم دلش برايم تنگ شود" عنوان داستان که سوال برانگیز است. دل کی واسه کی ؟ چرا دل تنگ بشه ؟ "هر وقت پوتين هايش را روي تاير هاي جيپ خاکي رنگش مي‌گذاشت و بندهايش را محکم‌تر مي‌کرد، عصبي‌تر مي‌شد" خب دو چیز واسمون مهمه 1- راوی داستان ؟ 2- پوتین با جیپ خاکی رنگ چی رو تو ذهنمون روشن میکنه؟ "فکر کنم تعداد قرص‌هاي آرامبخش سربازهايش از تعداد سوراخ هاي پوتين هايشان هم بيشتر باشد. آدم جذابي بود؛ جذاب بود چون در خانه هم پادگان درست کرده بود." تو ذهنمون با استفاده از عنوان سرباز فقط داره یه قول ادمین یک ساواکی رو توصیف میکنه . مهمتر این که راوی وارد خونش شد پس یکی از اعضا خانوادش هسته که داره از ریز اتفاقات زندگیش حرف میزنه. "ساعت 5 بيدار بود، تا ريش‌هايش را نميتراشيد صبحانه نميخورد. راس 6 هم روي صندلي اتومبيل نشسته بود." "وقتي راه ميرفت، برف زير پوتين‌هايش سنگ مي‌شدند همان برف هايي که امسال هيچ آدم برفي‌ای را نساخته‌اند. آن موقع بود که براي نفوذ در اطلاعات سازماني‌اش با او ازدواج کردم." استفاده از برف واسه مشخص کردن بازه زمانی داستان و 2- نفوذی بودن راوی برای کشف یک سری اطلاعات از مرد که از اول داستان درگیرش بودیم.ازدواج ، خودش یک نقطه اوجه واسه داستان . "گر برسد، امروز 20 دقيقه دير به پادگان مي‌رسد، به بهانه دود کردن، دود کردن سيگار در کنار درختان قبرستان..." از نظر زمانی راوی تمام کار های مرد را زیر نظر داره . فضا سازی قبرستان برای ضربه آخر "شايد فکر مي‌کند زير پاهايش يکي از اعدامي‌هاي بي‌نشانم" مرد فکر میکنه زن نفوذیش مرده ولی راوی زنده هستش. استفاده از کلمه شاید به جلو رفتن داستان کمک میکنه. "ابته قبل از آنکه سربازهايش کار او را يکسره کنند، حتما از اين سوي خيابان با او خداحافظي مي‌کنم." زنه یا راویه رو شناختید کیه؟ هدفشون چیه؟
mr_khas
mr_khas
٩٢/٠٨/٢١
٠
٠
مرسی از تجزیتون همی :))))
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨