دوباره ظرف‌ها را توی ظرفشویی می‌گذارم
دلتنگی‌های من...

دوباره ظرف‌ها را توی ظرفشویی می‌گذارم

نویسنده : s_ghasemi

دلتنگی‌های من...

شیر آب را باز گذاشتم. خیره نگاهش می‌کنم. نگاهی به اطراف می‌اندازم. ظرفی برای شستن نمانده. ظرف‌ها را از جا ظرفی برمی‌دارم و دوباره شروع می‌کنم به شستن... آب، صدای آب... دوباره غرق خاطرات می‌شوم...

یاد خونه پدریم، اما آنجا من ظرف نمی‌شستم! چه چیزی من را به آن خاطره برد؟ دلتنگی؟ دلمم برای حیاط خانه تنگ شده... آب بازی‌های کودکانه ما توی آن حیاط بزرگ، خار گل‌های باغچه، زخم‌های دست و پاهای‌مان! خیلی از من دورند! کجایید خاطرات کودکی شادم؟ دوست دارم شما را در آغوش بگیرم و سال‌ها بخوابم. چقدر زود پیر شدم! دلتنگی هر روز پیرترم می‌کند.

 

دستم را بریدم! نمی‌دانم چطور. به دستم خیره می‌شوم... خون چکه چکه روی ظرف‌ها می‌ریزد... خوب است حالا دیگر بی‌دلیل نمی‌شویم‌شان. زخم‌های کودکی‌ام درد نداشت، اما الان این زخم شاید من را بکشد!

صدای مادرم توی گوشم می‌پیچد: باز خودتو زخمی کردی؟ چیزی نیست، یک خراش کوچیکه... به کجا خورده؟ صد بار گفتم موقع بازی کردن مراقب باش!

 

مامان این‌ها دیگر بازی نیست... من تنهایم! زخم دستم خوب نمی‌شود! قلبم هم زخمی شده. مامان صدایم را می‌شنوی؟

مامان...

پشت سرم را نگاه می‌کنم. پسرم دوباره صدایم می‌کند! مامان. چی شده؟ چرا شیر آب رو نمی‌بندی.

- هنوز کار دارم عزیزم.

سرم را برمی‌گردانم. صورتم را پاک می‌کنم. صورتم خیس شده. دلم می‌خواهد بچه باشم. دلم پدر و مادرم را می‌خواهد. حاضرم هرچه دارم رو بدهم ولی تنها یک لحظه برگردم به آن روزها... پدر و مادرم را در آغوش بگیرم! بر می‌گردم و به پسرم که هنوز همانجا ایستاده نگاه می‌کنم... واقعا حاضرم هر چه دارم را بدهم؟!

 

 

- چرا هنوز اینجایی؟

سرش را می‌اندازد پایین و از آشپزخانه می‌رود بیرون. با بی‌حوصلگی اسباب بازی‌هایش را جمع می‌کند. از خودم ناراحتم! همیشه همه را ناراحت می‌کنم. مامان! بابا! من در بچگی‌ام شما را اذیت کردم. دلم برای‌تان تنگ شده. کاش می‌شد جبران کنم. کاش می‌شد... کاش!

ظرف‌ها تمام شده... به اطراف نگاه می‌کنم. دستم به شدت درد می‌کند. یک نگاه دیگه به اطراف می‌کنم و دوباره ظرف‌ها را توی ظرفشویی می‌گذارم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ati200
ati200
٩٢/٠٧/١٢
٠
٠
چه زیبا...ما واقعا قدرنشناسیم
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٧/١٢
٠
٠
کاش قدرشون رو بیشتر بدونیم *:)
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٢/٠٧/١٢
٠
٠
آخهههههههههههههههههههه الهی بمیرم برات اینقدر دلت تنگ شده هنو یه ماه نشده که رفتی تهران ناقلا حالا کم کم میفهمی تنهایی هایی رو که مامان کشید وتنهایی هایی رو که وقتی حتی شوهرش کنارش نبود خیلی سخته من نمیتونم بفهممت هر چقدر هم بگم اره راست میگی میفهممت
sm_shekofte
sm_shekofte
٩٢/٠٧/١٢
٠
٠
چقد غمناک.. ینی بزرگ شدن انقد درد بزرگیه؟؟ :(
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٧/١٢
٠
٠
آره خیلی درد ناک ِ ... " خوبه هنوز 14 ام *:) "
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٢/٠٧/١٢
٠
٠
هعییییییی...منم دلم برا بچگیم تنگ شده بسی...برا شادی های الکیم..:((((..من بچگی میخوام..:((((
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٧/١٢
٠
٠
من نیز هم *:)
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٧/١٢
٠
٠
اکثر ما همیشه همینطور بودیم یعنی قدر داشته ها رو نمیدونیم و وقتی میفهمیم چی داشتیم که دیگه دیر شده ... خداکنه قدر داشته هایی که الان داریم رو بدونیم تا فردا حسرت داشته هایی که از دستشون دادیم رو نخوریم
مهلا(باران)
مهلا(باران)
٩٢/٠٧/١٢
٠
٠
بچگی عالی بود اما الان هم دست کمی نداره ها *:)
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩٢/٠٧/١٢
٠
٠
ای بابا اینقدر غمگین ننویسین.خدایی دلم گرفت
f_ghasemi
f_ghasemi
٩٢/٠٧/١٢
٠
٠
هییییییییییییییییی چرا؟ چرا دلتنگی ؟؟؟؟؟ شاید باورت نشه اما وقتی داشتم میخوندم گریه کردم......
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٧/١٢
٠
٠
خیلی زیبا بود...خستگی توش موج میزد...اشک مارو هم درآورد...ممنون :)
سحر
سحر
٩٢/٠٧/١٢
٠
٠
چقد غمناک بود :( اشکمان درآمد :((( مرسی :)
mhv
mhv
٩٢/٠٧/١٢
٠
٠
همین که هنوز همچین نعمتی بالا سرم هست خداروشکر میکنم :)
m_ganjlou
m_ganjlou
٩٢/٠٧/١٢
٠
٠
فوق العاده نوستالژيك بود......كاش قدر پدر ومادرمان را تا هستن بدانيم..............ممنون از مطلبتون
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٣
٠
٠
سلام ... من هر روز همه چیزم را میدهم که ببینم فردا چه خبر است /// پدر را ۲۰ سال است در بیداری ندیده ام و هر وقت بهشت رضا رفتم هم نبود ولی هر وقت دلش میخواهد به خوابم میاد. این امدنهایش اینقدر برایم معنی دارد که از حضور فیزیکیش برایم با ارزشتر است
maede
maede
٩٢/٠٧/١٣
٠
٠
خیلی قشنگ نوشته بودید..مخصوصن اینکه گذشته و حال یه لحظه با هم یکی میشدو دوس داشتم:)
sin germany
sin germany
٩٢/٠٧/١٣
٠
٠
آخخخ..چه غم انگیز...این فکرا رو من تو خوابگاه تجربه کردم...خیلی سخته...
fahime72
fahime72
٩٢/٠٧/١٣
٠
٠
چه غمناک....منم دلم واسه مامانم تنگ شده الان چند روزه رفته مسافرت فردا ایشالا برمیگرده:((( خدا همه پدر رو مادرا رو حفظ کنه که زندگی بدون اونا خیلی سخته....
neyosha
neyosha
٩٢/٠٧/١٣
٠
٠
هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی چه غمناک......ولی خیلی قشنگ بود.
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٧/١٣
٠
٠
مادرو پدر.......آدمایی که نمیتونیم وصفشون کنیم......تو زبون نمی گنجن....................ولی کاش یاد بگیریم اینو با رفتارمون نشون بدیم.................ممنونم:)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨