چاره‌اي جز فرار نداشتم...
سال اول مدرسه

چاره‌اي جز فرار نداشتم...

نویسنده : r_roshnavand

متولد ولايتم، ولايتي كه از آبادي بدور بود، تنها وسيله نقليه‌ي موجود يك موتورسيكلت ايژ خيلي قديمي با سر صداي زياد و چند دستگاه تراكتور مورد استفاده كشاورزان بود. در واقع موتورسيكلت موجود هم تاكسي ولايت بود. روستايي سرسبز كه باغ‌ها و زمين‌هاي كشاورزي اطراف آن را گرفته بودند و تعداد محدودي از خانواده‌هاي روستا دامپروري نيز مي‌كردند.

هفت ساله شده بودم، من را كشان كشان راهي مدرسه‌اي كردند كه در آن بدنيا آمده بودم. مدرسه ما چهار كلاس داشت و يك معلم، همه بچه‌ها سر يك كلاس مي‌نشستيم، كلاس اولي‌ها 7 نفر، كلاس دومي‌ها 5 نفر، كلاس سومي‌ها 3 نفر، كلاس چهارم 3 نفر و كلاس پنجمي‌ها هم 1 نفر بوديم. اين اعداد را چند سال بعد كه آقا معلم را ديدم بصورت خاطره تعريف كرد.

 

روزهاي خوبي بود، مدرسه‌اي بزرگ داشتيم، يك رديف درخت سنجد بزرگ هم داشت، از پاي آن‌ها آب قنات ولايت عبور مي‌کرد. زنگ تفريح چطور مي‌گذشت را زياد يادم نيست و سر كلاس هم واقعا نمي‌فهميدم آقا معلم به كي درس مي‌دهد. پاي تخته اگر چيزي مي‌گفت مربوط به كلاس اولي‌ها بود يا بقيه بچه‌ها. ما كلاس اولي‌ها كلاً چهارتا كتاب بيشتر نداشتيم كه جلوي‌مان باشد كه از آن چيزي بفهمم. به من كتاب را نمي‌دادند آخر يك شب نوبت من شده بود، كتاب را ببرم خانه، آن شب تا صبح زير گردسوز عكس‌هاي كتاب را نگاه كردم و فردايش دير رفتم مدرسه و آقا مدير هم با چند شلاق از خجالت من درآمد كه چرا دير آمده‌اي و براي هميشه كتابي به من ندادند.

 

تا عيد نوروز در ولايت بوديم، در ايام عيد از ولايت به آبادي مهاجرت نموديم و بعد از 13 من را بردند مدرسه جديد. واي خدا اين‌جا كجاست يك لشكر بچه بوديم. فكرش را بكنيد يكي از ولايت آمده بود آبادي. مثل اين بود كه يك ولايتي دانشگاه شريف قبول شده باشد .

روز اول را تحمل كردم، روز دوم، سوم، چهارم و هر روز صبح صبحانه را مي‌گرفتم و مي‌رفتم توي باغ‌هاي آبادي مي‌گشتم. در مدت يك ماه تمامي باغ‌ها و كوچه پس كوچه‌هاي آبادي را مثل كف دست ياد داشتم .

 

يك روز يك بنده خدايي آمده بود در حياط و در مي‌زد. خانه ما بگونه‌اي بود كه يك باغ سرش داشت، بايد 2 بار دورش دور مي‌زدي تا به خانه‌ها برسي. درحياط هميشه باز بود «ياالله» زنگ در خانه بود. كسي در نمي‌زد، مگر غريبه‌اي مي‌بود كه آشنايي نداشت. رفتم در حياط، بنده خدا به چشمم آشنا بود ولي نشناختمش... در مسير گفت چرا مدرسه نمي‌روي: جواب ندادم. وقتي در وسط حياط به پدرم رسيديم بعد از احوال پرسي فهمیدم ظاهراً كاري در شهر داشته كه از دست فاميلمان بر مي‌آمد، خواست پدرم سفارش نمايد. هنگام خداحافظي پدرم گفت اين شازده درسش چطور است. نگاهي به من كرد گفت اين آقا زاده مدرسه نمي‌آید كه درسش معلوم شود. تازه يادم آمد اين بنده خدا ريیس مدرسه است. چاره‌اي جز فرار نداشتم.

 

اولين شبي بود كه خارج از خانه خوابيدم. جاي خاصي نرفتم، چند كوچه آن‌طرف‌تر مسجد بود. رفتم داخل آبدارخانه مسجد با خودم گفتم شايد بيايند دنبالم، چون پدرم هميشه در گفتگوهايش مي‌گفت؛ آدم فراري از خانه، جایش مسجد است. رفتم پشت بام مسجد. بعد از چند دقيقه باز ترس برم داشت كه نيايند پشت بام. ارتفاء مسجد هم زياد بود اگر دنبالم مي‌كردند نمي‌توانستم فرار نمايم. به ناچار رفتم روي دكلي كه بلندگوي مسجد رويش نصب شده بود. 4 يا 5 متري ارتفاع داشت و رويش چهار تا بلندگوي شيپوري قرار داشت كه مي‌شد در بين آن‌ها نشست. جاي شما خالي عجب هواي باحالي داشت خيلي زود خوابم برد .

هنگام اذان خادم مسجد آمد اذان بگويد من هم روي بلندگوها خواب بودم، فقط يادم است با تق اول كه بلند گو را روشن كرد از بالاي دكل افتادم پايين و از ترس خادم مسجد از پشت بام هم پريدم توي كوچه و فرار كردم. از اين حادثه جان سالم در بردم. آن سال ديگر مدرسه نرفتم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
mahdie.f
mahdie.f
٩٢/٠٧/١٣
٦
٠
اين اتفاق واسه خودتون افتاده بوده؟؟؟؟ جالب بود!
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٣
٤
٠
سلام ... متشكرم از اينكه مطلب را خوانده‌ايد و اتفاقات كاملا براي خودم روي داده است.
ali007
ali007
٩٢/٠٧/١٣
٧
٠
ممنون واسه مطلبتون واقعا جالب بود.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٣
٣
٠
سلام ... متشكر در هر صورت ولايت زاده هستم و از اين نوع خاطرات زياد دارم
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٣
٥
٠
سلام ... متشكر در هر صورت ولايت زاده هستم و از اين نوع خاطرات زياد دارم
ati200
ati200
٩٢/٠٧/١٣
٦
٠
خیلی جالب بود ..
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٣
٢
٠
سلام ... متشكر و بابت اينكه وقت گذاشته‌ايد ممونونم
esmail
esmail
٩٢/٠٧/١٣
٦
٠
واقعا جالب بود
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٣
٢
٠
سلام ... متشكر و بابت اينكه وقت گذاشته‌ايد ممونونم
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٧/١٣
٣
٠
چه داستان جالبی :))...بچه های اون موقع چه جراتایی داشتن هااا...ممنون :)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٣
٣
٠
سلام ... متشكر /// كار ديگري نداشتيم كارهايي كه ميكرديم رو حالا فكرش را ميكنم تنم ميلرزد
par!sa
par!sa
٩٢/٠٧/١٣
٣
٠
آخی.. چ باحال بود... خوشم میاد از این کارایی که بعضی بچه ها میکنن.... با بچه های شر حال میکنم:))))
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٣
٢
٠
سلام ... ممنونم بابت ثبت ديدگاه تان // به تناسب ايام مطالبي خواهم نوشت.
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٧/١٣
٣
٠
چی باحال ... البته هنوز که دست من رو از پشت نبستی *:) بسی خندیدم با تشکر
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٣
١
٠
سلام ... باعث خورسنديست كه خنده بر لبانتان نقش ببندد.
رادمهر
رادمهر
٩٢/٠٧/١٣
٣
٠
واقعا چند لحظه فک کردم دارم گلدسته ها و فلک جلال آل احمد رو می خونم....عالی بود قلمتون نا جور جذاب بود
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٣
٣
٠
سلام ... ولي من خودم زياد از قلمم خوشم نمياد // ولي اين تعريف شما باعث گردد مقداري بخودم اميدوار شوم
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٧/١٣
٣
٠
مبافق :)
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/١٣
٣
٠
،خیلی جالب بود هم خاطرتون هم نوشتتون. :-)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٤
٢
٠
سلام ... متشکرم از بازدید که فرمودید
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٧/١٣
٢
٠
خیلی جالب و جذاب نوشته بودید و توصیفات هم خوب بود ، جدا از همه اینها خاطره قشنگی بود باور کنید که بچهای شهری که اصلا خاطره خاصی از دوران مخصوصا دبستان ندارن... خوشبحال شما که ولایتی هستی.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٤
٢
٠
سلام ... اولین خاطره ای است که به اشتراک گذاشته ام همیشه احساس میکردم خیلی بد مینویسم ولی تشویق شما دوستان من را تشویق کرد کمی تجدید نظر نمایم. خیلی متشکرم
آبان
آبان
٩٢/٠٧/١٣
٣
٠
خب چی قدر جاتونو عوض کردین خخخخخخخخ باید مثه یه مــــــــــــــــــــــــــــرد میرفتین خو :/ خخخخخخخخخخ جالب بود :) (راستی ارتفاع نه ارتفاء) ببخشین ها :)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٤
٢
٠
سلام ... من دقيقا نميدونم واقعا كجايي هستم
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٢/٠٧/١٤
٤
٠
دزد و پلیش بازی می کردین؟:)) مدرسه بوده میدون جنگ که نبوده فرار می کردین
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٤
٤
٠
سلام ... متشكرم از ثبت نظر خوبتون /// بچه‌هاي حالا با زمان ما متفاوت بودند . فرار چاره كار نبود .
s_mooosavi
s_mooosavi
٩٢/٠٧/١٤
٢
٠
سلام جنگ نبوده اما یک کتک درست حسابی در کار بوده.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٨/١١
١
٠
سلام ... كتك رو خوب آمديد
ف-گ
ف-گ
٩٢/٠٧/١٤
٤
٠
سلام. عجب ماجرایی! خدا رحمتون کرده واقعا! دی:
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٤
٥
٠
سلام ... متشكرم /// اينگونه رفتارها و جست گريزها كار هر روزمان بود
s_mooosavi
s_mooosavi
٩٢/٠٧/١٤
٦
٠
سلام خوب بود . طوری شروع کرده بودید که مخاطب به خواندن ادامه مطلب ترغیب بشود. چند تا اشکال کوچک البته داشت که قابل اغماض است. مثلا " مدرسه‌اي كردند كه در آن بدنيا آمده بودم" را باید با یک جمله کامل تر میکردید تا مخاطب متوجه بشود. یا در بعضی جاها اعراب گذاری ها باید جور دیگری می بود تا مطلب واضحتر بیان میشد. در هر صورت خیلی جالب و خوب بود .
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٤
٤
٠
سلام ... متشكرم از اينكه مرقوم فرموديد/ كار اولم بود سعيم را خواهم نمود
neyosha
neyosha
٩٢/٠٧/١٤
٧
٣
خیلی عالی بود..........ممنونمممممممممممممم:)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٤
٥
٠
سلام ... متشكرم خيلي لطف دارييييييييييييييييييييييد
.....
.....
٩٢/٠٧/١٥
٤
٠
سلام .واقعا تکان دهنده بود .و خدادوستتون داشت و مراقبتون بود .بعد از یکسال که مدرسه نرفتین چیشد؟ خیلی جالب بود ..ممنون
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٦
٤
٠
سلام ... متشكرم /// نرفتن من به مدرسه يك عمر هميشه يكسال عقب بودم
بورعلی
بورعلی
٩٢/٠٧/١٥
٥
٠
سلام .وحشتناک بود .یکسال از درس عقب بیوفتید....؟؟؟؟؟/ اما تشکر موفق باشید
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٦
٣
٠
سلام ... متشكرم آقاي پورعلي عزيز
حمــــــــــــــــــــــــد
حمــــــــــــــــــــــــد
٩٢/٠٧/١٥
٤
٠
جالب بود . ممنون »:)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٦
٣
٠
سلام ... متشكرم حميــــــــــــد عزيز
.....
.....
٩٢/٠٧/١٦
٤
٠
سلام .خیلی سخته همیشه یک سال عقب باشید . درسته؟
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٦
٢
٠
سلام ... خیلی سخت نیست در واقع اصلا سختی ندارد فقط عقب هستی
یه آشنای غریبه!!!
یه آشنای غریبه!!!
٩٢/٠٧/١٧
٣
٠
سلام @دوست عزیز: نوع نگارش ، نظرات و از همه مهم تر "خاطــــــــــــــــــــــــراتتان" منحصر بفرد است!!!:) جالب بود. ممنون
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٧
٣
٠
سلام ... متشکرم آشنای غریبه /// البته حرف @ من را یاد تعداد خاصی از دوستان می اندازد . ایده پرداز گرامی به جیم خوش آمدید
نور
نور
٩٢/٠٧/٢٧
١
٠
سلام خاطره نويسيت هم بد نيست مثل كوه نوردي تون ميمونه :))))
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/٢٧
١
٠
سلام ... از بچه‌گي اينگونه بودم كه دو روزه كوهنورد شدم
a_tayebii
a_tayebii
٩٢/١١/٢٣
١
٠
سلام بسیار قشنگ و ماندگار خاطرات دوران کودکی
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٢/٠٣
٠
٠
سلام ... سپاسگذارم
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨