ﻣﯽ‌ﺧﻮاﯼ ﺑﺮﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ؟!
ﺍﯾﻦ ﺳﻮال را نباید ﻣﯽ‌ﭘﺮﺳﯿﺪﯼ...

ﻣﯽ‌ﺧﻮاﯼ ﺑﺮﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ؟!

نویسنده : شکوفه گیلاس

ﻫﺮ چه ﺍﺯﺵ ﻣﯽ‌ﭘﺮﺳﯿﺪﯼ ﺩﺭ ﺟﻮاﺑﺖ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺖ: ﺁﺭﻩ

ﻣﺜﻼً ﻣﯽ‌ﮔﻔﺘﯽ: من را می‌شناسی؟

- ﺁﺭﻩ 

ﻣﯽ‌ﮔﻔﺘﯽ: این‌جا ﺧﻮﺑﻪ ﺑﺮاﺕ، ﺭاﺣﺘﯽ؟

- ﺁﺭﻩ 

ﻣﯽ‌ﮔﻔﺘﯽ: ﺧﻮﺷحاﻟﯽ ﮐﻪ این‌جایی؟

- ﺁﺭﻩ 

ﻣﯽ‌ﮔﻔﺘﯽ: ﻣﯽ‌ﺧﻮاﯼ ﺑﺮﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ یه ﺩﻭﺭﯼ ﺑﺰﻧﯿﻢ، ﺩﻟﺖ ﻭاﺷﻪ؟ !

آن وقت است که آن‌قدر ﺟﯿﻎ می‌کشد، داد و فریاد می‌کند ﮐﻪ؛ ﻧﻪ! ﻧﻪ! ﻧﻪ!

ﺑﻌﺪﺍً ﺩﻟﯿﻠﺶ ﺭا پرستار آسایشگاه بهت می‌گوید:

آخر با  همین بهانه آوردنش سرای سالمندان؛ ﺍﯾﻦ ﺳﻮال را نباید ﻣﯽ‌ﭘﺮﺳﯿﺪﯼ...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_ghasemi
s_ghasemi
٩٢/٠٧/٢٣
٣
٠
:( مادر میشی... پدر میشی... زحمت میکشی... خون دل میخوری! شب تا صب بالا سرش بیدار میمونی... اگه یه وقت ناراحت باشه دنیا رو سرت خراب میشه... هر کاری واسش میکنی! اینه پاداش این همه خوبی؟؟؟؟؟؟؟
s_ghasemi
s_ghasemi
٩٢/٠٧/٢٣
٢
٠
ننگ به کسانی که با پدر و مادرشون چننین میکنن!
f_moshiri
f_moshiri
٩٢/٠٧/٢٣
٠
٠
اون مال قدیما بود که یه ته مونده ای از حیا مونده بود. این روزا دیگه ازشون سوال نمی پرسند و فقط میگن حاضری؟!!! حالا این پیر بنده خدا چه بگه آره و چه بگه نه سرنوشتش یکیه!
نگارا
نگارا
٩٢/٠٧/٢٣
٠
٠
عزیییزم :(((((
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/٢٣
١
٠
سلام ... تا حالا محيط آسايشگاه را تجربه نكرده‌ام . تا احساسي كه آنها دارند را بتوانم بيان نمايم
s_ghasemi
s_ghasemi
٩٢/٠٧/٢٣
١
٠
سلام لازم نیست که محیط آسایشگاه رو تجربه بفرمایید تا احساس اونها رو درک کنید فقط کافیه تجسم کنید که روزی فرزند دلبند شما ، شمارو مثل یک چیز بی ارزش از خونش بیرون کنه. فرقی نمیکنه که وقتی اینکارو میکنه شمارو به بهشت ببره یا جهنم. همین که همه زحمات شمارو فراموش کرده و حاضر نیست از شما مراقبت کنه به اندازه کافی دردناک و غیر قابل تجسم هست...
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/٢٣
٠
٠
سلام... كاش فرزندم توان اين كار را داشت
neyosha
neyosha
٩٢/٠٧/٢٣
٠
٠
:((((((
mahshid
mahshid
٩٢/٠٧/٢٣
٠
٠
الهییییییییییی
ati200
ati200
٩٢/٠٧/٢٣
٠
٠
اخخخخخخخ..الهی ..ایشالا نوه هاش بچه های سنگدلش و بیارن همین جا
ایران
ایران
٩٢/٠٧/٢٣
٠
٠
الهی!!!
S_14
S_14
٩٢/٠٧/٢٣
٠
٠
آییییی جانم عزیزم
ف-گ
ف-گ
٩٢/٠٧/٢٣
٠
٠
وای وای وای ! خیلی دلم سوخت...... خدا جای حق نشسته! بچه های اونا ببینین باهاشون چکار میکنن!!!
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩٢/٠٧/٢٣
٠
٠
آخیی ..اون افرادی که آوردنش چطوری با وجدانشون کنار میان؟؟
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٧/٢٣
٠
٠
وای خدااااااایا:(((.....منم یه روز مثه اونا میشم؟؟؟
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/٠٧/٢٣
٠
٠
یه بار تو تلویزیون یه خانمه گف وقتی بچه هاتونو از 4 سالگی میبرین مهدکودک( ینی سنی که اوج نیازشون به شماس) و میگین عزیزم الان وقت ندارم باهات باشم..! توقع نداشته باشین همون بچه ها نبرنتون دم آسایشگاه سالمندانو نگن مامان/بابا الان وقت نداریم مراقبتون باشیم... ! البته من خودم تا حدی مخالف صحبتای این خانومم.. :)
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٧/٢٣
١
٠
خیلی غم انگیزه.............یه کلاس از مدرسه رو برده بودن خونه سالمندان اینا وقتی برگشته بودن به پهنای صورت اشک می ریختن مام رفتیم ببینیم چی شده و چجوری بوده وقتی واسه ما تعریف کردن، مام به پهنای صورت اشک می ریختیم...........مادربزرگی که هرچی کادو و گل و اینا می گرفته، اگه قابل نگهداری بوده، واسه نوه ای که هیچ وقت ندیده ش میذاشته تو یه جعبه:(..................یا مادربزرگی که هی میگفته: تو رو خدا واستین من براتون دایره بزنم شمام دست بزنین بعد برین:(...............................قدر مادر و پدر بزرگامونو بدونیم:(
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٧/٢٣
٠
٠
...
r_ariats
r_ariats
٩٢/٠٧/٢٣
٠
٠
هر کی بی وفایی کنه بی وفایی میبینه! دنیا دار مکافاته!! فقط "خـــــــــــــــــــــدا" باید به آدم رحم کنه که یه همچین روزایی رو نبینه! ههههههههههههههههی...
مهدیس خانووم
مهدیس خانووم
٩٢/٠٧/٢٣
٠
٠
الهی بمیرم من پدر رییس یک مرکز توان بخشیه یه بار رفتم اون جا شرایط سختی دارن
hamta
hamta
٩٢/٠٧/٢٣
٠
٠
چن وقت قبل با یه سری از دوستان رفتیم آسایشگاه سالمندان.... باورتون میشه اگه بگم پیرمرده دست من و دوستمو گرفته بود می بوسید؟؟؟؟ اشکمونو در آورد... گفت شما دخترای منین.... هنوزم یادش می افتم غصه ام می گیره....
sin germany
sin germany
٩٢/٠٧/٢٣
٠
٠
واییی طفلییی . دلم براش سوخت.. چه بچه های نامردی داشته
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٧/٢٣
٠
٠
ظلمه ... خیلی ظلمه ... این خیلی دیگه اِند بی وفایی و بی معرفتیه که کسانی رو که عمرشون و سلامتی شون رو برای بچه هاشون هزینه کردند رو اینطور از خودشون برونند. امیدوارم هیچ کدوم از ما به این بلا گرفتار نشیم ...
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/٢٤
٠
٠
خیلی ناراحت شدم هم از عکس هم از مطلب
jalal
jalal
٩٢/٠٧/٢٤
٠
٠
جز تاسف واژه ای به ذهنم نمی رسد
faeze
faeze
٩٢/٠٧/٢٤
٠
٠
به نظر من کسایی که حاضرن اینکار رو بکنن دلشون از جنس سنگه....خدا عاقبتمونو بخیر کنه...
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٧/٢٤
٠
٠
:((((((...خیلی قدر نشناسن مردم :((((((...ههههییییی واقعا متاسفم...ممنون
سحر
سحر
٩٢/٠٧/٢٤
٠
٠
چه بچه های نامردی داشته....خدا ازشون نگذره....با دیدن عکسه دلم بدجور گرفت....:((( مرسی شکوفه :)
wolf
wolf
٩٢/٠٧/٢٦
٠
٠
:((((((((((((((
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات